تبليغاتX
( زاویه )

آصف را نوشتم که عاشق دختر یدالله شده بود.

 

گوسفندها را به چرا برد وبرگشت :ده خلوت بود .آصف را خط زدم و دختر یدالله

 

دق کرد و مرد.

 

روز بود هنوز که پچپچه افتاد توی ده که آصف فرار کرده با دختر یدالله و یدالله

 

را سر افکنده نوشتم که دق کند.

 

گوسفندها از چرا برگشتند و یدالله دق کرد ومرد.

 

ده را خط زدم که آصف بیاید ...

 

کشیدمش بیرون:آصف مرده بود دق کرده بود.ده آرام بود و گوسفندها هم.

 

چو افتاده بود که دختر یدالله فرار کرده...

  

    

                                                                رسول یونان
+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1385/05/28 و ساعت 2:22 |