تبليغاتX
( زاویه )


           آنجا که هيچ نمی‌دانيم

    
ماه نمی داند که آرام و شفاف است.
    
از ماه بودنش هيچ نمی داند؛

    شِن نمی داند که شِن است.

   هيچ چيزی شکلِ غريبش را احساس نمی کند.
   
هر قطعه عاج شطرنجی انتزاعی است

   
در دستانی که شکل شان می بخشد.
   
شايد اين سرنوشتِ بشر باشد
   
شادیِ کوتاه و اندوهِ دراز
   
ابزارِ دستِ ديگری.
   
نمی دانيم؛ آن که خدايش می ناميم ياری مان نمی کند.
   
ترس هم بيهوده است، ترديد
   
و التماسِ فروخفته که در درونمان آماس می کند.

   کدامين کمان، تيری را که منم پرتاب کرده است؟

   کدامين قله می تواند گلِ سرخ باشد؟

                               خورخه لوئيس بورخس

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1384/10/23 و ساعت 10:50 |