تبليغاتX
( زاویه )
  علی ودادی نمی دونم چند سالش است و کی هست !! اماخب می دونم که یه نویسنده فعال  و جدی است . به همین خاطر دوست داشتم یکی از داستانهاش رو بزارم توی زاویه دید شما .

یه اتاق داره که توش یه تخت داره و تختش یه تشک داره اما کتابخونه اتاقش هم بدک نیست و یه دوست دختر که خیلی دوستش داره .اسمش مهم نیست چون مهم تنشهایی که بینشون ایجاد میشه مهم . می فهمی که !!!

 

 

 

                                               سیب آدم

 

 

بعد از چند بار نوشتن و پاک کردن بالاخره «فقط من را نگاه کن » را حذف کرد و پیام را این طور فرستاد « سلام نیم ساعت دیگر شروع می شود از جلوی تلویزیون تکان نخور تا بعد » جلوی تلویزیون روشن بی صدا روی زمین نشسته بود ، اضطرابی که انتظارش را داشت کم کم به سراغش می آمد .

نیم ساعت وقت داشت تا آماده شود البته نه آن طور که دلش می خواست اول باید لباس های بیرونش را در می اورد ، بعد آبی به سر و صورتش می زد و چیز خنکی می خورد و دستی به اتاق می کشید . هنوز از خواب ناخواسته اش عصبی بود ، زنگ تلفن مزاحم بیدارش کرده شاید خواب می ماند . لباس های بیرونش را در آورد و روی کاناپه انداخت . ا زخواب آشفته اش خشکی دهان و سر درد باقی مانده بود . همانطور که به تلویزیون خیره بود موهایش را از پشت بست و دست اش را پشت گردنش کشید . فیلم خام را از کیف دستی اش در آورد و در دستگاه ضبط که از شب قبل آماده اش کرده بود گذاشت . پریز تلفن را کشید .

گرما کلافه اش کرده بود . جلو یخچال ته مانده شیشه آب را سر کشید و شیشه را روی صورتش گذاشت . همسایه روبرو بعد از اینکه چند بار زنگ زد و محکم به در کوبید پشت در با صدای بلند گفت تعمیرکار امروز هم نیامد اگر خیلی ناراحتی بیا خونه ی ما.

از آخرین خریدش آنقدر می گذشت که کمی پنیر ، دو سیب ویک کنسرو در یخچال داشت . بازبوی سیگار در خانه پیچیده بود . با شیشه آب در اتاق می چرخید همیشه جلوی در بوبیشتر بود . از چشمی در به راه پله تاریک نگاه میکرد . چند دقیقه دیگر شروع می شد یک قرص آرام بخش را با آب لوله قورت داد . جلوی تلویزیون روی زمین نشست . از دوپنجره بزرگ اتاق هوای گرم با صدای ماشین و موتور و راننده ها وارد می شد .

صدای تلویزیون را زیاد کرد . دکمه ضبط را فشار داد . فیلم شروع شد . تلفن همراه را که از عرق دستش خیس شده بود روی زمین گذاشت .

به محض تمام شدن فیلم تلویزیون را خاموش کرد . از یخی که در ظرف فلزی آب می شد خورد. نفس عمیقی کشید .

تقریبا" چیزی از فیلم ندید . آشفته تر از آن بود که شنیدن و دیدن را همزمان انجام دهد . این فیلم مهمترین کارش بود . اولین حضورش در مقابل دوربین . او بازیگرغیر حرفه ای یا کم تجربه ی قصه های عجیب و غریب و دوست داشتنی تئاترهای آماتوری بود که استعداد پنهانش یک شب روی صحفه ای بازو پر خاطره کشف شده بود .

به این فیلم دل بسته بود و به تصویرخودش در این فیلم . او دختری بود زیبا و با وقار پر از امید و اعتماد و عشق در یک خانواده سه نفره آرام و مطمئن آماده ازدواج با پسری خوب و مطمئن ، مکالمه های آرام تلفنی میز چهار نفره ی غذا خوری ، نور پردازی گرم ، حرکات آرام دوربین یک فیلم تلویزیونی .

مثل آرایش کردن بدون آیینه در تاریکی ، خودش اینطور گفته بود و این طور هنر پیشه ای سر خوش و خیالی شده بود . کنار جیغ و داد های کارگردان ، زیر نگاه پنهان دوربین .

به تصویر کشیده خودش روی صفحه تلویزیون خیره بود . حالا نمی خواست به هیچ کدام از اینها فکر کند . دلش آرامشی میخواست که بنشیند و خودش را نگاه کند مثل یک غریبه .

چراغ زمان دار راه پله مدام خاموش و روشن می شد . در آشپزخانه از یافتن در باز کن ناامید شد . نگاهی به تلفن همراه و بعد ساعت دیواری انداخت .

 

فیلم را به عقب بر گرداند و بعد جلو برد تا اولین حضور خودش رسید . وارد شدن . قدم زدن . نشستن تک تک کلمه ها و جزئی ترین حرکات که از حفظ بود . همه سر جایشان بودند . صدا ی تلویزیون را بست . روی چند صفحه مکث کرد و بعد به ترتیب روی تصویر جلو و عقب رفت . چیزی تغییر کرده بود . ایستاده به تلویزیون نگاه می کرد . سنگینی هوای خانه بر قلبش فشار می آورد . هیچ وقت خودش را این شکلی ندیده بود . هرجا خودش را می دید احساس می کرد چیزی کم است . می دید که صورتش زیر گریم متورم شده . از آرایش قرمز ملایم همراه با صورتی اش هم خبری نبود . نمای درشت چهره اش کاملا" بی رنگ بود .

با حسرت به تصاویر خاموشی که از جلوی چشمش می گذشتند نگاه میکرد . انگار همه چیز شتاب داشت برای تمام شدن فیلم را جلوتر برد . سکانس ملاقات که خیلی دوستش داشت در ذهنش یک بعد از ظهر پاییزی بود ولی حالا یک ظهر داغ و خفه کننده تابستانی می دید .

در پیام نوشت « چه طور بود » بعد یک میم به بود اضافه کرد . یکجا به نظرش آمد صورتش کشیده شده ، حتی جوش کنار صورتش را دید که اززیر آن همه کرم پودر بیرون زده بود .پیام را نفرستاد . دیگر به وضوح در خانه دود سیگار می دید .

آیینه قدی را به زحمت از اتاق خواب آورد و کنار تلویزیون گذاشت . از آب داخل ظرف فلزی خورد ، لبه ی فلزی آیینه انگشتش را بریده بود یک دستمال دور انگشتش پیچید . فیلم را به عقب برگرداند روسری را بست جلوی آیینه ایستاد . نام خودش را خواند چهارمین اسم سبز در زمینه سفید .  رنگ پریده و سیاهی سمج دور چشم ها .

مدتی چشم هایش بسته ماند بعد لبش در آیینه خندید روسری را برداشت و جور دیگری سر کرد و دیالوگ مورد علاقه اش را گفت مثل فیلم ...

ناگهان چشمش به نمای درشت صورت اش افتاد . با تصاویر دیگر فرق داشت چیزی کم بود . انگار صحنه دستکاری شده بود آن قسمت که مونولوگ قشنگی از گذشته با شکوهش داشت سعی کرد سناریو را به یاد بیاورد .

تصویر به طور عمودی کشیده شده بود . برگشت و در آیینه به خودش نگاه کرد . ازگره روسری تا چانه اش حذف شده بود . تکه ی باقیمانده در حرکات آرام دوربین لرزش شکننده ای داشت .

خنده ناگهانی اش سکوت دلگیر خانه را نشانش داد . در آیینه نگاه کرد روسری را در آورد . گوشه آیینه پنجره بزرگ باز روشن خانه ی روبرویی را دید . تلفن همراه را خاموش کرد .

 

                            

 

                                                                  تهران – علی ودادی  زمستان 1385

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 12:7 |

من چراغ  را روشن مي كنم

 

و تو        

 

 از خيابانها

 

 فاحشه ها را دعوت كن

 

                    به چاي

 

 

اينجا  عزيزم

 

        عطري را بلندتر مي شود

 

عزيزتر از  سال 42 كه نمي توانم باشم

 

چقدر اين سالها شبيه تواند 

 

و تو را  به ياد       پاهاي باريك مي اندازد

 

عزيزم    اين سالها     چقدر شبيه تواند.

 

 

                                                   امروي  از اردي بهشت 85

+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1386/09/10 و ساعت 19:46 |
 

بنام فریبا فیاضی :

 

حالا بعد از این همه که قرار بود شعری از این شاعره نو  ( نو پا و جد ) بگذاریم .

 

 جالا باید بگویم : این شاعره ،  این  شعرش  و این هم گلچین  من !! نه کتابی که 

 

 به دستمان رسید ( تخلیه عمومی –چاپ مهررواش - 1386)  و نخوایدم و

 

 خواندن !!!

 

ما به قولمان هر چند دیر یا زود  وفا کردیم و فریبا را درتخلیه عمومی فیاضی  به

 

نمایش خواندیم !!! بخوان .که  این توله سگ را باید باید باید بزرگ کرد !!!

 

 

 

                 پا کوتاه

 

چشم های هیز     نجیبم کرد

                  

                           چشم هایی که سگ داشت

               

                       من هم داشتم

   

                      تربیت شده ای ، خونی

     

                  در آدرس ها نوشته می شود ، بوق م یزند آزاد

 

                   در زمانهای حقیقی پشت به پشت

          

                       همیشه کسی که از در بیاید    اولین تنها نیست

             

                                  درگیر اسمهای معمولی

 

دستهایم گرفته باید

 

آدمهای دیر کرد دار ، به خبرهای موثق نمی مانند

 

 جایی

 

       دیر شدن امری بدیهی است

 

 

           مثل عینک سیاه ، پنهانی ام

 

تا سگهای کمر کشیده واق کنند

 

فردوسی سی ساله شده

 

( همسایه ی ما خانم پارسی است ، همیشه از بالکن آویزان دیدن )

 

و همه ی چیزهای زبان باور کردنی است

 

                  سگیده کاری از دستم بر آید ، خواهم 

 

                                                           پاچیده ام زیر

 

 

فشارهای استخوانی

 

از سگهام کمتر

 

برای فکر کردن معوقم

 

قلاده ی عشق برگردنم هنوز

 

                     این ملموس است پاچه نمی دهم

 

تمام دهنم پایی است و ذهنم خون چکان تکانه ها

 

                             انجمنی برای عرضه ی شعر نمانده

 

            من شکوه پارس نمی کنم

 

  نخوانده مانده ام

 

                                 وحشی اهلی من است

 

وحشت سگ می طلبد

 

       هیچ بایدی به زندگی سگی پرداختن نمی پردازدم

 

  تا سرعت به خیابان اصلی زدن

 

                    سگ کرده ای هارم کنی

 

هاری ببخشی به بخش های حساس بیماری ام

 

صعب الخروج بودن سگهای برون مرزی را می کشد

 

                               کشتن کار من است

 

ساعت روانی شعر رو به طول است

 

    توله های پس انداخته برای تنهایی پس انداز می شوند

 

  تنهایی آسمان عجیبی به خود گرفته

 

من مشغولیت دیگری جز سرگرم کردن زبان نداشتم

 

چه می شود رفت ؟

 

سریعتر خانگیم کنید

 

اینجا داگ ویل است . 

 

                                                             فریبا فیاضی

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1386/07/12 و ساعت 21:54 |
 

قرار بود شعر يكي از دوستان اين دوست را بگذاريم  اما خب فعلن اين زودتر امده شد . اون ( شاعره ) مي گفت بايد معرفي شيم اما  ما هرگز معرفي نشديم و نمي شيم چون ما فقط يه اسم هستيم  . اون ميگفت من عوضي ام (‌شاعر ه خودش را مي گفت ) اما ما چيزي عوضي در آن پيدا نكرديم كه خوشحال بشيم از يك اسم !!! بگذريم  سخن كوتاه واين داستان ...

 

 

آفتاب از پنجره آمد ه بود تو و افتاد ه بود روي فرش ، اتاق بو گرفته بود .

 

من دود سيگارو فوت مي كردم توي هواي ساكن ،‌و نيمه ديگه كه  

 

معلق و سر ته از لاي لنگه هاي پنجره رو به بيرون بود .

 

فرنگيس نامادري مادرم بود . من عاشقش نبودم . پدر مادرم اونو بدون

 

اينكه طلاق بده و مهريه فرستاد خونه ي برادرش . الان و در حال حاضر

 

چون دارم يه شراب گرم رو كه توي يه دبه توي چند تا پتو پيچيده و توي

 

انباري گرم و خفه انداخته بودند رو مزه مزه مي كنم ،‌احساسش كردم .

 

به خاطر حالتي كه دارم و موقعيتي كه داشتم ، ‌مي تونم هرجائي كه

 

هستم و در هر زمان ، حدود نود و پنج درصد آدم ها رو از پشت لخت

 

ببينم . اين وضعيت از فرنگيس شروع شد منظورم رو مي فهميد كه .

 

 

اون روز هم مريض بودم . از اون مريض هايي كه مثل گوني مي افتي

 

وبوي پتو مي دي . نمي دونم چرا فرنگيس دولا شده بود چيزي رو توي

 

پاهاش كنه يا دربياره . نفهميدم پدر مادرم از كجا و كدوم اتاق رسيده

 

بود . از پشت بغلش كرد ، فرنگيس قبل از اينكه راست بشه آه كشيد

 

ولي بي صدا . من مريض بودم از اون مريض هايي كه گفتم ، ‌فقط

 

شاشيدم .

 

توي اون سن و سال من بيشتر از اين جا نداره . نه پدرمادرم و نه

 

فرنگيس . نه بلند و نه كوتاه هيچكدام از آن هجاهاي آوايي را تلفظ نمي

 

كردند .

 

باور كنيد كه اجرا فراتر از تصورات ذهني ست . اجرايي متا پانتوميم از

 

پدر مادرم و نامادري مادرم . ازپشت ديدم ، لخت فرنگيس و بعد پدر

 

مادرم را كه اجرا مي كردند . كار كه تموم شد بوي گند من اتاق رو

 

پركرد .

 

فرنگيس پيرهن و شلوارمو در آورد ه بود و من لخت بودم . پدرمادرم ،‌آره

 

پدر مادرم يه كاسه لعابي از اون شراب گرم رو كه توي يه دبه ، توي چند

 

تا پتو پيچيده و انداخته بود رو مزه مزه مي كرد . بوي شاش و شراب

 

داغم كرده بود و فرنگيس من رو مي بوسيد .

 

فرامرز پارسا

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1386/05/25 و ساعت 14:46 |

سلا م

 

بعد از چند مدت كوتاه كه نبودم دوباره برگشتم نمي دونم چرا شايد دليل هاي زيادي داشت و دارد شايد دليلش تو بودي كه من بايست مي بودم . بگذريم حرف به كجاهايي ختم مي شود كه دختري ميان ترس و لذت فراموش مي شود !!!!                                                                                                     

 

 

 

 

بووووق

 

زندگی را همین جوری آغاز کرده ام .مثل این سطر ها ، بدون هیچ زمینه ای و هیچ اختیاری . چقدر سخت است این طوری بودن ! این سطر ها را اما دارم برای روز هایی که داشتم و دارم و خواهم داشت! می نویسم . با تمام درو غهایی که بلد هستم . توی اتاق دارم راه می روم.  فکر میکنم. نفس می کشم .  پیپم را بر می دارم و پر از توتونش می کنم . با دستهایم تا نزدیکی لبهایم می آورمش و سعی می کنم که ادای کشیدنش را در بیاورم .  اما روشنش نمی کنم و می گذارم روی میز کنار تلفن و بعد شروع می کنم با دکمه های تلفن ور رفتن .درست مثل ور رفتن با دکمه های پیراهن مادرم که پدر هیچ گاه شکایتی نمی کند و فقط می خندد. لعنتی آنقدر می خندد که وقتی به خودم می آیم ، خیس شده ام ! عرق پیشانی ام را پاک می کنم و شیرم را می نوشم . گوشی تلفن را بر می دارم ، اول شروع می کنم به فوت کردن و بعد از آن یادم می افتد که باید فحش و ناسزا بدم : الاغ ، نفهم ، بی شعور ، مادر...، آرام می شوم .گوشی را سر جایش می گذارم .و دوباره پیپم را بر می دارم . با کبریت هم همین کار را می کنم. صدای جرقه و شعله ور شدن چوب کبریت و بوی گوگرد تمام فضای اتاق را پر می کند ، نزدیک پیپم می آورمش .یک پک ، دو پک ، سه پک ، پیپیم روشن می شود و چوب کبریت خاموش . چه دود سفید غلیظ قشنگی از خودش به هوا می فرستد . چقدر بخشنده است این پیپم ! اتاق را دارد سفید سفید می کند اما نمی دانم چرا دارد بو می دهد .بوی تعفن، بوی لجن،  بوی رعنا  ، بوی خودم !  وسوسه ام می کند . این وسوسه چقدر شبیه روزی است که توی تخت خواب مادرم می خوابیدم و پدر غرغر می کرد . مادرم بوی خوبی می دهد و پدرم بوی عرق! هفته ای یکبار اجاز داشتم با ملحفه های مادرم بخوابم .گاهی هم که پدر نبود می شد دو بار .

پیپم خاموش می شود . اتاق از سفیدی پاک می شود ، اما بو همچنان دارد وسوسه ام می کند . دوباره گوشی تلفن را بر می دارم .اینبار شمار می گیرم :

-         الو .سلام .خوبی.

-         سلام .خوبم .

-         کجایی؟

-         جایی مابین تخت و گوشی تلفن .

-         تلفن کردم که حالی از احوالاتتان بپرسم .

-         می دانم .

-         می دانی ! چی را می دانی ؟

-    همین که تلفن کرد ی و احوالم را می پرسی .خواب دیده بودم که تلفن زدی و احوالم را می پرسی ، درست مثل همین لحظه ، اما در یک مکان و یک زمان دیگر.

-         خب . خواب که نشد ندارد ! به شرطی که بخواهیم .

-         نه .نه . من خیلی ضعیفم ، مثل چینی هایی که همیشه می شکستم،می شکنم.می فهمی !                                

اگر می فهمیدی که هرگزاحوالم را نمی پرسیدی !

-         باز داری شروع می کنی .

-         من یا تو ؟ که تلفن کردی و احوالم را می پرسی .مگر روزی چند بار احوال یک آدم را می پرسند ؟!

-         شوهرت کجاست ؟

-         همین جا .توی تخت خواب .

-         خوابیده ؟

-         آره .

 

-         تو چرا بیداری .

-         تو تلفن زدی و بیدارم کردی.

-         آه. ببخشید یادم رفته بود ، ساعت چند است .شب خوش.

-         شب خوش ! همین !

-         می بوسمت .

-         همین !

-         شب خوش .

-         شب خوش.

گوشی را می گذارم سر جایش . باز یادم رفت که بگویم « دوستت دارم » ، سریع گوشی را بر می دارم و شماره گیری می کنم . اما اینبار دیگر خودش نیست و کسی دیگر جواب می دهد ، کسی که من می توانستم جای او باشم . کسی که همیشه بجای او جواب می دهد :

شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد .لطفا مجددا شماره گیری ننمائید . بووووق ...

 

 

 

 

تهران  - زمستان 1384 – درست جایی مابین تخت و گوشی تلفن   .

 

                                                             رضا قطب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1386/05/12 و ساعت 16:15 |
سلام

به خودم قول دادم که اولین نوشته امسال را از خودم نگذارم بلکه از یک نویسنده جدی و حرفه ای که  همیشه دوست خوبی برایم بوده بگذارم  چرا که با کمک او به این خدا اب داده و اورا برای خودش قربانی نه سلاخی  کردیم و خونش را در جام های شما روان کردیم پس بنوشید و شاد باشید ...

 

 

                                    فعلا بی اسم

رفته بودم پیش روانکاو. درباره ی چیزهایی که به من گفته بودی باهاش حرف زدم چند ساعتی وراجی کرد، روانکاو می گفت: کرم، کرم همیشه سیب رو از تو سوراخ می کنه و می خوره ولی تو داری خودت رو سوراخ می کنی و می خوری. با هیچکس نمی سازم، با باباهه دعوا می کنم چند ماهیه با خواهرم میونه ای ندارم. چند تا چیزی رو کخ نوشته بودم به مادرم دادم که بخونه، بعد از اینکه خونده بود گفت: بهتره، تو چیزی ننویسی، نوشته هات بوی شلوار ده سالگیت رو می ده. دوستام هنوز نمی دونند که با تو رابطه دارم چون هنوز نمی دونند توی کیفم لوله ی خالی خودکار می ذارم.ننوشته هام تلنبار شدن، مثل لباسهای زیر خواهرم توی حموم. نمی تونم هر جایی که دلم می خواد بنویسم چون برای من مسئولیت داره. از مسئولیت بدم میاد. من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. مخاطبین نوشته هام مسئولند، چون اونها هستند که می خونند. من خونده می شم. این تقصیر من نیست. مثل دفعه ای که یکی از تراوشات ذهنی م رو روی دیوار دستشویی خالی کردم، شعر بدی نبود فقط جایی برای خالی شدن پیدا نمی کرد. همون شب بابام الم شنگه ای به پا کرد که این جا دستشویی عمومی راه آهن نیست و من نمی تونم هر جایی که اومد اونها رو بریزم، باید زیر لباسی قایمشون کنم. روز بعد فکرم تماما مشغول دستشویی عمومی و مادرم بود که صبح خیلی زود با حوله از حموم اومده بود بیرون. باز هم می گم، من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. می دونی، چیزی که می خوام اینه که هیچ چیز بسته بندی نباشه و همینطور دسته بندی. هر چی می تونی برام تشتک بفرست. مواظب باش با در باز کن نوشابه ها رو باز نکنی. با قاشق بهتره، تشتک ها کج نمی شن. صدای تشتک های کج، وقتی از بالا می اندازم پایین صدای خوب و یکنواختی نداره. اذیتم می کنه. زنگ زده هم نباشه، صدای این تشتک ها خش داره، وقتی از بالا رهاشون می کنم که بیفتند روی موزائیک، سنگین و یه وری می افتند پایین. باید به چند تا مغازه سر بزنم، د