
کاروان رفته بود و دیده ی من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده می زد به درد و رنجم اشک
شعله می زد به تار و پودم آه
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید و زندگانی من
رفته بودی و مانده بود به جا
شمع افسرده ی جوانی من
شعله ی سینه سوز تنهایی
باز چنگال جانخراش گشود
دل من در لهیب این آتش
تارمق داشت دست وپا زده بود!!
چه وداعی چه درد جانکاهی!
چه سفر کردن غم انگیزی.
نه نگاهی چنان که دل میخواست
نه کلام محبت آمیزی!
گر در آنجا نمیشدم مدهوش
دامنت را رها نمیکردم
وه چه خوش بود کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمی کردم.
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم فشار غم نگذاشت
که بگویم: ((خدانگهدارت))
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه می لرزید
روح من تازیانه ها میخورد
به گناهی که: عشق میورزید.
او سفر کرد و کس نمی داند
من درین خاکدان چرا ماندم .
آتشی بعد کاروان جا ماند
من همان آتشم که جا ماندم........
ف.مشیری

