یه اتاق داره که توش یه تخت داره و تختش یه تشک داره اما کتابخونه اتاقش هم بدک نیست و یه دوست دختر که خیلی دوستش داره .اسمش مهم نیست چون مهم تنشهایی که بینشون ایجاد میشه مهم . می فهمی که !!!
سیب آدم
بعد از چند بار نوشتن و پاک کردن بالاخره «فقط من را نگاه کن » را حذف کرد و پیام را این طور فرستاد « سلام نیم ساعت دیگر شروع می شود از جلوی تلویزیون تکان نخور تا بعد » جلوی تلویزیون روشن بی صدا روی زمین نشسته بود ، اضطرابی که انتظارش را داشت کم کم به سراغش می آمد .
نیم ساعت وقت داشت تا آماده شود البته نه آن طور که دلش می خواست اول باید لباس های بیرونش را در می اورد ، بعد آبی به سر و صورتش می زد و چیز خنکی می خورد و دستی به اتاق می کشید . هنوز از خواب ناخواسته اش عصبی بود ، زنگ تلفن مزاحم بیدارش کرده شاید خواب می ماند . لباس های بیرونش را در آورد و روی کاناپه انداخت . ا زخواب آشفته اش خشکی دهان و سر درد باقی مانده بود . همانطور که به تلویزیون خیره بود موهایش را از پشت بست و دست اش را پشت گردنش کشید . فیلم خام را از کیف دستی اش در آورد و در دستگاه ضبط که از شب قبل آماده اش کرده بود گذاشت . پریز تلفن را کشید .
گرما کلافه اش کرده بود . جلو یخچال ته مانده شیشه آب را سر کشید و شیشه را روی صورتش گذاشت . همسایه روبرو بعد از اینکه چند بار زنگ زد و محکم به در کوبید پشت در با صدای بلند گفت تعمیرکار امروز هم نیامد اگر خیلی ناراحتی بیا خونه ی ما.
از آخرین خریدش آنقدر می گذشت که کمی پنیر ، دو سیب ویک کنسرو در یخچال داشت . بازبوی سیگار در خانه پیچیده بود . با شیشه آب در اتاق می چرخید همیشه جلوی در بوبیشتر بود . از چشمی در به راه پله تاریک نگاه میکرد . چند دقیقه دیگر شروع می شد یک قرص آرام بخش را با آب لوله قورت داد . جلوی تلویزیون روی زمین نشست . از دوپنجره بزرگ اتاق هوای گرم با صدای ماشین و موتور و راننده ها وارد می شد .
صدای تلویزیون را زیاد کرد . دکمه ضبط را فشار داد . فیلم شروع شد . تلفن همراه را که از عرق دستش خیس شده بود روی زمین گذاشت .
به محض تمام شدن فیلم تلویزیون را خاموش کرد . از یخی که در ظرف فلزی آب می شد خورد. نفس عمیقی کشید .
تقریبا" چیزی از فیلم ندید . آشفته تر از آن بود که شنیدن و دیدن را همزمان انجام دهد . این فیلم مهمترین کارش بود . اولین حضورش در مقابل دوربین . او بازیگرغیر حرفه ای یا کم تجربه ی قصه های عجیب و غریب و دوست داشتنی تئاترهای آماتوری بود که استعداد پنهانش یک شب روی صحفه ای بازو پر خاطره کشف شده بود .
به این فیلم دل بسته بود و به تصویرخودش در این فیلم . او دختری بود زیبا و با وقار پر از امید و اعتماد و عشق در یک خانواده سه نفره آرام و مطمئن آماده ازدواج با پسری خوب و مطمئن ، مکالمه های آرام تلفنی میز چهار نفره ی غذا خوری ، نور پردازی گرم ، حرکات آرام دوربین یک فیلم تلویزیونی .
مثل آرایش کردن بدون آیینه در تاریکی ، خودش اینطور گفته بود و این طور هنر پیشه ای سر خوش و خیالی شده بود . کنار جیغ و داد های کارگردان ، زیر نگاه پنهان دوربین .
به تصویر کشیده خودش روی صفحه تلویزیون خیره بود . حالا نمی خواست به هیچ کدام از اینها فکر کند . دلش آرامشی میخواست که بنشیند و خودش را نگاه کند مثل یک غریبه .
چراغ زمان دار راه پله مدام خاموش و روشن می شد . در آشپزخانه از یافتن در باز کن ناامید شد . نگاهی به تلفن همراه و بعد ساعت دیواری انداخت .
فیلم را به عقب بر گرداند و بعد جلو برد تا اولین حضور خودش رسید . وارد شدن . قدم زدن . نشستن تک تک کلمه ها و جزئی ترین حرکات که از حفظ بود . همه سر جایشان بودند . صدا ی تلویزیون را بست . روی چند صفحه مکث کرد و بعد به ترتیب روی تصویر جلو و عقب رفت . چیزی تغییر کرده بود . ایستاده به تلویزیون نگاه می کرد . سنگینی هوای خانه بر قلبش فشار می آورد . هیچ وقت خودش را این شکلی ندیده بود . هرجا خودش را می دید احساس می کرد چیزی کم است . می دید که صورتش زیر گریم متورم شده . از آرایش قرمز ملایم همراه با صورتی اش هم خبری نبود . نمای درشت چهره اش کاملا" بی رنگ بود .
با حسرت به تصاویر خاموشی که از جلوی چشمش می گذشتند نگاه میکرد . انگار همه چیز شتاب داشت برای تمام شدن فیلم را جلوتر برد . سکانس ملاقات که خیلی دوستش داشت در ذهنش یک بعد از ظهر پاییزی بود ولی حالا یک ظهر داغ و خفه کننده تابستانی می دید .
در پیام نوشت « چه طور بود » بعد یک میم به بود اضافه کرد . یکجا به نظرش آمد صورتش کشیده شده ، حتی جوش کنار صورتش را دید که اززیر آن همه کرم پودر بیرون زده بود .پیام را نفرستاد . دیگر به وضوح در خانه دود سیگار می دید .
آیینه قدی را به زحمت از اتاق خواب آورد و کنار تلویزیون گذاشت . از آب داخل ظرف فلزی خورد ، لبه ی فلزی آیینه انگشتش را بریده بود یک دستمال دور انگشتش پیچید . فیلم را به عقب برگرداند روسری را بست جلوی آیینه ایستاد . نام خودش را خواند چهارمین اسم سبز در زمینه سفید . رنگ پریده و سیاهی سمج دور چشم ها .
مدتی چشم هایش بسته ماند بعد لبش در آیینه خندید روسری را برداشت و جور دیگری سر کرد و دیالوگ مورد علاقه اش را گفت مثل فیلم ...
ناگهان چشمش به نمای درشت صورت اش افتاد . با تصاویر دیگر فرق داشت چیزی کم بود . انگار صحنه دستکاری شده بود آن قسمت که مونولوگ قشنگی از گذشته با شکوهش داشت سعی کرد سناریو را به یاد بیاورد .
تصویر به طور عمودی کشیده شده بود . برگشت و در آیینه به خودش نگاه کرد . ازگره روسری تا چانه اش حذف شده بود . تکه ی باقیمانده در حرکات آرام دوربین لرزش شکننده ای داشت .
خنده ناگهانی اش سکوت دلگیر خانه را نشانش داد . در آیینه نگاه کرد روسری را در آورد . گوشه آیینه پنجره بزرگ باز روشن خانه ی روبرویی را دید . تلفن همراه را خاموش کرد .
تهران – علی ودادی زمستان 1385

