تبليغاتX
( زاویه )
 

قرار بود شعر يكي از دوستان اين دوست را بگذاريم  اما خب فعلن اين زودتر امده شد . اون ( شاعره ) مي گفت بايد معرفي شيم اما  ما هرگز معرفي نشديم و نمي شيم چون ما فقط يه اسم هستيم  . اون ميگفت من عوضي ام (‌شاعر ه خودش را مي گفت ) اما ما چيزي عوضي در آن پيدا نكرديم كه خوشحال بشيم از يك اسم !!! بگذريم  سخن كوتاه واين داستان ...

 

 

آفتاب از پنجره آمد ه بود تو و افتاد ه بود روي فرش ، اتاق بو گرفته بود .

 

من دود سيگارو فوت مي كردم توي هواي ساكن ،‌و نيمه ديگه كه  

 

معلق و سر ته از لاي لنگه هاي پنجره رو به بيرون بود .

 

فرنگيس نامادري مادرم بود . من عاشقش نبودم . پدر مادرم اونو بدون

 

اينكه طلاق بده و مهريه فرستاد خونه ي برادرش . الان و در حال حاضر

 

چون دارم يه شراب گرم رو كه توي يه دبه توي چند تا پتو پيچيده و توي

 

انباري گرم و خفه انداخته بودند رو مزه مزه مي كنم ،‌احساسش كردم .

 

به خاطر حالتي كه دارم و موقعيتي كه داشتم ، ‌مي تونم هرجائي كه

 

هستم و در هر زمان ، حدود نود و پنج درصد آدم ها رو از پشت لخت

 

ببينم . اين وضعيت از فرنگيس شروع شد منظورم رو مي فهميد كه .

 

 

اون روز هم مريض بودم . از اون مريض هايي كه مثل گوني مي افتي

 

وبوي پتو مي دي . نمي دونم چرا فرنگيس دولا شده بود چيزي رو توي

 

پاهاش كنه يا دربياره . نفهميدم پدر مادرم از كجا و كدوم اتاق رسيده

 

بود . از پشت بغلش كرد ، فرنگيس قبل از اينكه راست بشه آه كشيد

 

ولي بي صدا . من مريض بودم از اون مريض هايي كه گفتم ، ‌فقط

 

شاشيدم .

 

توي اون سن و سال من بيشتر از اين جا نداره . نه پدرمادرم و نه

 

فرنگيس . نه بلند و نه كوتاه هيچكدام از آن هجاهاي آوايي را تلفظ نمي

 

كردند .

 

باور كنيد كه اجرا فراتر از تصورات ذهني ست . اجرايي متا پانتوميم از

 

پدر مادرم و نامادري مادرم . ازپشت ديدم ، لخت فرنگيس و بعد پدر

 

مادرم را كه اجرا مي كردند . كار كه تموم شد بوي گند من اتاق رو

 

پركرد .

 

فرنگيس پيرهن و شلوارمو در آورد ه بود و من لخت بودم . پدرمادرم ،‌آره

 

پدر مادرم يه كاسه لعابي از اون شراب گرم رو كه توي يه دبه ، توي چند

 

تا پتو پيچيده و انداخته بود رو مزه مزه مي كرد . بوي شاش و شراب

 

داغم كرده بود و فرنگيس من رو مي بوسيد .

 

فرامرز پارسا

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1386/05/25 و ساعت 14:46 |

سلا م

 

بعد از چند مدت كوتاه كه نبودم دوباره برگشتم نمي دونم چرا شايد دليل هاي زيادي داشت و دارد شايد دليلش تو بودي كه من بايست مي بودم . بگذريم حرف به كجاهايي ختم مي شود كه دختري ميان ترس و لذت فراموش مي شود !!!!                                                                                                     

 

 

 

 

بووووق

 

زندگی را همین جوری آغاز کرده ام .مثل این سطر ها ، بدون هیچ زمینه ای و هیچ اختیاری . چقدر سخت است این طوری بودن ! این سطر ها را اما دارم برای روز هایی که داشتم و دارم و خواهم داشت! می نویسم . با تمام درو غهایی که بلد هستم . توی اتاق دارم راه می روم.  فکر میکنم. نفس می کشم .  پیپم را بر می دارم و پر از توتونش می کنم . با دستهایم تا نزدیکی لبهایم می آورمش و سعی می کنم که ادای کشیدنش را در بیاورم .  اما روشنش نمی کنم و می گذارم روی میز کنار تلفن و بعد شروع می کنم با دکمه های تلفن ور رفتن .درست مثل ور رفتن با دکمه های پیراهن مادرم که پدر هیچ گاه شکایتی نمی کند و فقط می خندد. لعنتی آنقدر می خندد که وقتی به خودم می آیم ، خیس شده ام ! عرق پیشانی ام را پاک می کنم و شیرم را می نوشم . گوشی تلفن را بر می دارم ، اول شروع می کنم به فوت کردن و بعد از آن یادم می افتد که باید فحش و ناسزا بدم : الاغ ، نفهم ، بی شعور ، مادر...، آرام می شوم .گوشی را سر جایش می گذارم .و دوباره پیپم را بر می دارم . با کبریت هم همین کار را می کنم. صدای جرقه و شعله ور شدن چوب کبریت و بوی گوگرد تمام فضای اتاق را پر می کند ، نزدیک پیپم می آورمش .یک پک ، دو پک ، سه پک ، پیپیم روشن می شود و چوب کبریت خاموش . چه دود سفید غلیظ قشنگی از خودش به هوا می فرستد . چقدر بخشنده است این پیپم ! اتاق را دارد سفید سفید می کند اما نمی دانم چرا دارد بو می دهد .بوی تعفن، بوی لجن،  بوی رعنا  ، بوی خودم !  وسوسه ام می کند . این وسوسه چقدر شبیه روزی است که توی تخت خواب مادرم می خوابیدم و پدر غرغر می کرد . مادرم بوی خوبی می دهد و پدرم بوی عرق! هفته ای یکبار اجاز داشتم با ملحفه های مادرم بخوابم .گاهی هم که پدر نبود می شد دو بار .

پیپم خاموش می شود . اتاق از سفیدی پاک می شود ، اما بو همچنان دارد وسوسه ام می کند . دوباره گوشی تلفن را بر می دارم .اینبار شمار می گیرم :

-         الو .سلام .خوبی.

-         سلام .خوبم .

-         کجایی؟

-         جایی مابین تخت و گوشی تلفن .

-         تلفن کردم که حالی از احوالاتتان بپرسم .

-         می دانم .

-         می دانی ! چی را می دانی ؟

-    همین که تلفن کرد ی و احوالم را می پرسی .خواب دیده بودم که تلفن زدی و احوالم را می پرسی ، درست مثل همین لحظه ، اما در یک مکان و یک زمان دیگر.

-         خب . خواب که نشد ندارد ! به شرطی که بخواهیم .

-         نه .نه . من خیلی ضعیفم ، مثل چینی هایی که همیشه می شکستم،می شکنم.می فهمی !                                

اگر می فهمیدی که هرگزاحوالم را نمی پرسیدی !

-         باز داری شروع می کنی .

-         من یا تو ؟ که تلفن کردی و احوالم را می پرسی .مگر روزی چند بار احوال یک آدم را می پرسند ؟!

-         شوهرت کجاست ؟

-         همین جا .توی تخت خواب .

-         خوابیده ؟

-         آره .

 

-         تو چرا بیداری .

-         تو تلفن زدی و بیدارم کردی.

-         آه. ببخشید یادم رفته بود ، ساعت چند است .شب خوش.

-         شب خوش ! همین !

-         می بوسمت .

-         همین !

-         شب خوش .

-         شب خوش.

گوشی را می گذارم سر جایش . باز یادم رفت که بگویم « دوستت دارم » ، سریع گوشی را بر می دارم و شماره گیری می کنم . اما اینبار دیگر خودش نیست و کسی دیگر جواب می دهد ، کسی که من می توانستم جای او باشم . کسی که همیشه بجای او جواب می دهد :

شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد .لطفا مجددا شماره گیری ننمائید . بووووق ...

 

 

 

 

تهران  - زمستان 1384 – درست جایی مابین تخت و گوشی تلفن   .

 

                                                             رضا قطب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1386/05/12 و ساعت 16:15 |