(فریبا بابک)
دستهایشان را بریدند
در حالیکه من
فریبا بابک بودم و
اصلآ
یوسف کیلویی چند؟
شکر که نارنجها چیزی نشدند شکر
{ انگشتهای تورا آش و لاش می خواستم و
نارنج تو اما شهید بود}
پدرم کور بود از اول
و من سپرده شدم به چاههایی چقدر برادر
گرگ برقصد در خونم
{گرگی که مرا پاره کرد عزیزم به مراتب از تو دندانهایی عاشقتر داشت}
ـ هر چه می کنم این پیراهن گرگم کند نمیشود چرا نمی دانم؟
ـ چاهی که در جیبهایم خود را بالا می کشد دهانش باز مانده کاروانیست و هر چه می کند صیادی
نمی تواند بسازد
ـ در من غواصی که تویی فقط شنا می توانی صید کنی
موجی که دل می زند از این عمق رصد نمی شود
نرسیدی نمی رسی
ـ کباب فریبا بابک سیخی چند؟
ـ در پیراهنش ماه دارد در تنش چیزی دارد الکل
تنی که کره عسل حبذالله
ببینیدش
تیز
هم چاقو می شوید هم نارنج هم گرگی که در پیراهنی که کره عسل می ریزی
ریختی
روی خودت غیر شرعی می کنی خودت را
ـ فریبا شدم خودو را و
چاه زدم در خودم و
اصلآ گاو تو به من چه گوساله
¤
این سجده پس چرا نمی شود چرا؟


