تبليغاتX
( زاویه )
 

 

مزخرف

 

 

 

صحنه دوم قبل از صحنه اول

 

 

انسان وقتي مزخرف به دنيا مي آيد ، مزخرف هم مي گويد .

چه فرقي دارد وقتي مي توانم جاي همه کس باشم و هيچ کس را جاي خودم قرار ندهم ، با خودم حرف بزنم يا راه بروم .

اين دست آورد کوچکي نيست که من دارم بزرگ مي شوم ، مثل تمام سلولهاي بدنم که دارند بزرگ مي شوند . جنسيت من مي گويند از نوع xy مي باشد ! با اينکه دوست دارم بدانم اما نمي دانم واقعيت XY  يعني چه ؟ و تنها اين  XX مي تواند مرا بر دارد .اين . اين زن لعنتي !  نفس هايم را حبس مي کنم و شيرجه مي روم توي همان زني که مرا زن خطاب کرد !  و از توي خودم وحشيانه بيرون مي آيم .

مي گويي : که چه ؟ مي خواهي مثل بقيه آدمها براي خودت يادگاري بسازي ؟!

مي گويم : نه جانم ، از اين حرفها خبري نيست فقط و فقط شيرجه رفتن است و بس .

مي گويي : پي کمي اهلي تر عزيزم . کمي اهلي تر از قبلي باش . خسته شده ام امشب . لطفا کمي اهلي تر .

کمي مکث ميکنم و مي گويم : قبول . اما ...

مي گويي : اما چه ؟

مي گويم : يه شرط دارد .

-         چه شرطي ؟

پس کمي من ومن کردن مي گويم : اينکه به خواننده ام معرفي ات کنم .

چشم غره مي رود و آهسته زير لب با صدايي خفيف مي گويد : من شوهر دارم .

مي خندم ، در اصل پوزخند مي زنم و مي گويم : پس چرا يم خواهي با من به زور دوست شوي !! ؟

قيافه حق به جانبي مي گيرد و غرور لند کنان مي گويد : عوضي ، کثافت ، بي شعور ، نفهم . اصلا تو لياقت منو نداري .و بعد از لابه لاي دستهايم سر مي خوردومي رودزير ملحفه و لاي سفيدي ملحفه گم مي شود .

بلند مي شوم . چراغ را روشن مي کنم و آهسته صدا مي زنم : يلدا .يلدا .يلدا  . بدون هيچ حرفي حتي تکان لبي از صحنه خودش را بيرون مي کشد . احتمالا با من قهر کرده است و اين وضع تا ساليان سال طول بکشد .

 

 

 

 

صحنه اول بعد از صحنه دوم   

 

 

اون لندهور عوضي طوري فکر ميکند که من مي خواهم با هاش بخوابم . توي يک تخت . زير ملحفه . اما من که نمي خواهم اين کار را بکنم . من نمي توانم به خودم خيانت کنم ! مي توانم ؟ سالها قبل که هنوز کلمه خيانت برايم مفهومي نداشت يه بار تونستم و انجامش دادم اما حالا مي خواهم مثل يک روانکاو نمي دونم شايد بگي روانشناس ، اين قضيه را که چرا ما نتوانستيم بغل هم بخوابيم را بررسي کنم . پس اينوطئري شروع مي کنم :

اين شايد خيلي گفتنش سخت باشد اما احتمال اينکه ااون خودش را به من تحميل کنه وحود دارد و دوباره احتمال اينکه من از اين کارش خوشم بيايد هم وجود دارد . خيلي هم وجود دارد . چون قضيه فقط XY و XX  نيست . بلکه نتيجه و حاصل تداخل اين دو و لذتي که پس از آن بدست مي آيد مهم است . بدون اينکه حتي احساس گناهي من را برنجونه . چون اين کلمه در حال حاضر يعني در اين مورد برايم تهوع آور است !

پس تناقضي توي اين کار نبود . فقط يه سوء تفاهم کوچک بين ما وجود داشت . خيلي کوچک که هيچکداممان جرات به ربان آوردنش را نداشتيم . حتي حالا که مي خواهم اسم اين سوء تفاهم را بگويم و آن ترس بود .ترسي که حتي نمي دانستيم ا زچه ؟ گرچه لذت ندانستنش مرا ارضاء مي کرد . اما اگر اين ترس را پشت سر مي گذاشتيم آن موقع همه چي را مي توانستيم باور کنيم حتي همخوابگي مان را . اي کاش مي دانستم که اين کلمه ترس را کدام احمقي اولين بار بيا ن کرد تا که مجبور نباشيم احمقانه تر از آن بدنبال معني و مفهومش باشيم .

 

 

 

تهران 1385

آخرين روز پاييز ، چند ساعت مانده به يلدا !

 

رضا قطب

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/10/15 و ساعت 7:31 |