آصف را نوشتم که عاشق دختر یدالله شده بود.
گوسفندها را به چرا برد وبرگشت :ده خلوت بود .آصف را خط زدم و دختر یدالله
دق کرد و مرد.
روز بود هنوز که پچپچه افتاد توی ده که آصف فرار کرده با دختر یدالله و یدالله
را سر افکنده نوشتم که دق کند.
گوسفندها از چرا برگشتند و یدالله دق کرد ومرد.
ده را خط زدم که آصف بیاید ...
کشیدمش بیرون:آصف مرده بود دق کرده بود.ده آرام بود و گوسفندها هم.
چو افتاده بود که دختر یدالله فرار کرده...
+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1385/05/28 و ساعت
2:22 |
