سيگار
هميشه بلند بلند از توي آشپزخونه حرف مي زد تا موقعي كه با يه استكان چاي مي آمد كنارم مي نشست و مي
گفت : دختر بسه ديگه چقدر سيگار مي كشي.صد دفعه مگه بهت نگفتم كه وقتي مي خوام باهات حرف بزنم
اون لعنتي سيگاررو از روي لبات بردار. بوي گندش خفم ميكنه . آخه مگه دختر هم سيگار مي كشه . خدا بيامرز
بابات اگه زنده بود مي دوني چيكارت مي كرد . بلايي سرت مي آورد كه فراموش كني سيگار كشيدن چطوري .
اما فكر كنم كه اصلن نمي ذاشت كه سيگار كشيدن رو ياد بگيري كه بخواد بلايي سرت بياره . اون تو رو خيلي
دوست داشت . آخه اولين بچه مون بودي بعد اون همه سال دكتر و دعوا . اي بابا باز دارم شروع ميكنم ،
يادش بخير . چايت رو بخور سرد نشه . خسته شدي امروز نه . بيرون هوا سرد. صبح ها كه بيرون ميري لباس
گرم بپوش . آخه كه اگه مي دونستيم كه تو به اين بدبختي ، كه نون آور خونه بشي ، مي افتي و مجبور ميشي
درس و مشقت را ول كني هيج موقعه به امير فشار نمي آوردم كه از اين دكتر به اون دكتر بريم تا تو رو داشته
باشيم . مي گم بهش: اي مامان جون، من الهي فدات بشم غصه نخور. توي پيشوني هر كدوم از ما چيزي رو
نوشته اند .
از توي پاكت سيگار ديگي رو روشن مي كنم و دراز مي كشم روي تخت خواب و پاهامو رو هم مي زارم . مراسم
خاكسپاري پدرم خيلي خلوت بود هيچ كس نيومده بود . همه جاي شهر خراب شده بود . بمب پشت بمب بود ك
ه اون روزها توي شهر مي زدند . وقتي جنازه پدرم رو آوردند مادرم بد جوري جيغ كشيد و بعدش فقط يادمه كه
دايي ام داشت مادرروآروم مي كرد . من هنوز هيچي نمي فهميدم . يعني اصلن نمي دونستم كه مردن يعني
چي . درد يعني چي . فقط داشتم همينجوري گريه مي كردم . موهاي فزفزي ام روي شونه هام افتاد بود و
عروسكم رو توي بغلم محكم نگه داشته بودم كه گم نشه .
از تخت خواب بلند مي شم هواي اتاق سرد . زير سيگاري رو از توي كشوي ميز در ميارم بيرون و نيمه سوخته
سيگار م توش خالي ميكنم . هنوز سرفه هام تموم نشده . اما بد مصب بايد يه جايي قطع بشه . مثل اين سيگار
كه به اين فيلترش برسه تموم ميشه . جنك که شروع شد ، آمديم اين تهرون خراب شده و ساكن شديم توي يه
اتاق اجاره اي . نمي دونم مادر چطور خرجمون رو در مي آورد . اون موقعه ها خيلي جون بود و خوشگل . اما هيج
وقت دلش نخواست ازدواج كنه ، شايدم خواست و نشد .
آخرين سيگارم رواز توي پاكت در ميارم و روشنش مي كنم . صداي مادرم رو مي شنوم كه از توي اون سالهاي
آخري كه هنوز زنده بود ، مي گه دختر بسه ، كمش كن لااقل اون لعنتي رو . مانتوم رو تنم مي كنم وشالم رو سر
ميكنم و بعد كفشهاي پاشنه بلندم رو مي پوشم و راه مي افتم توي خيابون كه برم يه پاكت سيگار بخرم .
تهران پاييز 1387
رضا قطب
