کليد رو تو گم کردي !!!
همش تقصير خودمه اگه يه کم وقت گذاشته بودم به اين فلاکت نمي افتادم . حالام بايد غرغر اين پير زن رو هم بشنوم . صد دفعه بهش گفتم : ننه جون وقتي بيرون ميري کليد رو بزار لاي ديوار . گيرم من وقت ندارم يه کليد بسازم تو چرا بايد کليد رو گم کني . اون به جهنم ، ديگه غرغر کردنت چي آخه . نکنه اصلن گم نکردي و گذاشتي خونه مونده. ها ؟ !
همه اينها رو مي خواستم تند تند به ننه کبري بگم ، اما ديدم پيرزن بدبخت بجز من کسي رو نداره ، اگه من هم بخوام اين دم آخر عمري اذيتش کنم ، فرقي با اون بچه هاي لندهورش ندارم .
ننه کبري چادرش رو دورکمرش مي بنده و مي شينه روي پله جلوي در و بعدش آروم آروم شروع مي کنه به زمزمه کردن ...
مي گم : ننه کبري .ميگه : جونم ننه .
- اگه يادت نياد کليد رو بر داشتي يا نه ، تا صبح بايد اينجا بشينم ، نکنه برداشتي و گمش کردي .
- ننه جون يه کم فرصت بده ، بذار فکر کنم .
الان دقين سه ساعته که ننه کبري داره فکر ميکنه . ديگه چيزي به غروب نمونده . خان باجو با يه عالمه لباس توي تشتي که روي سرشه از جلومون رد مي شه و بلندبلند سلام مي ده و ميگه : ننه کبري چي شده بعد مد تها آمدي بيرون روي اون پله نشستي ، بيا بريم خونه يه چاي بخور . ننه کبري آروم مي گه : قربونت ننه مزاحمت نميشم به مشد حسن سلام برسون . خان باجو رو به من ميکنه واشاره مي کنه چي شده ، با سر جوابش رو مي دم و ميگم : هيچي و بعد مي ره .
يه ساعت ديگه گذشت ، حالا ديگه خورشيد چيزي ازش نمونده . مي گم : ننه کبري پا شو بريم خونه ي گرگعلي . مي گه : ننه بده ، زنش بنده خدا توي زحمت مي افته .
- يعني چي توي زحمت مي افته ، نيمخواي که سربارش بشي يه امشب رو اونجا مي مونيم . فردا صبح با موتور استا کريم مي رم شهر رو يه کليدساز ميارم .
با کلي التماس و خواهش بالاخره راضي شد که بريم . وقتي رسيديم در خونه گرگعلي ، در زدم ، از بالاي پشت بوم اصغر گفت : کي. گفتم : مائيم اصغرجون غريبه نيستيم . اصغر بدو بدو آمد در رو باز کرد و پريد توي بغل ننه کبري . رفتيم داخل حياط . قمر زن گرگعلي از لب ايون گفت : کي بود اصغر . اصغر که از بغل ننه کبري پائين نمي آمد گفت : ننه جونه . قمر بدون هيچ حرفي رفت داخل اتاق . به ننه کبري تعارف کردم که از پله برو بالا . گفت : ننه من پاهام درد ميکنه آروم آروم ميرم،توي جوني برو من هم پشت سرت مي آم .
وارد اتاق که شديم قمر سلام داد اما خيلي سرد ، و بعدش رفت دو استکان چاي ريخت و آورد گذاشت جلومون . گفتم : قمر چه خبر، کم پيدايي، نمي آئيد به ما سر بزنيد .
- اي بابا زندگيه ديگه، وقت نميشه ، کله سحر که بلند مي شي تا سرتو تکون مي دي بد مصب نمي فهمي چطور شب شده . عمر که داره ميره . يادش بخير اون روزها که بچه بوديم ، خوش بوديم . حالا چي .
بعد از کلي حرف زدن و غيبت کردن پشت سر اين و اون ، براي فرار از غرغرهاي ننه کبري رفتيم با قمر ايون و اصغر رو با ننه کبري تنها گذاشتيم .
بعد از شام ننه کبري بيدار نشسته بود و نمي خوابيد ، مي گفت : گرگعلي بياد ، بعد بخوابه . چند ساعتي گذشت و گرگعلي براي شام خوردن هم نيومد. قمر گفت : امشب نوبت آب زمينشه احتمال داره دير بياد . چند ساعتي گذشت و گرگعلي بازم نيومد. من نفهميدم کي خوابم برد . دم دماي سحر بود که با صداي اذان بيدار شدم . يهو در باز شد و يه نفر مرد هيکلي داخل شد .خود گرگعلي بود . آروم آمد توي اتاق و سلام داد . با خودم گفتم به کي سلام مي ده که يه دفعه اي ننه کبري گفت : عليک سلام .خسته نباشي ننه جون . آمدي پسرم . گرگعلي گفت : آره ننه جون ، نخوابيدي .
- نه ننه منتظرت بودم .
- پس يه کم صبر کن ننه من وضو بگيرم و نمازم رو بخونم بعدش بيام پيشت با هم يه چاي بخوريم .
خواب دوباره چشمهام روگرفت . بيدار که شدم ، خورشيد طلوع کرده بود . گرگعلي آروم آروم داشت قرآ ن مي خوند و گريه مي کرد . بلند شدم، ترسيدم ، بدنم يخ کرد . پرسيدم چي شده گرگعلي ، گرگعلي هيچي نگفت ، فقط قرآن مي خوند و گريه ميکرد.
بعدش فقط يادم مياد توي مشت ننه کبري که بازش ميکردند يه کليد بود .
رضا قطب – سوزن 1387اسفند

