تبليغاتX
( زاویه )

طالبي + آب = آب طالبي

 

تابلوي اول ، آب ميوه فروشي سند باد . رد شديم .  بهش تعارف نکردم. اون هم تعارف نکرد . دستهامو کردم توي جيبم . اون هم ديگه حرفي نزد و تا آب ميوه فروشي بعدي رو پياده رفتيم  . جلوي در آب ميوه فروشي دوم  وايستاديم . گفتم: آقا آب طلبي داريد گفت :تموم کرديم . هوا داشت سرد مي شد . آسمون هم هر از گاهي  صداش در مي آمد . خيابونا و آدماش هم  خودشن رو جمع و جور مي کردند . از ميدان اولي رد شديم به ميدان دومي که رسيديم ، مردي مو جو گندمي با سيگاري روي لبش کنار ماشينش  داد مي زد : طالبي طالبي دارم  بدو طالبي  5 کيلو  1000تومان . بدون اينکه حتي فکري بکنيم . 5 کيلو طلبي خريديم . و دوباره پياده راه افتاديم . به خيابون دوم که رسيديم  از خير آب طالبي خوردن گذ شتيم . سوار تاکسي شديم  يک راست رفتيم خونمون .  از پله ها بالا رفتيم . کليد راازتوي کيفش درآورد و در رو باز کرد . طالبي ها رو روي همون پيشخون آشپزخونه گذاشيتم . رفتيم نشسيتم روي کاناپه . بعدش لم داديم بعدش به هم چسبيديم بعدش بلند شديم رفتيم آشپزخونه که با طالبي ها خوش باشيم . هر کدوم نظري داديم . نظر اولي طالبي هارو قارچ کنيم و بخوريم . نظر دومي طالبي ها را قارچ کنيم و آبش بگيرم وبعد بخوريم .  اما به توافق نرسيديم . هر کدوم نظرمون دوست داشتيم.و کوتاه نمي آمديم . کلي با هم بحث کرديم و نتيجه , تا نظرامون يکي نشده دست به اون طالبي ها نزنيم . از آشپزخونه آمديم بيرون . لباسمون پوشيديم زديم بيرون . خيابون اولي .آب ميوه  فروشي سومي . آقا آب طالبي داري ؟ بله جانم  . رفتيم داخل . اما چون توي خونه با هم به  توافق نرسيده بوديم اولي مون آب طالبي خالي سفارش داد . دوميون آب طالبي با بستني . اولي مون کيک هم سفارش داد . دوميون هم داشت به بچه اي  نگاه ميکرد که  کمي از آب طالبيشو ريخته بود روي پيرهنش و مامانش يه ريز داشت غر مي زد . اوليمون آب طالبشو خورد . دوميون هم خورد .بعد بلند شديم . آب طالبي رو دوميون حساب کرد . جلوي در براي نوع رفتن به خونه مردد شديم آخه يکي مون آب طالبي با بستني خورده بوده و اون يکي مون هم آب طالبي خالي . اينبار زيادبحث مون  طو ل نکشيد تصميم گرفتيم اوليمون دست کنه توي جيبش و دوميون هم به خيابونا و آدماش فکر کنه و تا خونه را با هم پياده بريم  .

                                          

                                                                                                     تهران 1388رضا قطب

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 1:31 |
 

کليد رو تو گم کردي !!!

 

همش تقصير خودمه اگه يه کم وقت گذاشته بودم به اين فلاکت نمي افتادم . حالام  بايد غرغر اين پير زن رو هم بشنوم . صد دفعه بهش گفتم : ننه جون وقتي بيرون ميري کليد رو بزار لاي ديوار . گيرم من وقت ندارم يه کليد بسازم تو چرا بايد کليد رو گم کني . اون به جهنم ، ديگه غرغر کردنت چي آخه . نکنه اصلن گم نکردي و گذاشتي خونه مونده.  ها ؟ !

همه اينها رو مي خواستم تند تند به ننه کبري بگم ، اما ديدم پيرزن بدبخت بجز من کسي رو نداره ، اگه من هم بخوام اين دم آخر عمري اذيتش کنم ، فرقي با اون بچه هاي لندهورش ندارم .

ننه کبري چادرش رو دورکمرش مي بنده و مي شينه روي پله جلوي در و بعدش آروم آروم شروع مي کنه به زمزمه کردن ...

مي گم : ننه کبري .ميگه : جونم ننه .

-   اگه يادت نياد کليد رو بر داشتي يا نه ، تا صبح بايد اينجا بشينم ، نکنه برداشتي و گمش کردي .

-   ننه جون يه کم فرصت بده ، بذار فکر کنم .

الان دقين سه ساعته که ننه کبري داره فکر ميکنه . ديگه چيزي به غروب نمونده . خان باجو با يه عالمه لباس توي تشتي که روي سرشه از جلومون رد مي شه و بلندبلند سلام مي ده و ميگه : ننه کبري چي شده بعد مد تها آمدي بيرون روي اون پله نشستي ، بيا بريم خونه يه چاي بخور . ننه کبري آروم مي گه : قربونت ننه مزاحمت نميشم به مشد حسن سلام برسون . خان باجو رو به من ميکنه واشاره مي کنه چي شده ، با سر جوابش رو مي دم و ميگم : هيچي و بعد مي ره .

يه ساعت ديگه گذشت ، حالا ديگه خورشيد چيزي ازش نمونده . مي گم : ننه کبري پا شو بريم خونه ي گرگعلي . مي گه : ننه بده ، زنش بنده خدا توي زحمت مي افته .

- يعني چي توي زحمت مي افته ، نيمخواي که سربارش بشي يه امشب رو اونجا مي مونيم . فردا صبح با موتور استا کريم مي رم شهر رو يه کليدساز ميارم .

با کلي التماس و خواهش بالاخره راضي شد که بريم . وقتي رسيديم در خونه گرگعلي ، در زدم ، از بالاي پشت بوم اصغر گفت : کي. گفتم : مائيم اصغرجون غريبه نيستيم . اصغر بدو بدو آمد در رو باز کرد و پريد توي بغل ننه کبري . رفتيم داخل حياط . قمر زن گرگعلي از لب ايون گفت : کي بود اصغر . اصغر که از بغل ننه کبري پائين نمي آمد گفت : ننه جونه . قمر بدون هيچ حرفي رفت داخل اتاق . به ننه کبري تعارف کردم که از پله برو بالا . گفت : ننه من پاهام درد ميکنه آروم آروم ميرم،توي جوني برو من هم پشت سرت مي آم .

وارد اتاق که شديم قمر سلام داد اما خيلي سرد ، و بعدش رفت دو استکان چاي ريخت و آورد گذاشت جلومون . گفتم : قمر چه خبر، کم پيدايي،  نمي آئيد به ما سر بزنيد .

- اي بابا زندگيه ديگه، وقت نميشه ، کله سحر که بلند مي شي تا سرتو تکون مي دي بد مصب نمي فهمي چطور شب شده . عمر که داره ميره .  يادش بخير اون روزها که بچه بوديم ، خوش بوديم . حالا چي .

بعد از کلي حرف زدن و غيبت کردن پشت سر اين و اون ، براي فرار از غرغرهاي ننه کبري رفتيم با قمر ايون و اصغر رو با ننه کبري تنها گذاشتيم .

بعد از شام ننه کبري بيدار نشسته بود و نمي خوابيد ، مي گفت : گرگعلي بياد ، بعد بخوابه . چند ساعتي گذشت و گرگعلي براي شام خوردن هم نيومد. قمر گفت : امشب نوبت آب زمينشه احتمال داره دير بياد . چند ساعتي گذشت و گرگعلي بازم نيومد. من نفهميدم کي خوابم برد . دم دماي سحر بود که با صداي اذان بيدار شدم . يهو در باز شد و يه نفر مرد هيکلي داخل شد .خود گرگعلي بود . آروم آمد توي اتاق و سلام داد . با خودم گفتم  به کي سلام مي ده که يه دفعه اي ننه کبري گفت : عليک سلام .خسته نباشي ننه جون . آمدي پسرم . گرگعلي گفت : آره ننه جون ، نخوابيدي .

-  نه ننه منتظرت بودم .

-  پس يه کم  صبر کن ننه من وضو بگيرم و نمازم رو بخونم بعدش بيام پيشت با هم يه چاي بخوريم .

خواب دوباره چشمهام  روگرفت . بيدار که شدم ،  خورشيد طلوع کرده بود . گرگعلي آروم آروم داشت قرآ ن مي خوند و گريه مي کرد .  بلند شدم، ترسيدم ، بدنم يخ کرد . پرسيدم چي شده گرگعلي ، گرگعلي هيچي نگفت ، فقط قرآن مي خوند و گريه ميکرد.

بعدش فقط يادم مياد توي مشت ننه کبري که بازش ميکردند يه کليد بود .     

   

 

 

رضا قطب سوزن 1387اسفند

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در چهارشنبه 1388/06/04 و ساعت 23:40 |
 

 

                                                      رئيس جمهور محبوب من !!!                  

                                                     

توي مترو هميشه بايد از خودت مراقبت كني كه جيبت رو نزنند. بايد خيلي چيزهاي ديگر رو هم مراقب باشي مثلا  اينكه تخمه نخوري  يا  اينكه جات به يه زن كه بچه بغلش ندي چون شوهرش  بغلش وايستاده . دندش نرم ميخواست ازدواج نكنه و از اون بدتر يه توله سگ پس نندازه يا اگه هم انداخت غلط كرده مي زاره زنش بره  سركار ... اصلن به من وتو چه ربطي داره زندگي مردم . از جات بلند نشو به اين چيزها هم فكر نكن . فقط به اون شبي فكر كن  كه مهتابي نباشه چون احتمال اينكه  همه چيز خراب از آب در بياد وجود داره .

توي مترو بايد خيلي مراقب خودت باشي توي اون شلوغي كه اول صبح  وقتي فشارت ميدن يا فشار ميدي بايد به هيچ چيز جز لذت بردن فكر نكني .

حالا بايد يواش يواش  قبل از اينكه به ايستگاهي كه ميخواي پياده بشي برسي دور و برت نگاه كن ببين يه زني كه بچه بغلش است و بچه اش هم يه ريز داره زر مي زنه  هست ؟ خب اگه هست جات بده اون زنه كه به بچه شير بده تا ساكتش كنه . شايد با اين كار بتوني  جز كساني باشي كه رئيس جمهور تو را از بردن و كار كردن توي  معادن و كوير كه نه استخري هست نه حمومي كه خودت رو بشوري ،‌ منصرف بشه . اما اينا باعث نميشه كه تو شخصيت خودت رو  فقط به خاطر ريختن  پوست تخمه ات روي كف واگن  نشون بدي . تو بايد آروم آروم همون كاري رو كه گفتم انجام بدي . همين ! 

 

 

تهران – 1388

رضا قطب .

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1388/02/03 و ساعت 13:15 |

 سيگار

 

هميشه بلند بلند از توي آشپزخونه حرف مي زد تا موقعي كه با يه استكان چاي مي آمد كنارم مي نشست و مي

گفت : دختر بسه ديگه چقدر سيگار مي كشي.صد دفعه مگه بهت نگفتم كه وقتي مي خوام باهات حرف بزنم

اون لعنتي سيگاررو از روي لبات بردار. بوي گندش خفم ميكنه . آخه مگه دختر هم سيگار مي كشه . خدا بيامرز

بابات اگه زنده بود مي دوني چيكارت مي كرد . بلايي سرت مي آورد كه فراموش كني سيگار كشيدن چطوري .

اما فكر كنم كه اصلن نمي ذاشت كه سيگار كشيدن رو ياد بگيري كه بخواد بلايي سرت بياره . اون تو رو خيلي

دوست داشت . آخه اولين بچه مون بودي بعد اون همه سال  دكتر و دعوا . اي بابا باز دارم شروع  ميكنم ،   

يادش بخير .  چايت رو بخور سرد نشه . خسته شدي امروز نه . بيرون هوا سرد. صبح ها كه بيرون ميري لباس

گرم بپوش . آخه كه اگه مي دونستيم كه تو به اين بدبختي ، كه نون آور خونه بشي ، مي افتي  و مجبور ميشي

درس و مشقت را ول كني  هيج موقعه به امير فشار نمي آوردم كه از اين دكتر به اون دكتر بريم تا تو رو داشته

باشيم . مي گم بهش: اي مامان جون، من الهي فدات بشم غصه نخور. توي پيشوني هر كدوم از ما چيزي رو

نوشته اند . 

 

از توي  پاكت سيگار ديگي رو روشن مي كنم و دراز مي كشم روي تخت خواب و پاهامو رو هم مي زارم . مراسم

خاكسپاري پدرم خيلي خلوت بود هيچ كس نيومده بود . همه جاي شهر خراب شده بود . بمب پشت بمب بود ك

ه اون روزها توي شهر مي زدند . وقتي جنازه پدرم رو آوردند مادرم بد جوري جيغ كشيد و بعدش فقط يادمه كه

دايي ام داشت مادرروآروم مي كرد . من هنوز هيچي نمي فهميدم . يعني اصلن نمي دونستم كه مردن يعني

چي . درد يعني چي . فقط داشتم همينجوري گريه مي كردم . موهاي فزفزي ام روي شونه هام افتاد بود و

عروسكم رو توي بغلم محكم نگه داشته بودم كه گم نشه .

 

از تخت خواب بلند مي شم هواي اتاق سرد . زير سيگاري رو از توي كشوي ميز در ميارم بيرون و  نيمه سوخته

سيگار م توش خالي ميكنم . هنوز سرفه هام تموم نشده . اما بد مصب بايد يه جايي قطع بشه . مثل اين سيگار

كه به اين فيلترش برسه  تموم ميشه . جنك  که شروع شد ، آمديم اين تهرون خراب شده و ساكن شديم توي يه

اتاق اجاره اي . نمي دونم مادر چطور خرجمون رو در مي آورد . اون موقعه ها خيلي جون بود و خوشگل . اما هيج

وقت دلش نخواست ازدواج كنه ، شايدم  خواست و نشد .

 

آخرين سيگارم رواز توي پاكت در ميارم و روشنش مي كنم . صداي مادرم رو مي شنوم كه از توي  اون سالهاي

آخري كه هنوز زنده بود ، مي گه دختر بسه ، كمش كن لااقل اون لعنتي رو . مانتوم رو تنم مي كنم وشالم رو سر

ميكنم و بعد كفشهاي پاشنه بلندم رو مي پوشم و راه مي افتم توي خيابون كه برم يه پاكت سيگار بخرم .

             

                                                                                                                                      تهران پاييز 1387

                                                                                                                                                     رضا قطب

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1387/11/21 و ساعت 21:42 |

                                            معرفی یک آدم زنده    

 

این طوری شروع  میکنم شاعر این سطرهای آینده،  نمی دانم دخترشعر ایران  است یا بانوی شعر ایران !!! اما هر چه هست ( برای صاحبش عزت و کرامات بیاورد ) شاعری است بی ادعا و فعال و از خیلی از هم نسلهای خود فعال تر و پر کارتر است . نمی  خوام اسمهایی همچون فیاضی ، مرادی ، قریشی ، پیر سرایی ووو  را بیاروم که خدای نکرده  به کسی توهینی شده باشد یا برای اینکه معروف شوند و خیلی چیزهای دیگر، پس از هیچ کدام از اینها که نام برده ام قوی نیست و ضعیف تر هم نیست !!! و من هیچکدام از اینهایی که گفتم را نمی شناسم ، فقط برای اینکه اسم چند شاعر زن را بیاروم ازپیوندهای  وبلاگ خانم صدیقی ( تیتل)  اینها را پیدا کردم  .  اما من ، من نوعی ( نوعن من منظورم است ) از شعرهای این شاعر لذت برده و توانایی بسیاری را حس میکنم  که در وب گردی همین امشبم او را کشف نمودم ( عجب کفشی  بود !!! ) در وبلاگی با نام گربه ای درخانه ی خالی . خب میگن از شاعران غزل پست مدرن است !!! البته  این غزل پست مدرن چی هست و چه نیست بماند برای خودش به ما هم ربطی ندارد مهم شعری است  که من مخاطب با  آن ارتباط برقرار میکنم .  

اگر حرفهای من را قبول ندارید  پس این شعر را بخوانید و هر چی خواستید ( فحش زیر کمر ممنوع لطفا به علت مخاطبین منفی 25 سال که این وبلاگ دارد  البته این هم عددی اش « 25-») بگوئید .

 

 

زنده ام

 

زنده ام مثل بچه ای ترسو که خودش را به خواب… می فهمی؟

مثل یک جفت پای آویزان در تکان طناب، می فهمی؟

مثل لجبازی درختی که باد هی هر چه داشته برده

مانده ام روبروی ِ تنهاییم، بین بیست و سه شمع که مرده

هی نفس می کشم درون ِ خودم، توی تاریکی شبی سنگین

مثل یک گورکن که در گودال، لحظه هر لحظه می رود پایین

یک کلاغ سیاه منتظر است، تا ببیند فقط شکست مرا

عشق اما طناب ساده دلی است که به خود، که به هیچ بسته مرا

زنده ام توی دست های کسی، که به من گفته دوستم دارد

زنده ام زیر برف سنگینی که بر این سنگ قبر می بارد

زنده ام مثل پا شدن از خواب، در فراموشی صدای کسی

زنده ام… و فقط مهم این است که در این برف رد پای ِ کسی…

 

الهام میزبان

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1387/10/07 و ساعت 0:0 |

 

انسان وقتي ضعيف مي شود كه رحم داشته باشد .

(نبيچه )

 

كشتن انساني توسط انسان ديگر از دير باز از همان شروع خلقت انسان كه باافسانه هابيل و قابيل شروع شد كه براي اين منظور دلايل مختلفي وجود داشته كه مي تواند نفرت ،‌انتقام ، خشم ، حسادت ، سياسي ،‌مذهبي ، قومي و ...را نام برد .

حال برآن شدم تا براي شما و دوستداراني كه تمايل دارند در زمينه قتل فعاليت كنند 30 روش از بهترين روشهاي موجود را با شرح مختصري  از اجراي آن را ارائه نمايم .

 

 

1- اسحله :

اين روش يكي از بهترين و سريعترين نوع روش كشتن فرد مورد نظر است . چرا كه با زدن  يك تير در نقاط حساس بدن نظير سر ف قلب ،‌گردن و... مي توان فرد را كشت . البته بايد در انتخاب نوع اسلحه نيز دقت كافي را نمايم .

 

2-سلاخي كردن :

اين روش براي ايجاد رعب و وحشت و همچنين خشم بيش از حد تجويز ميگردد . در اين روش فرد را بايد زنده زنده به جايي ببنديم و مانند گوسفند يل حيواني از اين نوع كه پوستش را از بدنش جدا ميكنيم ، پوست تن فرد مورد نظررا نيز با دقت از بدنش با چاقو و وسايل مورد نياز جدا كنيم ودرصورت لذت بيشتر و فرو كش كردن خشم خود مي توانيم پس ار هر بار كندن قسمتي از پوس بدن فرد مورد نظر كمي نمك به آن بپاشيم .

 

 

3-  چاقو :

براي اين نوع قتل كه بسيار رايج هم است بايست از چاقويي استفاده كرد كه دارد دنده و كثيف و ميكروب و نيز تيز باشد و حتمن بايد در نقاط حساس و حياتي بدن ضربات وارد شود مانند قلب ، شكم و ..نيز تعداد ضربات هر چه بيشتر تضمين مرگ فرد هم بيشتر مي گردد . چرا كه پس از وارد كردن ضربات طبق دستور گفته شده فرد براي چند ساعتي بيشتر زنده نخواهد ماند حتي زبده ترين پزشكان هم در اين مورد نمي توانند كاري از پيش ببرند .

 

4- قرص :

در اين روش بايست اطلاعات پزشكي كافي از نوع قرصها و اثرات آن داشت  كه بدانيم چه مقدار وبا چه نوع قرص ديگري مخلوط تا فردرا از پاي در آورد . كه در اين روش بايد با زور و تهديد فرد را مجبور به خوردن قرصها نمود .

 

5- دارزدن :

دراين روش كه يكي از معمولي ترين روشها مي باشد بايست طنابي را انتخاب نمود كه از نظر محكمي  و ضخمي قابل اطمينان باشد . پس از تهيه طناب آن را به صورت حلقه اي گره زده كه يك طرفش آزاد باشد . سپس از سر فرد مورد نظر رد و درگردن وي قرار مي دهيم  وفرد را از جايي بلند اويزان و طناب را محكم كشيده تا فرد پس ايجاد خفگي بميرد .

6- خفه كردن با دست :

يكي از معمولي ترين و هچنين رايجترين روشها است كه هنگامي كه فرددر خواب يا اينكه دستهايش جايي بند باشد اورا با دستهايتان كه دور گلويش حلقه كرده ايد خفه كنيد توجه داشته باشيد كه دستهايش جايي بند باشد يا در هنگام خواب باشدتا عكس العمل سريعي نداشته باشد زيرا اين احتمال دارد كه اگر دستهايش باز باشد يا بيدار شود زود با چيزي شمارا مورد اصابت قرار داده و باعث عدم اجراي طرح خود كه همانا قتل وي است ميگردد .  

 

7- خفه كردن در آب:

دراين روش دستهاي فرد مورد نظر را از پشت بسته و محكم سرش را گرفته و در داخل استخر يا حوض يا ظرفي كه پر از آب باشد ميكنيم تا خفه شود . البته از اين روش نيز براي گرفتن اعتارف نيزاستفاده مي شود .

8- خفه كردن با پتو :

اين روش براي كودكان يا سالمندان بيشتر كاربرد داردبه طوري كه پس از انداختن پتو برروي فرد مورد نظر خودرا بررويش انداخته تا جايي كه يواش يواش احساس تنگي نفس وسپس منجر به مرگ وي گردد .

9- خفگي از نوع گاز گرفتگي :

در اين روش فرد را دراتاقي زنداني كرده كه هيچ روزنه اي براي تهويه هوا وجود نداشته باشد و سپس شيلنگ يا لوله گازي را از سوراخي وارد كرده وشير گاز را باز تا گاز تمام اتاق مورد نظر را كه فرد دران قراردارد وارد شده و كم كم اين كار باعث از بين رفتن اكيسژن موجود و بوجود اندن دي اكسيدن كربن مي شودكه فرد بر اثر نبود اكسيژن كافي خفه شده ومنجر به مر گش مي شود .

10- خفه كردن با سيم :

اين روش سريعترين روش خفگي است كه با سيمي كه بسيار نازك است انجام مي گيرد . دراين روش بايست از پشت به فرد مورد نظر نزديك شد و دريك لحظه سيم را دورگردن وي انداخت تا هيچ گون عكس العملي نتواند انجام دهد و از دو طرف محكم سيم را كشيده تا باعث برديدگي و خفگي گردد .

11- برق :

  دراين روش كه نيز يكي از سريعترين روشهاي موجود است موجود مي باشد به فرد برق 220 ولت به بالا وصل تا موجب برق گرفتگي و در نهايت منجر به مرگ وي گردد .

 

12- سنگسار :

   اين روش نيز براي زجر دادن فرد مقابل است و بيشتر نيز در بعضي اديان براي انجام حد گناهاني كه از نظر ان دين  گناه محسوب  شده است انجام مي گيرد اما براي كشتن يك نفر كه بخواهيم زجر و انتقام بگيريم نيز استفاده مي شود . به طوري كه فرد را تا شانه در گودالي كه كنده ايم انداخته و در خاك مدفون مي كنيم كه سر و صورتش بيرون از خاك باشد . ان وقت به طرف سر و صورت او سنگ  پرتاب تا وقتي كه بميرد .

13- تصادف يا له كردن با ماشين :

  در اين روش فرد مورد نظر را تحت كنترل قرار داده تا هنگامي كه بخواهد از خياباني رد شود آن وقت با تمام سرعت با ماشين به او مي كوبيم تا بميرد و براي اطمينان ازاين حالت نيز اگر امكانش بود از رويش نيزرد مي شويم .

14- زنده به گور :

   اين روش كه نيز روش قديمي دوران جاهليت بعضي اقوام مي باشد نيز در حال حاضر استفاده ميگردد به طوري كه گودالي كنده و فرد مورد نظر را داخل آن انداخته همانطور كه زنده است رويش خاك ريخته تا در زير خاك مدفون و نهايتن منجر به مرگش شود .

15- قطعه قطعه كردن :

   در اين روش اول فرد را با ضرباتي محكم يا هر وسيله اي كشته يا اگر خواستيم به طور زنده باشد او را بسته تا عكس العمل دفاعي اوليه نشان ندهد وسپس شروع مي كنيم با ساتور يا چاقوي بزرگ به كندن اجزاي بدن او بعد از آن كه اجزاي بدن او را كنديم به قطعات كوچكتر تبديل مي كنيم اين نوع روش براي ايجائ رعب و وحشت و شناخته نشدن جسد فرد مورد نظر و نيز خشم بيش از حد استفاده مي گردد .

 

16- مسموم كردن :

دراين روش در غذاي فرد مورد نظر زهر يا سمي ريخته و به او به طوري كه متوجه نباشد مي خورانيم كه پس از خوردن ان نوع غذا يا نوشيدني مورد نظر كه با نوعي سم مخلوط شده فرد مورد نظر در كمتر چند ساعت خواهد مرد .

17- سيانور :

    يكي از معمولي ترين روشهاي قتل با سيا نوراست كه نيز در جنگ جهاني دوم نيز رواج داشته .به طوري كه به فرد مورد نظر قرصي كه حاوي سيا نور است را داده  تا آن را بخورد كه اين روش نيز روش حق انتخابي گفته مي شود .

18- تيغ :

  در اين روش با تيغ شاهرگ فردمورد نظررا زده و مي گذاريم خون بسيار از او برود كه اين امر خود كم كم موجب ضعف بدن و نهايتا منجر به مرگ او مي شود .

19- ضربه زدن به سر :

  دراين روش نيز با زدن ضربه اي مانند سنگ يا چوب يا شئي محكم به طرف سر فرد مورد نظر كه موجب شكستگي جمجمه يا مخچه و .. كه اين باعث خونريزي داخلي مغز شده و ردنهايت منجر به مرگ طرف مقابل مي گردد .

20- زدن آمپول هوا :

      دراين روش دستهاي فرد را يا پاهيش را بسته يا به طور ناگهاني در بدن فردمورد نظر سرنگي را كه از قبل آماده كرده ايم يعني داخل ان را پر از هوا نموده ايم ،‌كرده كه اين امر منجر به ايجاد هوا در بدن فرد و نهايت مرگ وي ميگردد .

 

 

21- زدن نيش عقرب :

   در اين روش عقربي را نگه داشته تا فرد مورد نظر به خواب رود آن وقت به طور مخفيانه عقرب را در رختخواب فردانداخته تا عقرب او را نيش زده ومنجر به مرگ وي گردد يا مي توان عقرب را داخل كفش فرد انداخته و هنگامي كه فرد كفشش را مي پوشد عقرب به علت دفاع از خود اورا نيش زده واين امر باعث اين شود كه نيش عقرب در بدن فر د وارد شده  و او را بكشد .

22- زدن نيش مار:

  در اين روش وقتي فرد خواب يا سرگرم چيزي است به طور مخفيانه مار كبري بسيار خطرناك را رها كرده تا در رختخواب يا به طرف فرد رفته و او را نيش كه فرد مورد نظر پس از نيش مار از پاي در مي ايد .

23- پرت كردن از بلندي :

  دراين روش فردرا به جاي بلندي مانند رده يا پشت بام يا لبه پنجره هدايت ودريك لحظه او را به طرف پائين هول داده تا پس از رسيدن به سطح زمين وبرخورد با زمين بميرد .

24- كشتن با تبر :

  دراين روش كه همراه است با خشونت ، فرد را با تبر كشته يعني باتبر ضربات محكمي به نقاط حساس او وارد نموده تا بميرد. كه اين روش بيشتر در جنگلها و روستا ها كاربرد دارد .

25- يخ زدن :

  دراين روش فرد را داخل سر خانه ايهدايت و در يك لحظه در آن را بسته ودرجه حرارت رابه پائين ترين حد رساند ه تا فرد مورد نظريخ زده و منجر به مرگش شود.

 

 

26- آتش زدن فرد با بنزين :

  در اين روش روي فرد مورد نظر بنزين پاشيده و با زدن يك كبريت يا روشن كردن يك فندك روي ان ،‌بدن وي سريع آتش گرفته كه فرد براي خاموش كردن خود شروع بع دويدن ناخود آگاه مي كند كه اين امر باعث رساند بيشتر اكسيژن به آتش شده و فرد سريعتر مي سوزد .

27- پرتاب كردن جلوي قطار :

  در اين روش مي توان از ايستگاهاي مترو سود جست  . يعني فرد مورد نظر را به طوري به جلوي ايستگاه هدايت كنيم كه هنگامي كه قطار با سرعت وارد ايستگاه مي شود در يك لحظه فرد مورد نظر را جلوي قطار پرتاب ميكنيم  تا پس ار برخورد با قطار كه باعث گرفتن ناخود آگاه ترمز و له كردن فرد مي شود كه فردنهايتن مي ميرد.

28- انداختن در قفس حيوانات وحشي  :

  دراين روش فرد مورد نظررا در قفس حيواني وحشي مانند پلنگ ،‌خرس و.. انداخته كه آن حيوان به اوحمله و نهايتن اورا بكشد.

29- گرسنگي وتنشنگي :

   دراين روش فرد را در اتاقي محبوس نگه داتشه و به او تا مدتي نه غذا ونه آبداده تا براثرسوء تغذيه وعدم آب رساني به بدنش بميرد .

30- آدم خواري :

    در اين روش گه يكي از روشهاي ساديسمي و افراطي است فرد مورد نظر را پس ار بستن يا به طور ناگهاني و حالت غافلگيرانه مورد هجوم قرار داده وزنده زنده شروع به خوردن طرف مقابل مي نمايم تا نهايتنبر اثر جراحتهاي زياد بميرد .

 

 

 رضا قطب

+ نوشته شده توسط من و زاویه در چهارشنبه 1387/08/15 و ساعت 22:19 |

من یک متاهل هستم.!!!

نمی‎دانم چه طوری باید این قضیه را به خودم بقبولانم که زندگی هیچ‎چیزی نیست جزآنچه که ما همیشه داریم با آن کلنجار می‎رویم، یعنی همین لحظه. لحظه‎ای که دارد می‎گذرد و حتی نمی‎خواهیم آن را احساس کنیم. حال چه خوب، چه بد، چه خائنانه و چه چه .....

دوست ندارم در آینده، مثل الان حسرت کارهای نکرده گذشته را بخورم. می‎فهمی! هیچی ارزش ندارد.

من آیا دوباره دارم خیانت می‎کنم یا باید خیانت کنم. به کی؟ به چی؟ همیشه این سوالی است که وقتی دارم با یک غیر همنوع خودم حرف می‎زنم و یا کارهایی شبیه به آن را انجام می‎دهم، پیش می‎آید. درست لحظه ‎ای که من حقیقتی را برای آن به تصویر می‎کشم،یعنی متاهل بودن خودم را بی‎آنکه صحت و سقم آن مورد تاییدم قرار بگیرد یا تعریفی درست از متاهلی به او بدهم. آن لحظه است. لحظه‎ای که طرف مقابلم را وارد مرحله‎ای از چالش فکری می‎کنم، مرحله‎ای که احساس عذاب وجدان گرفته یا دارد در خیانتی با من شریک می‎شود، خواسته یا ناخواسته! او نمی‎داند که حقیقت تنها در لحظه است. یعنی همان لحظه‎ای که احساس می‎کند. بعد و قبل آن هیچ اهمیتی ندارد و آن لحظه است که فرد باید تصمیم بگیرد انتخاب کند یا نکند. در این صورت هم باز او هنوز نتوانسته است آن را درک کند، شاید دلیل آن دادن حق انتخاب به او است که او را به شک وا می‎دارد. اما هیچ چیز صریحتر از این نیست که بتواند این حقیقت را درک کند، حقیقت این کلمات را که روزی نویسنده‎ای در جایی گفته است: «چقدر خوب است انسان یکی را دوست داشته باشد نه به خاطر آنکه نیازش را برطرف کند، نه به خاطر آنکه کس دیگری را ندارد، نه به خاطر آنکه تنهاست و نه از روی اجبار، بلکه به این خاطر که آن شخص ارزش دوست داشتن را دارد». اگر بتواند این حقیقت را درک کند، دیگر متاهل بودن یا نبودن من نباید فرقی برای او و دیگران داشته باشد. تنها چیزی که مهم است متعهد بودن من است.

 


رعنا در حالی که پوزخندی بر لب دارد، فریاد می‎زند کات. افتضاح است، افتضاح، هیچ دلیلی بر ارزشمند بودن وجود ندارد. تنها باید این جمله را می‎گفتی. از نو شروع می‎کنیم، هرکس اینبار اشتباه کند خودش از صحنه خارج شود.

        

سوار ماشین می‎شوم، کمربندم را می‎بندم و کمی شیشه را پایین می‎دهم که بادی بیاید داخل و دوباره شروع می ‎کنم به فکر کردن. می‎گویم: یک کاری بکن، دارم قاطی می‎کنم، نمی‎ دونم نمی‎فهمم یا کم اورده‎ام. آن هم بدون آنکه حرفی بزند ضبط صوت ماشین را روشن می‎کند. به صورتش نگاه می‎کنم و زل می‎زنم درست توی چشمهایش اما حواسش نیست. دور چشمهایش را هاله‎ای از خطرهای رنگی گرفته، پلکهایش تند تند باز و بسته می‎شوند. و من فکر می‎کنم که چقدر لحظه‎ها  کند می‎گذرند. دیگر ادامه نمی‎دهم و از توی چشمهایش که با آرایش غلیظی همراه است بیرون می‎آیم. سرم را برمی‎گردانم و روبرو را نگاه می‎کنم. امتداد جاده را، جایی که برای اولین بار پیشنهاد رقص به‎هم دادیم.

زیرچشمی من را نگاه می‎کند و آهی می‎کشد و بعد دوباره می‎رود توی خودش ،  توی آهنگ شاید دوست دارد من هم همراه او تا اخر آهنگ را گوش کنم و فکر کنم. اما من دوست ندارم به این چیزها فکر کنم. دوست دارم به این فکر کنم که نقطه آغاز این سوء تفاهم کجا بود. یعنی آن لحظه . لحظه‎ای که باید اتفاق می‎افتاد و افتاد .

می‎گویم: رعنا، جوابی نمی‎دهد. دوباره صدا می‎زنم رعنا، رعنا. جوابی نمی‎‎دهد. وقتی دنبال دلیلش می‎گردم به این می‎رسم که هیچ دلیلی وجود ندارد که بخواهد جواب مرا بدهد. رعنا که نمی‎تواند جواب بدهد، چون من اصلن صدایش نکرده‎ام. و این تنها انعکاس صدای من بوده در افکارم. دو نخ سیگار بر می‎دارم و می‎زارم روی لبهایم و هر دو را در یک لحظه روشن می‎کنم. یکی‎اش را همچنان بین لبهایم نگه می‎دارم و یکی ‎دیگر را از لبهایم جدا می‎کنم و می‎دهم به رعنا. و رعنا آن را می‎گذارد روی لبهایش و به آرامی پوکی بر آن می‎زند و دود غلیظی از دهانش بیرون می‎دهد. و بعد می‎گوید حرکت کن.

 

کات. رعنا داد می‎زند: عوضی‎ها، کثافت‎ها، شما اصلن بلد نیستید حتی شبیه آنها  باشید از صبح تا بحال همه‎اش دارید حرف می‎زنید حرف. همه از صحنه بیرون.

از صحنه خارج می‎شوم. می‎آیم بیرون، هوا دیگر تاریک شده. به رعنا می‎گویم باید برگردیم. رعنا روسری‎اش را سر می‎کند و بلند می‎شود خودش را مرتب می‎کند و بعد سوار ماشین می‎شویم و دوباره راه می‎افتیم به سمت جاده، جایی که اولین پیچ اولین تماس بود، دومین پیچ دومین تماس.

و حالا سال‎هاست که من وقتی به آن لحظه فکر می‎کنم دل‎پیچ می‎گیرم و می‎اورم بالا و همه جای خودم را کثیف می‎کنم. 

                                                                                                                         

                                                                                                                           رضا قطب

تهران 1386

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1387/06/11 و ساعت 23:39 |
 

وقتی که انسان بیمار است ، گویی که از یک شیب بسیار ملایم پایین می لغزد که در برخی نقاط ، پرده ایی ، یک پرده ی نازک از یک پارچه نازک ، راه را سد میکند : این سو ، زندگی است و آن سو ، مرگ . چقدر بیماری ، از نظر ارزش اخلاقی بر تندرستی رجحان دارد .!

با من از کسانی که هرگز بیمار نشده اند سخن مگویید ! آنان دهشتناک اند ، بویژه زنان ، یک زن تندرست ، یک حیوان درنده ی واقعی است . 

                                                                                             

                                                                   (  تولستوی  27 اوت 1901 )

 

 

 

همه ی آنهایی که :  دوستت دارم .

 

يک  دو سه ... داشت همين جوري خط هاي سفيد آستين پيراهن سلاله را ميشمرد . تا ميخواست

 

درست بشمرد سلاله دستهايش را که دور پاهايش حلقه کرده بود را جا به جا مي کرد . هميشه

 

دوست دارد اين طوري جلوي جمع بنشيند . حتي الان که توي صندلي عقب ماشين نشسته و برو

 

بر داره از آينه نگام مي کنه .

 

بالاخره تونست با چند بار زل زدن روي آستينهاي سلاله خط هاي سفيد را بشمارد . درست بيست

 

و يک عدد بود . ده تا دو تايي  و  يکي تکي . هر دوآستينش همينطوري بود. . از آينه صداش

 

 کردم وگفتم : اون از کجا جاي خالهاي تو رو  مي دونست . گفت : کدوم خالهام رو مي گي .

 

گفتم : همون خالهايي را که اون ميگفت ، خالهاي بين گردن و سينه ات ، خال مچ پاي چپت و

 

خال مچ دست راستت . باز بگم .

 

چند دقيقه اي از توي اينه نگام کرد و هيچ نگفت . فقط نگام ميکرد و نگاهش بد جوري اذيتم مي

 

کرد ، طوري که انگار تمام اين اتفاقها تقصير من بود .

 

سلاله خواسته يا ناخواسته داشت با حرکاتش طرف مقابلش را اذيت مي کرد . گاهي خودش را

 

به تخت مي ماليد و گاهي لبه ي تخت مي نشست و خميازه مي کشيد و گاهي هم دستش را مي

 

برد لاي موهاي فرفري بلندش که از پشت جمع کرده بود و بسته بودشان . سلاله دوباره دستهايش

 

را دور زانوهايش حلقه کرد و سرش را طوري روي دستهاش قرار داد که انتهاي ديدش به ديد

 

طرف مقابلش  ختم بشه . تلاقي نگاهش با طرف مقابل تنها چيزي بود که توي اون لحظه ميخواست .

 

سلاله همچنان داشت از توي آينه نگام ميکرد . بغض کرده بود . خيلي سعي ميکرد جلوي خودش

 

رو بگيره که تبديل به گريه نشه . مي ترسيد که مسخره اش کنم . هر دومون مي دونستيم که چند

 

ساعتي بيشتر نمونده . من و من کنان گفتم: مي شه روسري ات رو از سرت بر داري . با تعجب

 

خاص هميشگي اش که ابروهش رو بالا مي برد گفت : براي چي ؟ گفتم : تو بردار تا بگم .

 

روسريش را آهسته از سرش کشيد پائين . از توي آينه نگاهش کردم با خنده اي مسخره آميز

 

گفتم : باز اون راست گفته بود . گفت : چي . چي مي گي تو ؟ گفتم : گوشهات . گفت : خب که

 

چي ؟ گفتم : تو گوشهات رو سوراخ نکردي و اون اينو مي دونست .تا اينو گفتم تندي روسری

 

اش رو سر کشيد و دستهاش رو گرفت جلوي صورتش و داد زد : لعنتي بس .بس و زد زير گريه .

 

وقتي سلاله دستهاش رو دور پاهاش حلقه ميکرد عادت داشت انگشتان پاهاش رو تکون بده . به

 

ترتيب از انگشت  شصت تا کوچک . طوري اين کار رو ميکرد که توي يک ريتم خاص باشه .

 

 من که چيزي نگفتم . فقط چيزهايي رو که شنيدم رو برات گفتم . من برام اين چيزها نيست .

 

خيلي وقته که ديگه از اون روزها گذشته . ميفهمي . من و تو الان هستيم و اين فضاي موجود

 

بينمون . اما ميدونم باز نتونستم از اين حسادت يا چيزي شبيه به اين دست بکشم و اذيتت نکنم .

 

سلاله گريه هاش به هق هق تبديل شد .

 

لاک انگشتان پاهاش با لاک انگشتان دستهاش  هميشه يک رنگ بودند. يک رنگ غمگين . محال

 

بود يکي از اونها رو تنها لاک بزنه .

 

طرف مقابل تنها مي توانست در يک زمان مشترک که نفري سومي باعث ايجاد آن مي شد سلاله

 

را پيدا کند و مثل آدمهاي قحطي زده ، بر و بر به تنش زل بزنه . سلاله اينو مي دونست که

 

طرف مقابل با چه ولعي  براندازش  ميکنه،  اما هيچ وقت خودش رو سانسور نکرد .

 

ماشين از آخرين پيچ هم گذشت اينو سلاله بين هق هق گريه هاش گفت . گفتم :  خب .  کمي آروم

 

شد . شيشه پنجره ماشين رو داد پائين و سرش رو کرد بيرون تا باد بخور توي صورتش . گفت:

 

داره تموم مي شه . ميفهمي .داره تموم ميشه . گفتم : مي دونم اما بالاخره بايد اتفاق بيقته . ماشين

 

رو بعد از آخرين پيچ نگه داشتم . سلاله در ماشين رو باز کرد و ازصندلي عقب آمد بيرون و

 

براي آخرين بار جايي رو که نشسته بود رو نگاه کرد و گفت: دلم براي اين صندلي تنگ ميشه .

 

توي اين صندلي بود که من و تو با هم ... حس قشنگي است وقتي باکره گي يکي رو روي تنت

 

داشته باشي . گفتم : و تموم فضاي موجود اون لحظه رو . خنديد و گفت: برام سيگاري روشن

 

کن . از توي پاکت سيگارم آخرين نخ از اون رو در آوردم و روشنش کردم و بعد شروع به

 

کشيدنش کردم  . سلاله در عقب ماشين رو بست و آهسته آمد جلو و در ماشين رو باز کرد و

 

نشست کنارم . سويچ رو چرخوندم و ماشين روشن شد . پام رو گذاشتم روي پدال کلاژ و دندنه

 

رو جا زدم . از توي آينه صندلي عقب رو نگاه کردم . اما هيچ کس نبود . هيچ کس که بخوام

 

براش رانندگي کنم .

 

 

 

 

 

 

         رضا قطب /  تهران زمستان 1386

                                                                                              به آناهیتا سرزمین مادری ام ...

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1387/03/16 و ساعت 17:23 |
  علی ودادی نمی دونم چند سالش است و کی هست !! اماخب می دونم که یه نویسنده فعال  و جدی است . به همین خاطر دوست داشتم یکی از داستانهاش رو بزارم توی زاویه دید شما .

یه اتاق داره که توش یه تخت داره و تختش یه تشک داره اما کتابخونه اتاقش هم بدک نیست و یه دوست دختر که خیلی دوستش داره .اسمش مهم نیست چون مهم تنشهایی که بینشون ایجاد میشه مهم . می فهمی که !!!

 

 

 

                                               سیب آدم

 

 

بعد از چند بار نوشتن و پاک کردن بالاخره «فقط من را نگاه کن » را حذف کرد و پیام را این طور فرستاد « سلام نیم ساعت دیگر شروع می شود از جلوی تلویزیون تکان نخور تا بعد » جلوی تلویزیون روشن بی صدا روی زمین نشسته بود ، اضطرابی که انتظارش را داشت کم کم به سراغش می آمد .

نیم ساعت وقت داشت تا آماده شود البته نه آن طور که دلش می خواست اول باید لباس های بیرونش را در می اورد ، بعد آبی به سر و صورتش می زد و چیز خنکی می خورد و دستی به اتاق می کشید . هنوز از خواب ناخواسته اش عصبی بود ، زنگ تلفن مزاحم بیدارش کرده شاید خواب می ماند . لباس های بیرونش را در آورد و روی کاناپه انداخت . ا زخواب آشفته اش خشکی دهان و سر درد باقی مانده بود . همانطور که به تلویزیون خیره بود موهایش را از پشت بست و دست اش را پشت گردنش کشید . فیلم خام را از کیف دستی اش در آورد و در دستگاه ضبط که از شب قبل آماده اش کرده بود گذاشت . پریز تلفن را کشید .

گرما کلافه اش کرده بود . جلو یخچال ته مانده شیشه آب را سر کشید و شیشه را روی صورتش گذاشت . همسایه روبرو بعد از اینکه چند بار زنگ زد و محکم به در کوبید پشت در با صدای بلند گفت تعمیرکار امروز هم نیامد اگر خیلی ناراحتی بیا خونه ی ما.

از آخرین خریدش آنقدر می گذشت که کمی پنیر ، دو سیب ویک کنسرو در یخچال داشت . بازبوی سیگار در خانه پیچیده بود . با شیشه آب در اتاق می چرخید همیشه جلوی در بوبیشتر بود . از چشمی در به راه پله تاریک نگاه میکرد . چند دقیقه دیگر شروع می شد یک قرص آرام بخش را با آب لوله قورت داد . جلوی تلویزیون روی زمین نشست . از دوپنجره بزرگ اتاق هوای گرم با صدای ماشین و موتور و راننده ها وارد می شد .

صدای تلویزیون را زیاد کرد . دکمه ضبط را فشار داد . فیلم شروع شد . تلفن همراه را که از عرق دستش خیس شده بود روی زمین گذاشت .

به محض تمام شدن فیلم تلویزیون را خاموش کرد . از یخی که در ظرف فلزی آب می شد خورد. نفس عمیقی کشید .

تقریبا" چیزی از فیلم ندید . آشفته تر از آن بود که شنیدن و دیدن را همزمان انجام دهد . این فیلم مهمترین کارش بود . اولین حضورش در مقابل دوربین . او بازیگرغیر حرفه ای یا کم تجربه ی قصه های عجیب و غریب و دوست داشتنی تئاترهای آماتوری بود که استعداد پنهانش یک شب روی صحفه ای بازو پر خاطره کشف شده بود .

به این فیلم دل بسته بود و به تصویرخودش در این فیلم . او دختری بود زیبا و با وقار پر از امید و اعتماد و عشق در یک خانواده سه نفره آرام و مطمئن آماده ازدواج با پسری خوب و مطمئن ، مکالمه های آرام تلفنی میز چهار نفره ی غذا خوری ، نور پردازی گرم ، حرکات آرام دوربین یک فیلم تلویزیونی .

مثل آرایش کردن بدون آیینه در تاریکی ، خودش اینطور گفته بود و این طور هنر پیشه ای سر خوش و خیالی شده بود . کنار جیغ و داد های کارگردان ، زیر نگاه پنهان دوربین .

به تصویر کشیده خودش روی صفحه تلویزیون خیره بود . حالا نمی خواست به هیچ کدام از اینها فکر کند . دلش آرامشی میخواست که بنشیند و خودش را نگاه کند مثل یک غریبه .

چراغ زمان دار راه پله مدام خاموش و روشن می شد . در آشپزخانه از یافتن در باز کن ناامید شد . نگاهی به تلفن همراه و بعد ساعت دیواری انداخت .

 

فیلم را به عقب بر گرداند و بعد جلو برد تا اولین حضور خودش رسید . وارد شدن . قدم زدن . نشستن تک تک کلمه ها و جزئی ترین حرکات که از حفظ بود . همه سر جایشان بودند . صدا ی تلویزیون را بست . روی چند صفحه مکث کرد و بعد به ترتیب روی تصویر جلو و عقب رفت . چیزی تغییر کرده بود . ایستاده به تلویزیون نگاه می کرد . سنگینی هوای خانه بر قلبش فشار می آورد . هیچ وقت خودش را این شکلی ندیده بود . هرجا خودش را می دید احساس می کرد چیزی کم است . می دید که صورتش زیر گریم متورم شده . از آرایش قرمز ملایم همراه با صورتی اش هم خبری نبود . نمای درشت چهره اش کاملا" بی رنگ بود .

با حسرت به تصاویر خاموشی که از جلوی چشمش می گذشتند نگاه میکرد . انگار همه چیز شتاب داشت برای تمام شدن فیلم را جلوتر برد . سکانس ملاقات که خیلی دوستش داشت در ذهنش یک بعد از ظهر پاییزی بود ولی حالا یک ظهر داغ و خفه کننده تابستانی می دید .

در پیام نوشت « چه طور بود » بعد یک میم به بود اضافه کرد . یکجا به نظرش آمد صورتش کشیده شده ، حتی جوش کنار صورتش را دید که اززیر آن همه کرم پودر بیرون زده بود .پیام را نفرستاد . دیگر به وضوح در خانه دود سیگار می دید .

آیینه قدی را به زحمت از اتاق خواب آورد و کنار تلویزیون گذاشت . از آب داخل ظرف فلزی خورد ، لبه ی فلزی آیینه انگشتش را بریده بود یک دستمال دور انگشتش پیچید . فیلم را به عقب برگرداند روسری را بست جلوی آیینه ایستاد . نام خودش را خواند چهارمین اسم سبز در زمینه سفید .  رنگ پریده و سیاهی سمج دور چشم ها .

مدتی چشم هایش بسته ماند بعد لبش در آیینه خندید روسری را برداشت و جور دیگری سر کرد و دیالوگ مورد علاقه اش را گفت مثل فیلم ...

ناگهان چشمش به نمای درشت صورت اش افتاد . با تصاویر دیگر فرق داشت چیزی کم بود . انگار صحنه دستکاری شده بود آن قسمت که مونولوگ قشنگی از گذشته با شکوهش داشت سعی کرد سناریو را به یاد بیاورد .

تصویر به طور عمودی کشیده شده بود . برگشت و در آیینه به خودش نگاه کرد . ازگره روسری تا چانه اش حذف شده بود . تکه ی باقیمانده در حرکات آرام دوربین لرزش شکننده ای داشت .

خنده ناگهانی اش سکوت دلگیر خانه را نشانش داد . در آیینه نگاه کرد روسری را در آورد . گوشه آیینه پنجره بزرگ باز روشن خانه ی روبرویی را دید . تلفن همراه را خاموش کرد .

 

                            

 

                                                                  تهران – علی ودادی  زمستان 1385

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 12:7 |

من چراغ  را روشن مي كنم

 

و تو        

 

 از خيابانها

 

 فاحشه ها را دعوت كن

 

                    به چاي

 

 

اينجا  عزيزم

 

        عطري را بلندتر مي شود

 

عزيزتر از  سال 42 كه نمي توانم باشم

 

چقدر اين سالها شبيه تواند 

 

و تو را  به ياد       پاهاي باريك مي اندازد

 

عزيزم    اين سالها     چقدر شبيه تواند.

 

 

                                                   امروي  از اردي بهشت 85

+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1386/09/10 و ساعت 19:46 |
 

بنام فریبا فیاضی :

 

حالا بعد از این همه که قرار بود شعری از این شاعره نو  ( نو پا و جد ) بگذاریم .

 

 جالا باید بگویم : این شاعره ،  این  شعرش  و این هم گلچین  من !! نه کتابی که 

 

 به دستمان رسید ( تخلیه عمومی –چاپ مهررواش - 1386)  و نخوایدم و

 

 خواندن !!!

 

ما به قولمان هر چند دیر یا زود  وفا کردیم و فریبا را درتخلیه عمومی فیاضی  به

 

نمایش خواندیم !!! بخوان .که  این توله سگ را باید باید باید بزرگ کرد !!!

 

 

 

                 پا کوتاه

 

چشم های هیز     نجیبم کرد

                  

                           چشم هایی که سگ داشت

               

                       من هم داشتم

   

                      تربیت شده ای ، خونی

     

                  در آدرس ها نوشته می شود ، بوق م یزند آزاد

 

                   در زمانهای حقیقی پشت به پشت

          

                       همیشه کسی که از در بیاید    اولین تنها نیست

             

                                  درگیر اسمهای معمولی

 

دستهایم گرفته باید

 

آدمهای دیر کرد دار ، به خبرهای موثق نمی مانند

 

 جایی

 

       دیر شدن امری بدیهی است

 

 

           مثل عینک سیاه ، پنهانی ام

 

تا سگهای کمر کشیده واق کنند

 

فردوسی سی ساله شده

 

( همسایه ی ما خانم پارسی است ، همیشه از بالکن آویزان دیدن )

 

و همه ی چیزهای زبان باور کردنی است

 

                  سگیده کاری از دستم بر آید ، خواهم 

 

                                                           پاچیده ام زیر

 

 

فشارهای استخوانی

 

از سگهام کمتر

 

برای فکر کردن معوقم

 

قلاده ی عشق برگردنم هنوز

 

                     این ملموس است پاچه نمی دهم

 

تمام دهنم پایی است و ذهنم خون چکان تکانه ها

 

                             انجمنی برای عرضه ی شعر نمانده

 

            من شکوه پارس نمی کنم

 

  نخوانده مانده ام

 

                                 وحشی اهلی من است

 

وحشت سگ می طلبد

 

       هیچ بایدی به زندگی سگی پرداختن نمی پردازدم

 

  تا سرعت به خیابان اصلی زدن

 

                    سگ کرده ای هارم کنی

 

هاری ببخشی به بخش های حساس بیماری ام

 

صعب الخروج بودن سگهای برون مرزی را می کشد

 

                               کشتن کار من است

 

ساعت روانی شعر رو به طول است

 

    توله های پس انداخته برای تنهایی پس انداز می شوند

 

  تنهایی آسمان عجیبی به خود گرفته

 

من مشغولیت دیگری جز سرگرم کردن زبان نداشتم

 

چه می شود رفت ؟

 

سریعتر خانگیم کنید

 

اینجا داگ ویل است . 

 

                                                             فریبا فیاضی

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1386/07/12 و ساعت 21:54 |
 

قرار بود شعر يكي از دوستان اين دوست را بگذاريم  اما خب فعلن اين زودتر امده شد . اون ( شاعره ) مي گفت بايد معرفي شيم اما  ما هرگز معرفي نشديم و نمي شيم چون ما فقط يه اسم هستيم  . اون ميگفت من عوضي ام (‌شاعر ه خودش را مي گفت ) اما ما چيزي عوضي در آن پيدا نكرديم كه خوشحال بشيم از يك اسم !!! بگذريم  سخن كوتاه واين داستان ...

 

 

آفتاب از پنجره آمد ه بود تو و افتاد ه بود روي فرش ، اتاق بو گرفته بود .

 

من دود سيگارو فوت مي كردم توي هواي ساكن ،‌و نيمه ديگه كه  

 

معلق و سر ته از لاي لنگه هاي پنجره رو به بيرون بود .

 

فرنگيس نامادري مادرم بود . من عاشقش نبودم . پدر مادرم اونو بدون

 

اينكه طلاق بده و مهريه فرستاد خونه ي برادرش . الان و در حال حاضر

 

چون دارم يه شراب گرم رو كه توي يه دبه توي چند تا پتو پيچيده و توي

 

انباري گرم و خفه انداخته بودند رو مزه مزه مي كنم ،‌احساسش كردم .

 

به خاطر حالتي كه دارم و موقعيتي كه داشتم ، ‌مي تونم هرجائي كه

 

هستم و در هر زمان ، حدود نود و پنج درصد آدم ها رو از پشت لخت

 

ببينم . اين وضعيت از فرنگيس شروع شد منظورم رو مي فهميد كه .

 

 

اون روز هم مريض بودم . از اون مريض هايي كه مثل گوني مي افتي

 

وبوي پتو مي دي . نمي دونم چرا فرنگيس دولا شده بود چيزي رو توي

 

پاهاش كنه يا دربياره . نفهميدم پدر مادرم از كجا و كدوم اتاق رسيده

 

بود . از پشت بغلش كرد ، فرنگيس قبل از اينكه راست بشه آه كشيد

 

ولي بي صدا . من مريض بودم از اون مريض هايي كه گفتم ، ‌فقط

 

شاشيدم .

 

توي اون سن و سال من بيشتر از اين جا نداره . نه پدرمادرم و نه

 

فرنگيس . نه بلند و نه كوتاه هيچكدام از آن هجاهاي آوايي را تلفظ نمي

 

كردند .

 

باور كنيد كه اجرا فراتر از تصورات ذهني ست . اجرايي متا پانتوميم از

 

پدر مادرم و نامادري مادرم . ازپشت ديدم ، لخت فرنگيس و بعد پدر

 

مادرم را كه اجرا مي كردند . كار كه تموم شد بوي گند من اتاق رو

 

پركرد .

 

فرنگيس پيرهن و شلوارمو در آورد ه بود و من لخت بودم . پدرمادرم ،‌آره

 

پدر مادرم يه كاسه لعابي از اون شراب گرم رو كه توي يه دبه ، توي چند

 

تا پتو پيچيده و انداخته بود رو مزه مزه مي كرد . بوي شاش و شراب

 

داغم كرده بود و فرنگيس من رو مي بوسيد .

 

فرامرز پارسا

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1386/05/25 و ساعت 14:46 |

سلا م

 

بعد از چند مدت كوتاه كه نبودم دوباره برگشتم نمي دونم چرا شايد دليل هاي زيادي داشت و دارد شايد دليلش تو بودي كه من بايست مي بودم . بگذريم حرف به كجاهايي ختم مي شود كه دختري ميان ترس و لذت فراموش مي شود !!!!                                                                                                     

 

 

 

 

بووووق

 

زندگی را همین جوری آغاز کرده ام .مثل این سطر ها ، بدون هیچ زمینه ای و هیچ اختیاری . چقدر سخت است این طوری بودن ! این سطر ها را اما دارم برای روز هایی که داشتم و دارم و خواهم داشت! می نویسم . با تمام درو غهایی که بلد هستم . توی اتاق دارم راه می روم.  فکر میکنم. نفس می کشم .  پیپم را بر می دارم و پر از توتونش می کنم . با دستهایم تا نزدیکی لبهایم می آورمش و سعی می کنم که ادای کشیدنش را در بیاورم .  اما روشنش نمی کنم و می گذارم روی میز کنار تلفن و بعد شروع می کنم با دکمه های تلفن ور رفتن .درست مثل ور رفتن با دکمه های پیراهن مادرم که پدر هیچ گاه شکایتی نمی کند و فقط می خندد. لعنتی آنقدر می خندد که وقتی به خودم می آیم ، خیس شده ام ! عرق پیشانی ام را پاک می کنم و شیرم را می نوشم . گوشی تلفن را بر می دارم ، اول شروع می کنم به فوت کردن و بعد از آن یادم می افتد که باید فحش و ناسزا بدم : الاغ ، نفهم ، بی شعور ، مادر...، آرام می شوم .گوشی را سر جایش می گذارم .و دوباره پیپم را بر می دارم . با کبریت هم همین کار را می کنم. صدای جرقه و شعله ور شدن چوب کبریت و بوی گوگرد تمام فضای اتاق را پر می کند ، نزدیک پیپم می آورمش .یک پک ، دو پک ، سه پک ، پیپیم روشن می شود و چوب کبریت خاموش . چه دود سفید غلیظ قشنگی از خودش به هوا می فرستد . چقدر بخشنده است این پیپم ! اتاق را دارد سفید سفید می کند اما نمی دانم چرا دارد بو می دهد .بوی تعفن، بوی لجن،  بوی رعنا  ، بوی خودم !  وسوسه ام می کند . این وسوسه چقدر شبیه روزی است که توی تخت خواب مادرم می خوابیدم و پدر غرغر می کرد . مادرم بوی خوبی می دهد و پدرم بوی عرق! هفته ای یکبار اجاز داشتم با ملحفه های مادرم بخوابم .گاهی هم که پدر نبود می شد دو بار .

پیپم خاموش می شود . اتاق از سفیدی پاک می شود ، اما بو همچنان دارد وسوسه ام می کند . دوباره گوشی تلفن را بر می دارم .اینبار شمار می گیرم :

-         الو .سلام .خوبی.

-         سلام .خوبم .

-         کجایی؟

-         جایی مابین تخت و گوشی تلفن .

-         تلفن کردم که حالی از احوالاتتان بپرسم .

-         می دانم .

-         می دانی ! چی را می دانی ؟

-    همین که تلفن کرد ی و احوالم را می پرسی .خواب دیده بودم که تلفن زدی و احوالم را می پرسی ، درست مثل همین لحظه ، اما در یک مکان و یک زمان دیگر.

-         خب . خواب که نشد ندارد ! به شرطی که بخواهیم .

-         نه .نه . من خیلی ضعیفم ، مثل چینی هایی که همیشه می شکستم،می شکنم.می فهمی !                                

اگر می فهمیدی که هرگزاحوالم را نمی پرسیدی !

-         باز داری شروع می کنی .

-         من یا تو ؟ که تلفن کردی و احوالم را می پرسی .مگر روزی چند بار احوال یک آدم را می پرسند ؟!

-         شوهرت کجاست ؟

-         همین جا .توی تخت خواب .

-         خوابیده ؟

-         آره .

 

-         تو چرا بیداری .

-         تو تلفن زدی و بیدارم کردی.

-         آه. ببخشید یادم رفته بود ، ساعت چند است .شب خوش.

-         شب خوش ! همین !

-         می بوسمت .

-         همین !

-         شب خوش .

-         شب خوش.

گوشی را می گذارم سر جایش . باز یادم رفت که بگویم « دوستت دارم » ، سریع گوشی را بر می دارم و شماره گیری می کنم . اما اینبار دیگر خودش نیست و کسی دیگر جواب می دهد ، کسی که من می توانستم جای او باشم . کسی که همیشه بجای او جواب می دهد :

شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد .لطفا مجددا شماره گیری ننمائید . بووووق ...

 

 

 

 

تهران  - زمستان 1384 – درست جایی مابین تخت و گوشی تلفن   .

 

                                                             رضا قطب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1386/05/12 و ساعت 16:15 |
سلام

به خودم قول دادم که اولین نوشته امسال را از خودم نگذارم بلکه از یک نویسنده جدی و حرفه ای که  همیشه دوست خوبی برایم بوده بگذارم  چرا که با کمک او به این خدا اب داده و اورا برای خودش قربانی نه سلاخی  کردیم و خونش را در جام های شما روان کردیم پس بنوشید و شاد باشید ...

 

 

                                    فعلا بی اسم

رفته بودم پیش روانکاو. درباره ی چیزهایی که به من گفته بودی باهاش حرف زدم چند ساعتی وراجی کرد، روانکاو می گفت: کرم، کرم همیشه سیب رو از تو سوراخ می کنه و می خوره ولی تو داری خودت رو سوراخ می کنی و می خوری. با هیچکس نمی سازم، با باباهه دعوا می کنم چند ماهیه با خواهرم میونه ای ندارم. چند تا چیزی رو کخ نوشته بودم به مادرم دادم که بخونه، بعد از اینکه خونده بود گفت: بهتره، تو چیزی ننویسی، نوشته هات بوی شلوار ده سالگیت رو می ده. دوستام هنوز نمی دونند که با تو رابطه دارم چون هنوز نمی دونند توی کیفم لوله ی خالی خودکار می ذارم.ننوشته هام تلنبار شدن، مثل لباسهای زیر خواهرم توی حموم. نمی تونم هر جایی که دلم می خواد بنویسم چون برای من مسئولیت داره. از مسئولیت بدم میاد. من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. مخاطبین نوشته هام مسئولند، چون اونها هستند که می خونند. من خونده می شم. این تقصیر من نیست. مثل دفعه ای که یکی از تراوشات ذهنی م رو روی دیوار دستشویی خالی کردم، شعر بدی نبود فقط جایی برای خالی شدن پیدا نمی کرد. همون شب بابام الم شنگه ای به پا کرد که این جا دستشویی عمومی راه آهن نیست و من نمی تونم هر جایی که اومد اونها رو بریزم، باید زیر لباسی قایمشون کنم. روز بعد فکرم تماما مشغول دستشویی عمومی و مادرم بود که صبح خیلی زود با حوله از حموم اومده بود بیرون. باز هم می گم، من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. می دونی، چیزی که می خوام اینه که هیچ چیز بسته بندی نباشه و همینطور دسته بندی. هر چی می تونی برام تشتک بفرست. مواظب باش با در باز کن نوشابه ها رو باز نکنی. با قاشق بهتره، تشتک ها کج نمی شن. صدای تشتک های کج، وقتی از بالا می اندازم پایین صدای خوب و یکنواختی نداره. اذیتم می کنه. زنگ زده هم نباشه، صدای این تشتک ها خش داره، وقتی از بالا رهاشون می کنم که بیفتند روی موزائیک، سنگین و یه وری می افتند پایین. باید به چند تا مغازه سر بزنم، دیروز هر چی پول توی این هفته جمع کرده بودم رو دادم دو جعبه نوشابه خریدم. یک چیز دیگه، از خال خوشم نمیاد. از خالدارها بدم میاد. از خط کش متنفرم. لباسهای تمیز مشمئز کننده ست. از کاغذ لخت هم بدم میاد. ديگه باید برم، وقتش شده که برم پیش روانکاو. برام وقت قبلی گرفتن.

                                                                      فرامرز پارسا

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1386/01/10 و ساعت 1:56 |

زيبايي تهوع آور است

 

از پله هاي دانشگاه پائين مي آيم  .مثل هميشه لب هاي بچه هايي که از کنارم رد مي شوند پر از لبخند هايي مي باشد که از ابتداي  کلاس تا انتهاي کلاس نه براي استاد بلکه براي همنوع مخالف خود است .

توي همين پله ها خيلي ها با هم عاشق معشوق و بعد اينترنت چت تلفن پارک و آخر سر هم خانه را ترجيح مي دهند ! و خيلي هاي ديگر هم حتي از لابه لاي چادرشان بيرون نمي آيند که مبادا پوست صورت اين پسرکها ترک بر دارد و خداي ناکرده گناهي را با خود حمل کنند ! البته ميان توالت و بوفه فقط چند متري فاصله است . و نمازخانه تنها جايي است که به دو قسمت مجزا تقسيم شده؛ قسمت خواهران و قسمت برادران و باز تنها جايي است که به دقت تقسيم شده است ، فکر کنم عدالت در اين مورد حداقل رعايت شده است . چرا که از کل سهم 12 متري آن ، 6 متر آقايان و  ۶متر خانمها . !

آخرين پله را هم مي آيم   پائين،  درست از روبروي ميز حراست رد مي شوم   و مي روم  توي راهرو می نشينم  . توي اين مخم که بچه ها مي گويند از گچ است هزار جور ايده پيدا مي شود  . ومهمترين آن اين است  که بتوانم از انرژي  پتانسيل موجود دراين بچه ها يي که گفتم استفاده هاي نابجا و بجايي کنم . يعني در اصل بتوانم از آنها براي پيشبرد اهدافم و در ظاهر دانشگاه سود بجويم . اين سخت ترين اعترافي است که تا بحال کرده ام . سوء استفاده . اما حداقل  اش اين است که مثل بقيه کتمان نمي کنم . همين سوء استفاده بود که ايده ي راه اندازي يک نشريه دانشجويي را به سرم انداخت . در ابتدا کساني را انتخاب کردم که هر کدام توي کارهايشان به نسبت اگر حرفه اي نبودند اما آماتور بودند . سردبير – دبير –خبر نگار و طراح  . هر کدام از اينها زيبايي خاص خودشان را داشتند ! انسان گاهي موجودي ظريف و شکننده مي شود . مثل اين چند نفر ! نفر هايي که به من اعتماد کرده بودند . خب همه چيز تکميل شده بود . همه جا رفتيم براي گرفتن مجوز اما همه کلمه نه را قورت داده بودند  . آنها نمي دانستند سخت است . تقصيري هم نداشتند چون  به آنها نگفته بودم . اما اگر ميگفتم آيا باز هم مي آمدند ؟ آنها در عمل انجام شده اي قرار گرفته بودند؟ وواضح و روشن بود که ديگر رمقي ندارند . بي اعتمادي در ميانشان رخنه کرده بود . سر خورده شده بودند . و اين به قول فروغ فرخزاد ابتدی ويراني بود . مجبور شدم خيانتي در حقشان بکنم . خيانتي بنام ...( اين بخش سانسور شده است . لطفا از ابتداي سطر  شروع به خواندن کنيد )

از راهرو بيرون مي ايم و از جلوي ميز حراست رد مي شوم و به سمت بوفه مي روم . صحنه را از پيش در ذهنم طراحي کرده ام . پشت يک ميز مي نشينم و يک چاي 150 توماني سفارش مي دهم . دو نفر آنطرفتر نشسته اند و جزوي درسيشان را باز کرده . به اصطلاح مرور مي کنند .

-        سلام . خسته نباشيد . مي تونم چند لحظه از وقتتان را بگيرم .

-        بفرمائيد .

-        غرض از اين که مزاحمتون شدم اين بود که ما تصميم گرفته ايم براي اين دانشگاه يک نشريه راه اندازي کنيم .آيا مي توانيد به ما کمک کنيد يعني عضو نشريه شويد ؟

 آن دو بدون اينکه حتي فکري بکنند جواب مثبت دادند و اين طور ي بود که دوباره شروع به سازماندهي يک گروه جديد کردم . اما اينبار هم از اين گروه سوء استفاده کردم . اما ناراحت نشدم چرا که فکر مي کنم حقشان بود چون آنها خيلي زيباتر بودند . زيبايي چيز عجيبي است . گروه اول هنوزم زيبائي شان را حفظ کرده اند و اين تنها چيزي است که از آنها به ياد دارم .

گروه جديد يک مزيت خوبي هم دارد و آن اين است که پشت کارشان و خستگي ناپذير بودنشان به مراتب از گروه اول بيشترتر است و اين خود دليلي شد براي بيرون آمدن  اولين شماره ي نشريه .

 

حالا ما هها می گذرد، و از اين گروه هم چند نفري باقي نمانده اند . چون آنها هم زيبايي شان فراتر از يک زيبايي خاص شده بود 

 

 

اخرين جرعه چايم را سر مي کشم و بلند مي شوم کيفم را بر مي دارم  از بوفه بيرون مي آيم . از جلوي ميز حراست رد مي شوم  . به خودم جرات مي دهم که ببينم چه کسي پشت ميز نشسته است . خنده ام مي گيرد . بلند مي خندم . هيچ کس نسيت .  يک راست پله ها را مي روم بالا ، و سر کلاس درس مي نشينم کنار بچه هايي که لبخند هايشان پر از زيبايي است ! و با خود فکر ميکنم که چرا زيبايي اين همه برايم تهوع آور شده است !

 

 

تهران – زمستان 1385

    دي ماه  

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1385/12/01 و ساعت 23:54 |
 

 

مزخرف

 

 

 

صحنه دوم قبل از صحنه اول

 

 

انسان وقتي مزخرف به دنيا مي آيد ، مزخرف هم مي گويد .

چه فرقي دارد وقتي مي توانم جاي همه کس باشم و هيچ کس را جاي خودم قرار ندهم ، با خودم حرف بزنم يا راه بروم .

اين دست آورد کوچکي نيست که من دارم بزرگ مي شوم ، مثل تمام سلولهاي بدنم که دارند بزرگ مي شوند . جنسيت من مي گويند از نوع xy مي باشد ! با اينکه دوست دارم بدانم اما نمي دانم واقعيت XY  يعني چه ؟ و تنها اين  XX مي تواند مرا بر دارد .اين . اين زن لعنتي !  نفس هايم را حبس مي کنم و شيرجه مي روم توي همان زني که مرا زن خطاب کرد !  و از توي خودم وحشيانه بيرون مي آيم .

مي گويي : که چه ؟ مي خواهي مثل بقيه آدمها براي خودت يادگاري بسازي ؟!

مي گويم : نه جانم ، از اين حرفها خبري نيست فقط و فقط شيرجه رفتن است و بس .

مي گويي : پي کمي اهلي تر عزيزم . کمي اهلي تر از قبلي باش . خسته شده ام امشب . لطفا کمي اهلي تر .

کمي مکث ميکنم و مي گويم : قبول . اما ...

مي گويي : اما چه ؟

مي گويم : يه شرط دارد .

-         چه شرطي ؟

پس کمي من ومن کردن مي گويم : اينکه به خواننده ام معرفي ات کنم .

چشم غره مي رود و آهسته زير لب با صدايي خفيف مي گويد : من شوهر دارم .

مي خندم ، در اصل پوزخند مي زنم و مي گويم : پس چرا يم خواهي با من به زور دوست شوي !! ؟

قيافه حق به جانبي مي گيرد و غرور لند کنان مي گويد : عوضي ، کثافت ، بي شعور ، نفهم . اصلا تو لياقت منو نداري .و بعد از لابه لاي دستهايم سر مي خوردومي رودزير ملحفه و لاي سفيدي ملحفه گم مي شود .

بلند مي شوم . چراغ را روشن مي کنم و آهسته صدا مي زنم : يلدا .يلدا .يلدا  . بدون هيچ حرفي حتي تکان لبي از صحنه خودش را بيرون مي کشد . احتمالا با من قهر کرده است و اين وضع تا ساليان سال طول بکشد .

 

 

 

 

صحنه اول بعد از صحنه دوم   

 

 

اون لندهور عوضي طوري فکر ميکند که من مي خواهم با هاش بخوابم . توي يک تخت . زير ملحفه . اما من که نمي خواهم اين کار را بکنم . من نمي توانم به خودم خيانت کنم ! مي توانم ؟ سالها قبل که هنوز کلمه خيانت برايم مفهومي نداشت يه بار تونستم و انجامش دادم اما حالا مي خواهم مثل يک روانکاو نمي دونم شايد بگي روانشناس ، اين قضيه را که چرا ما نتوانستيم بغل هم بخوابيم را بررسي کنم . پس اينوطئري شروع مي کنم :

اين شايد خيلي گفتنش سخت باشد اما احتمال اينکه ااون خودش را به من تحميل کنه وحود دارد و دوباره احتمال اينکه من از اين کارش خوشم بيايد هم وجود دارد . خيلي هم وجود دارد . چون قضيه فقط XY و XX  نيست . بلکه نتيجه و حاصل تداخل اين دو و لذتي که پس از آن بدست مي آيد مهم است . بدون اينکه حتي احساس گناهي من را برنجونه . چون اين کلمه در حال حاضر يعني در اين مورد برايم تهوع آور است !

پس تناقضي توي اين کار نبود . فقط يه سوء تفاهم کوچک بين ما وجود داشت . خيلي کوچک که هيچکداممان جرات به ربان آوردنش را نداشتيم . حتي حالا که مي خواهم اسم اين سوء تفاهم را بگويم و آن ترس بود .ترسي که حتي نمي دانستيم ا زچه ؟ گرچه لذت ندانستنش مرا ارضاء مي کرد . اما اگر اين ترس را پشت سر مي گذاشتيم آن موقع همه چي را مي توانستيم باور کنيم حتي همخوابگي مان را . اي کاش مي دانستم که اين کلمه ترس را کدام احمقي اولين بار بيا ن کرد تا که مجبور نباشيم احمقانه تر از آن بدنبال معني و مفهومش باشيم .

 

 

 

تهران 1385

آخرين روز پاييز ، چند ساعت مانده به يلدا !

 

رضا قطب

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/10/15 و ساعت 7:31 |
با سلام

 

فرا رسیدن عید فطر را همراه با آروزی قبولی طاعات و عبادات شما مسلمانان گرامی در درگاه پروردگار را تبریک عرض می نمائیم .

بدین وسیله به آگاهی شما سروران گرامی می رسانیم که چنانچه کسانی تمایل دارند با نشریه دانشجویی دی که متعلق به موسسه آموزش عالی ازاد انفورماتیک ایران است فعالیت نمایند آدرس اینترنتی خود ( ایمیل ) را برای ما اعلام تا رسما از ایشان دعوت بعمل آید .

 

حال بهانه ای نیزبدست مان آمد تا شما را با شعر یکی از شاعران جوان کشورمان جناب اقای علی سطوتی اشنا نمایم :

 

 


۱-

روی ترس بر می گردد

تا نشان می دهد هوا که چند ساعت معلوم بوده است

پیدای بی نمی دانم-ناکو میل نظر دارد

آخر کار من به کجا افتاد

 

منهای کلام را کنده اند و در شرکت های هر دو نفر یک دفتر          به یکدیگر می بندند

وقت است که مردم در معبد کوچک سینه ات علاف باشند

هر که را به یاد می آوری بسوزان

بچه را روی گاز شهرداری سرخ کن              رستگار می شوی

۲-

خواهر و برادر بودند اما نسبت یک دوم با هم داشتند

زن و شوهری بودند که دست مرده ها را کشیدند و به ملا عام سرایت دادند

دوست بودند و نمی خواستند به همین زودی ها ته بگیرند

دو بیگانه تحت پوشش هم

دو بی اعتنای کامل          حتا بالصین

دو سرمای تا زیر زانو

 

پایین طلسمی که روی ملحفه انداخته بودند                 امضا به دست نیامد

تنها طلسم پایینی پشت ضربه ها صدا می کرد:

                                 آب                آب

۳-

خالکوبی مشهود بر تخت سینه ی ما              اعلامیه ی ماست

بدن های ماست که در کوچه ی اسد مردی نمایندگی می کند

لب های ماست که در هم اگر دوخته می شوند                دوخته می شوند

گرایش ممتد ماست                

             " زیستن بی زمان مرده و تمتع بدون مانع "

۴-

خلاف هم پیاله ی سابقم زمستانی است

طوری که دیگر حرکت نمی کند

آخر خلاف      پاهای حرکت را روی هم می اندازد                                                                 

۵-

تار موی تو را از پیراهن یقه سفید بگیرند چه می ماند

از این شرکت دونفره چه می ماند اگر بخواهیم صندلی بیاوریم

شب افسانه ای من زیر هیچ پرچمی نمی ایستد

۶-

بی خیال خرید یک عدد دستگاه تولید مثل

اما داشتن یک دو جین دوست برای آرایش میهمانی

جمجمه ام را از زیر خاک بیرون کشیده اند

و دی ان ای مرا در میدان شوش پیدا می کنند

به همین زودی در شرکت دونفره ای جمع و جفت می شوم

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در چهارشنبه 1385/08/03 و ساعت 10:9 |

آصف را نوشتم که عاشق دختر یدالله شده بود.

 

گوسفندها را به چرا برد وبرگشت :ده خلوت بود .آصف را خط زدم و دختر یدالله

 

دق کرد و مرد.

 

روز بود هنوز که پچپچه افتاد توی ده که آصف فرار کرده با دختر یدالله و یدالله

 

را سر افکنده نوشتم که دق کند.

 

گوسفندها از چرا برگشتند و یدالله دق کرد ومرد.

 

ده را خط زدم که آصف بیاید ...

 

کشیدمش بیرون:آصف مرده بود دق کرده بود.ده آرام بود و گوسفندها هم.

 

چو افتاده بود که دختر یدالله فرار کرده...

  

    

                                                                رسول یونان
+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1385/05/28 و ساعت 2:22 |

برنامه امتحانی ترم تابستان ۱۳۸۵

 

 

روز

تاریخ

ساعت 8تا10

ساعت 11تا 13

 

ساعت 14تا 16

ساعت 17تا 19

یکشنبه

29/5/85

 

 

 

زبان فنی (ساعت 19)

دوشنبه

30/5/85

 

 

معارف اسلامی

 

چهارشنبه

1/6/85

 

 

 

ریاضی عمومی

شنبه

4/6/85

 

 

 

امار و احتمالات

دوشنبه

6/6/85

 

 

اخلاق  و تربیت اسلامی  (ساعت13)

 

سه شنبه

7/6/85

 

 

 

فیزیک عمومی

شنبه

11/6/85

 

 

توانمندی

 

یکشنبه

12/6/85

 

صفحات و ب

 

 

سه شنبه

14/6/85

 

 

 

تجارت الکترونیک

پنجشنبه

16/6/85

 

 

کار افرینی

 

یکشنبه

19/6/85

کارگاه رایانه

برنامه سازی 2

زبان خارجی

اختیاری 2( کار افرینی )

دوشنبه

20/6/85

تجزیه و تحلیل سیستم ها

شبکه

کتابخانه الکترونیک

زبان ماشین

سه شنبه

21/6/85

فارسی

برنامه سازی 1

مبانی فناوری اطلاعات

 

چهارشنبه

22/6/85

 

سیستم عامل

مهندسی فناوری اطلاعات

پایگاه دادها

پنجشنبه

23/6/85

مدار منطقی

نرم افزار عملی

ساختمان داد ها

محیط های چند رسانه ای

شنبه

25/6/85

ذخیره و بازیابی

امنیت شبکه

مهندسی اینترنت

برنامه نوسی تجاری

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/04/16 و ساعت 19:1 |
استادانی که ما را در این ترم یاری خواهند رساند

 

 

 

نام درس

نام استاد

مهندسی فناوری اطلاعات  

 

 

 

مهندس مهران تاج بخش

مبانی فناوری اطلاعات

مهندسی اینترنت

محیط های چند رسانه ای

طراحی و پیاده سازی  کتابخانه  الکترونیک

سیستم  های عامل مدیریت شبکه

از سیستم های عاما مدیریت شبکه

 

 

نرم افزار عملی

مهدس جهانگرد

 

 

پایگاه داده ها

مهندس امیر جهانگرد

از پایگاه داده ها

 

 

فیزیک عمومی

مهندس حیدری فرد

از فیزیک عمومی

 

 

کارگاه رایانه

مهندس حکیمه خالصی

 

 

فارسی عمومی

استاد دهبد

احتمالا خانم فسا ئی زاد ه نیز در زبان

انگلیسی  کمک اقای دهبد نمایند

زبان عمومی

زبان تخصصی

 

 

معارف اسلامی

مهندس سالک

اخلاق و تربیت اسلامی

 

 

مدار منطقی

مهندس پژمان شعبانی

زبان ماشین

 

 

ریاضی عمومی

دکتر شیر دل

آمار و احتمالات

 

 

ذخیره باز یابی

مهندس عربی

 

 

بر نامه سازی 1

 

 

مهندس اردوان علاقه بند

برنامه سازی 2

شبکه های رایانه ای

از شبکه های رایانه ای

امنیت شبکه

 

 

طراحی صفحات و ب

مهندس کوپایی

توانمندی

 

 

از مدار منطقی

مهندس کوشک

 

 

کار افرینی

استاد میر میران

 

 

ساختمان داد ه ها

استاد طا هائی

 

 

برنامه نویسی تجاری

 

 

مهندس گلی

تجزیه و تحلیل سیستم ها

اصول سر پرستی

مستند سازی

تجارت الکترونیک

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/04/16 و ساعت 18:36 |

برنامه جبرانی هفتگی تابستان ۱۳۸۵

 

 

نام درس

روز

تاریخ

ساعت

فارسی

سه شنبه

13/4/85

11:10تا 12:50

سیستم عامل شبکه

جمعه

16/4/85

9تا 12

مدار منطقی

جمعه

16/4/85

8  تا 14

ذخیره و بازیابی

جمعه

16/4/85

14 تا 16

سیستم های تجاری

جمعه

16/4/85

10 تا 12

کار گاه رایانه

پنجشنبه

22/4/85

9:20 تا 12:50

نرم افزار عملی

جمعه

23/4/85

 10 تا 12

پایگاه داده ها

جمعه

23/4/85

8 تا 14

سیستم عامل شبکه

جمعه

23/4/85

9 تا 12

زبان خارجی

سه شنبه

27/4/85

11:10 تا 12:50

شبکه

شنبه

17/4/85

15:10تا 16:40

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/04/16 و ساعت 18:3 |
 

 

برنامه هفتگی ترم تابستان ۱۳۸۵

 

روز/ساعت

محل

7:30تا9:10

9:20تا11

11:10تا12:50

13تا14:40

15:10تا16:50

17تا18:40

18:50تا20:30

 

 

 

 

 

 

 

شنبه

کلاس 3

 

 

 

 

 

ریاضی عمومی

آمار و احتمالات

آمار و احتمالات

 

کلاس4

 

 

 

معارف اسلامی

معارف اسلامی

اخلاق و تربیت اسلامی

اخلاق و تربیت اسلامی

 

کلاس6

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس7

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس8

 

 

 

 

 

 

 

 

ازمایشگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

سایت1

 

 

 

توانمندی

توانمندی

  وب

 وب

 

سایت2

 

 

 

 

مهندسی  فناوری

کتابخانه الکترونیک

کتابخانه الکترونیک

 

 

 

 

 

 

 

روز/ساعت

محل

7:30تا9:10

9:20تا11

11:10تا12:50

13تا14:40

15:10تا16:50

17تا18:40

18:50تا20:30

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه

کلاس 3

 

 

 

 

 

 

زبان عمومی

فیزیک عمومی

 

کلاس4

 

 

 

 

 

توانمندی

 

 

کلاس6

 

 

 

 

 

ساختمان داده ها

ساختمان داده ها

 

کلاس7

 

 

 

 

برنامه سازی 1

برنامه سازی 2

زبان تخصصی

 

کلاس8

 

 

 

 

تجزیه و تحلیل

مستند سازی

تجارت الکترونیک

 

ازمایشگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

سایت1

 

 

 

 

توانمندی

 

 

 

سایت2

 

 

 

 

 

کارگاه رایانه

تمرین وب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز/ساعت

محل

7:30تا9:10

9:20تا11

11:10تا12:50

13تا14:40

15:10تا16:50

17تا18:40

18:50تا20:30

 

 

 

 

 

دوشنبه

کلاس 3

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس4

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس6

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس7

 

 

 

 

 

امنیت شبکه

 

 

کلاس8

 

 

 

 

 

مهندسی فناوری

کتابخانه الکترونیک

 

ازمایشگاه

 

 

 

 

از –شبکه

 

 

 

سایت1

 

 

 

از-سیستم

مهندسی فناوری

کارگاه رایانه

کارگاه برنامه سازی

 

سایت2

 

 

 

 

تجزیه و تحلیل

تجزیه و تحلیل

برنامه نویسی تجاری

 

 

 

 

 

 

روز/ساعت

محل

7:30تا9:10

9:20تا11

11:10تا12:50

13تا14:40

15:10تا16:50

17تا18:40

18:50تا20:30

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه

کلاس 3

 

فارسی

فارسی

 

 

 

فیزیک عمومی

فیزیک عمومی

 

کلاس4

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس6

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس7

 

 

 

 

برنامه سازی 1

برنامه سازی 2

زبان تخصصی

 

کلاس8

 

 

 

 

 

زبان عمومی

 

 

ازمایشگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

سایت1

 

 

 

 

برنامه نویسی تجاری

تجاذت الکترونیک

تجارت الکترونیک

 

 

سایت2

 

 

 

 

 

کارگاه رایانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز/ساعت

محل

7:30تا9:10

9:20تا11

11:10تا12:50

13تا14:40

15:10تا16:50

17تا18:40

18:50تا20:30

 

 

 

 

 

 

چهرشنبه

کلاس 3

 

 

 

 

 

ریاضی عمومی

ریاضی عمومی

آمار و احتمالات

 

کلاس4

 

 

 

 

 

کار آفرینی

کار افرینی

 

کلاس6

 

 

 

 

ذخیزه و بازیابی

ذخیره و باز یابی

 

 

کلاس7

 

 

 

 

شبکه

شبکه

امنیت شبکه

 

کلاس8

 

 

 

 

 

مبانی فناوری

مهندسی اینترنت

 

ازمایشگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

سایت1

 

 

 

 

چند رسانه ای

 

 

 

سایت2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز/ساعت

محل

7:30تا9:10

9:20تا11

11:10تا12:50

13تا14:40

15:10تا16:50

17تا18:40

18:50تا20:30

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه

کلاس 3

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس4

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس6

 

پایگاه دادها

پایگاه داد ه ها

کار آفرینی

کار آفرینی

کار آفرینی

 

 

کلاس7

مدار منطقی

مدار منطقی

زبان ماشین

زبان ماشین

ساختمان داده ها

ساختمان داده ها

 

 

کلاس8

سیستم عامل

سیستم عامل

چند رسانه ای

 

 

 

 

 

ازمایشگاه

 

 

 

از مدار منطقی

 

 

 

 

سایت1

آز-پایگاه داده ا

 

 

چند رسانه ای

مبانی فناوری

مبانی فناوری

مهندسی اینترنت

 

سایت2

نرم افزار عملی

نرم افزار عملی

نرم افزار عملی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/04/02 و ساعت 19:45 |

مشخصات کلي دوره کارداني پودماني – کاربردي

 

 

نرم افزار رايانه

 

1-   مقدمه :

 

با توجه به پيشرفت چشمگير علم رايانه به حق ميتوان عصر حاضر را ، عصر رايانه نام گذاري کرد . سرعت روز افزون نو آوري ها در صعنت رايانه لزوم بهر گيري از نيروه  ايا کار امدي که بتوانند خود را با اين نوع نو  اوري ها تطبيق دهند نشان مي دهند . طبعا کشور ما نيز در جريان اين پيشرفته بوده وجهت استفاده و در نهايت رقابت در صحنه توليد مي يباد قابل يتها ي خويش را به منصه ظهور بگذارد لذا وجود افراد تعليم يافته ضروت داشته و بايد با سرعت هر چه تمامتر کمبو دها را مر تفع نمود .

 

2-   تعريف و اهداف :

( کاردان علمي – کاربري نرم افزار رايانه ) کارداني است که به منظور انجام کار در زمينه هاي برنامه نويسي – مسئوايت سايتهاي رايانه – بهر برداري و ارائه خدمات داراي بينش ، دانش و توانايي لازم در حد تجزيه و تحليل بوده و بتواند طرحهاي مهندسي را به کار بندد.

 

3-   ضرورت و اهميت :

توسعه روز افزون بهره گيري از رايانه  در کليه امور کشور از مجامع علمي تا محافل تجاري و ضرورت تربيت نيروي انساني متخصص در بهره گيري از رايانه ها به نحو مطلوب را ايجاب مي نمايد .

 

4-نقش و توانايي :

فارغ التحصيلان اين دوره بايد قادر به برآوردن اهدافي که در بند 2 آمده است باشند . اين افراد با توجه به سرعت چشمگير تحولات رايانه در دنيا بايد قادر به تطبيق تواناييهاي خويش بوده و بتوانند مشکلات اين صنعت را مرتفع سازند.

 

5-               شرايط متقاضيان :

دارا بودن مدرک رسمي پايان دوره متوسطه

معافيت از نظام وظيفه ( براي آقايا ن)

 

6-               مشاغل ارغ التحصيلان :

 

برنامه سازي سيستم اداري ، مالي ، بازرگاني و صنعتي

نصب و نگهداري نرم افزار هاي بنيادي

راهبري مراکز رايانه

کاربري برنامه هاي موجود

 

7-               طول دوره و شکل نظام :

طول دوره کارداني بر اساس نظام آموزشي پودماني حداقل 3 سال و حداکثر 10 سال است و مطابق  نظام واحدي اجرا مي شود . مدت تدريس هر واحد درس نظري 16 ساعت ، عملي و آزمايشگاهي 32 ساعت ، کار گاهي ، پروژه و عمليات در صحنه 48 ساعت و کارورزي و کار آموزي 64 ساعت است .

 

8- ارزيابي پيشرفت تحصيلي دانشجو در هر درس و هر پودمان :

 

الف – ارزيابي پيشرفت تحصيلي دانشجو در هر درس بر اساس ميزان حضور و فعاليت در کلاس ، انجام تکاليف درسي که در  نمره امتحانات آن درس منعکس است صورت مي گيرد و مدرس مرجع ارزيابي دانشجو در آن درس است .نمره دانشجو در هر درس به صورت عددي بين صفر و تا بيست تعيين مي شود .

ب- حداقل نمره قبولي در هر درس 10است . دانشجويي که در هر يک از دروس پودمان مردود شود. چنانچه شرايط لازم براي ثبت نام را داشته باشد ، م يتواند آن درس را تکرار نمايد .

ج- معدل هر پودمان ، پس از قبولي کليه دروس آن پودمان بشرح زير محاسبه مي گردد :

 

نمره قبولي هر درس در تعداد واحد هاي آن درس ضرب مي شود و مجموع حاصل ضربهائي که بدين ترتيب بدست مي آيد ، بر تعداد کل واحد هائي که دانشجو براي آنها نمره قبولي دريافت داشته است ، تقسيم مي شود .

د- حداقل معدل قبولي در هر پودمان 12 است دانشجوئي که در هر يک از پودمان ها مردود شود ، چنانچه شرايط لازم براي ثبت نام را داشته باشد ، مي تواند دروسي از آن پودمان را که نمره اش کمتر از 12 است ، بمنظور جايگزين نمودن نمره آنها با نمره هاي قبل تکرار نمايد .

ه- وضعيت دروس تکراري در کارنامه دانشجو منعکس مي گردد .

 

 

 

۹-             ممنوعيت اشتغال به تحصيل همزمان در بيش از يک پودمان :

 

اشتغال به تحصيل در بيش از يک پودمان به طور همزمان ممنوع است و در صورت تخلف دانشجو الزما بايد يکي از پودمانها را انتخاب و بقيه پودمان ها را حذف نمايند .

تبصره – تکرار دروس  ازاين قاعده مستثني است .

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/04/02 و ساعت 18:18 |

      پس از کسی چند نقطه...

 

 

     ابرهای پیوند زده در آلودگیم

 

    از به آبی توی کاشی های حوضچه

 

     از که خسته ام!                  که روی خودم

 

     که هی همیشه  در دختری را بغل می زنم

 

      یکی /  پس از کسی ...                چند نقطه

 

    نقاشی های در نقشهای برهمایی تو

 

      دو تا پس از یکی که تو

 

     کشان کشان دامنهای بلند ارغوانی

 

     وافتاده ام روی دستان خودم آن بالا

 

    باشم سوم شخص جمعی که زنها بغل زده اند!؟

 

    تکثیرم میکند

 

     از گزاره دستان دور

 

     هفت تیری به کمرت بسته ام           ماده ای آزاد

 

    شلیک کن

 

   دختر دور و اندیشهء کثیف پیراهن یک خواب

 

     باکرهء نزدیکی

 

      شاهد       به چند نقطه ای که می خوانمت گندم...

                                 

 

                             

                           

 

              فرامرز پارسا                                                                                       

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/01/25 و ساعت 3:21 |

 

 

 

هفت خوان ثبت نام

 

سلام

 

دوست خوب و ارجمندم .  امسال هم گذشت . وتنها خاطره ای بیش برایمان نخواهد ماند . خاطره  های تلخ و شیرین اما زیبا و زشت .

 

من قبول شده ام در چندین درس از درسهای این ترم اما خو ب می دانم که عشوه ها و ناز و اداهای من بوده است که استادان نمره داده اند .فقط به عشو ها وچشمک زدنهای من نمره داد ه اند نه به ادب و متانت من و نه به درس و اخلاقم . اهای تویی که فکر میکنی من متانت دارم ، اگر من متانت داشتم با تو هر گز رفاقت نمی کردم آن هم  از نوع بدش !!! خیلی خیلی کثیف باید باشیم هر دویمان .  چرا که انسانیت مان را به مسخره گرفته ایم و اطرافیانمان را هالو . این اقای ثبت نام که فقط برایش باید ارایشت را پاک کنی، و پیراهنی آستین بلند بر تن کنی ،  چقدر مرا احمق می پندارد و چقدر مرا دوست می دارد در افکار تنهائیش. و چقدر احساس قدرت دارد برای تضعیف و به برده کشی من هایی از نوع من .

حالا من ثبت نام کرده ام از هفت خوان، خوان اول را رد کرده ام . نوبت این استاد راهنمای گرانقدر است که مرا بر انداز کند ( یکی نیست بگوید درویش چشماهایت را مبند که اگر ببندی  زیبا روی را از دست خواهی داد !!!!) .کمی که بر انداز شدم  لیستی همراه دستی، دست مرا لمس می کند و می گوید فقط مجاز هستی مرا برداری همین !!! نه بیشتر و نه کمتر  . استا ببخشید اشتباه گرفته اید نام من حوا است و گاهی هم مادرم مرا آدم صدا می زند !!!! خب خوان دوم هم گذشتیم و گذاشتیم که  در این خوان هم ما را بر انداز کنند به بهانه  اینکه آیا در شان یک دانشجو هستم یا نه ؟

 

خوان سوم ، انتخاب واحد هایی که باید بگیرم نه واحد هایی که باید انتخاب کنم .

 

خوان چهارم ، امضای خودم پای لیستی که دستی مرا با آن پیوند داده است و هنوز داغی ان دست ، دست مرا می سو زاند !!!

 

خوان پنجم  ، هر چه داری ما بیشتر می دهیم برای یک ترم البته نه یک شب !!! ( تراول چک، ایران چک هم مورد قبول است ).

 

خوان ششم ، کسی شبیه به آینده ی تو دارد تو را در رایانه ثبت می کند نام نام خانوادگی ات مهم نیست مهم این است که چقدر باید زیبا باشی و چقدر باید ادم حسابی و چقدر باید دانشجوی نمونه و چقدر باید با هم کلاسیهای دختر و پسرت صحبت کرده باشی و شئونات اسلامی را رعایت کرده باشی و گوشه چشمی کج به انها واستاد نیانداخته باشی . بعدش هم لبخندی ملیحانه تحویلت میدهند و می گویند برای رفتن به خوان هفتم باید مرا بیشتر دوست بداری و بیشتر از من یاد بگیری . این کسی که د رکنار رایانه چی نشسته و صورتش را غبار میانسالی فرا گرفته و تمام مشکلات به ایشان ختم می شود  را می گوید ( همه می دانیم که ایشان قصد غرضی با کسی ندارد و فقط کمی احساس مادرانه  دارد .همین )

 

و اما خوان هفتم ، کسی که باید حیثیت را در خوان اول داده ای از او پس بگیری ، یعنی حیثیتت دست به دست گشته تا به ایشان رسیده است و ایشان پدر تمام دانشجویان است ( البته اگر در زیر علف بد نیا نیامده باشیم ) .

 

خب ثبت نام تمام شد شما حالا دانشجوی این موسسه هستید . خوش آمد می گوئیم دانشچوی گرامی و برایت ارزوی موفقیت در ترم بعدی را داریم . باید بیتشر تر تلاش کنی، می فهمی که چه  می گویم . سال نوی خو بی داشته باشید .

 

 

شروع کلاسها از 14 فررودین 1385 .

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در چهارشنبه 1384/12/24 و ساعت 19:34 |

       مرا ببخش !

 

 

 

 روا  نبود دو دستی

 

  از تمام ِ خانه های تهران سواری بگیریم و        اتاق دو تختی نه !

 

   دو سه روزی همه مغازه ها را دوره کنیم              دو انگشتی

 

  از چشم های تو آب بگیریم و              انگشتری نه !

 

  روا نبود اینهمه عاشق ولم کنی

 

                           بغلم کنی

      

                            تا بوی تو بگیرم

             

                                      و در باغ پرتی بمیرم

 

 

  زن تمام و عشق تمام تو بودی

                           

                                        نمی دانستم

 

  خویش خودم حتا خدام تو بودی                  نمی دانستم !

 

       من کژدم !              من غول قرن بیستم         تو آدم بودی

        

                                                           نمی دانستم !

 

      قطره اشکی شدم و از چشم های تو افتادم

       

                               و گریه نکردم

 

       جفت هم بودیم و از آغوش هم افتادیم

 

   و من              گریه نکردم

 

   مرا ببخش

 

  من به تو خیلی                 بد کردم !

                            

                                               لیلی !

 

 

 

 

علی عبدالرضایی

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1384/12/11 و ساعت 5:14 |

(فریبا بابک)

دستهایشان را بریدند

در حالیکه من

فریبا بابک بودم و

اصلآ

یوسف کیلویی چند؟

شکر که نارنجها چیزی نشدند شکر

{ انگشتهای تورا آش و لاش می خواستم و

نارنج تو اما شهید بود}

پدرم کور بود از اول

و من سپرده شدم به چاههایی چقدر برادر

گرگ برقصد در خونم

{گرگی که مرا پاره کرد عزیزم به مراتب از تو دندانهایی عاشقتر داشت}

ـ هر چه می کنم این پیراهن گرگم کند نمیشود چرا نمی دانم؟

ـ چاهی که در جیبهایم خود را بالا می کشد دهانش باز مانده کاروانیست و هر چه می کند صیادی

نمی تواند بسازد

ـ در من غواصی که تویی فقط شنا می توانی صید کنی

موجی که دل می زند از این عمق رصد نمی شود

نرسیدی نمی رسی

ـ کباب فریبا بابک سیخی چند؟

ـ در پیراهنش ماه دارد در تنش چیزی دارد الکل

تنی که کره عسل حبذالله

ببینیدش

تیز

هم چاقو می شوید هم نارنج هم گرگی که در پیراهنی که کره عسل می ریزی

ریختی

روی خودت غیر شرعی می کنی خودت را

ـ فریبا شدم خودو را و

چاه زدم در خودم و

اصلآ گاو تو به من چه گوساله

¤

این سجده پس چرا نمی شود چرا؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1384/11/20 و ساعت 18:42 |
کسی چه می داند ، شاید بلور همان مه است که سقف ابهام و تیرگی اش را ویران کرده است
+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1384/11/11 و ساعت 23:45 |
        بیست و چند سالگی ام را در انتظار می بینم

 

                                         خدایت نگهدارد

 

                                       با پرده اش آویزان  

 

                     امروز سیزدهم دی بود

 

                         (غمگین غزل واژه هجرت سروده است)

 

 

 

                                               یک

 

                                              دو

 

                                                  روز بعد متولد می شوی

 

                                    به شکل تازه تری ،

 

                           من میان سینه ات به خواب  رفته ام .

 

                   مست کن

                                 

                                      به شکل تاری

 

                                          تار مویی

 

                              (با صبح دلپذیر از روشنی بگو )

 

                  امشب شهابها حمله ورند

 

                               من هیچ خاطره ای در یادم نیست

 

                                        این آسمان نیست

 

                                         دل بسته به من

 

                   من به شکل تازه تری

 

                                               یک

 

                                               دو

 

                                            روز بعد 

 

                                        میان تار و پود

 

                                         تقدیم می شود

                            

                                            عزیزم!

    

   (این نوشته شعر نسیت ،چیزیست شبیه شاد باش )  

 

 

                            امروی                                                            

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1384/11/03 و ساعت 17:33 |


           آنجا که هيچ نمی‌دانيم

    
ماه نمی داند که آرام و شفاف است.
    
از ماه بودنش هيچ نمی داند؛

    شِن نمی داند که شِن است.

   هيچ چيزی شکلِ غريبش را احساس نمی کند.
   
هر قطعه عاج شطرنجی انتزاعی است

   
در دستانی که شکل شان می بخشد.
   
شايد اين سرنوشتِ بشر باشد
   
شادیِ کوتاه و اندوهِ دراز
   
ابزارِ دستِ ديگری.
   
نمی دانيم؛ آن که خدايش می ناميم ياری مان نمی کند.
   
ترس هم بيهوده است، ترديد
   
و التماسِ فروخفته که در درونمان آماس می کند.

   کدامين کمان، تيری را که منم پرتاب کرده است؟

   کدامين قله می تواند گلِ سرخ باشد؟

                               خورخه لوئيس بورخس

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1384/10/23 و ساعت 10:50 |

 

  من سه فاطمه دارم . فاطمه ی اولی دنيا را در خودش خلاصه کرده

 

   است ! و هی به خود می پيچد که من فاطمه ام فاطمه .

 

  فاطمه ی دومی تنها تراز فاطمه ی اولی است و خودش را در جهان

 

  خلاصه می کند .

 

  واما فاطمه ی سومی ، فاطمه ی من است که هرگز نزيست که بدانم

 

  در کداميک از اين دو می توانم خلاصه اش کنم .

 

رضا مصطفوی

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1384/09/28 و ساعت 15:39 |

          کليم تو نه من

 

                                    

  

 

             ندانستم /          دست نخوردهء کدام خدا یی      کدام؟

 

           کلام تو را کم دارد

            

            ومن از کدام تو مرده ام

 

                 از ان بالا/      هی کسی چیزی به نافم می بست

 

              بندی را جدا

 

                 چقدر گناهم را پای دیوار ریختم

                    

                                            پای صلیب

 

                  عیسی بودم اگر خدا

 

                   کاش روی تو هی برای کسی اسم نمی گذاشتم

 

                       دست نمی انداختم

 

                     روی تو خم نمی شد

 

                          که دستی از تو برای اشاره بگیرم

 

                         برای تو

 

                       این صلیب را بر اسم کسی از زمین نیاویخته اند

 

                         مثل مریم                    شبیه خودم

 

                            یا

 

                         صلیبی را که بر دوش

 

                            دوش کدام؟

 

 

                              کلام /  کلیم تو را کم دارد       

                    

                                                                   نه من

 

فرامرز پارسا

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1384/09/28 و ساعت 15:32 |
پیش نویس برنامه هفتگی : ترم زمستان                      شروع کلاسها : ۱۳۸۴/۱۰/۳

 

 

 

ایام هفته /ساعت

 

08:30تا10:30

10:30تا12:30

13:30تا15:30

15:30تا17:30

۱۷:۳۰تا۱۹:۳۰

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه

 

 

 

آمار گروه 2

 

 

ریاضی مقدماتی

ریاضی عمومی گروه 2

    ریاضی عمومی گروه 1

         آمار گروه  1

 

 

 

 

    فیزیک مقدماتی

فیزیک عمومی گروه 2

فیزیک عمومی گروه 1

 

 

 

 

جمعیت ( آقایان)

تجزیه و تحلیل گروه 1

تجزیه و تحلیل گروه 1

 

 

 

 

 

مدار منطقی

مدار منطقی

 

 

 

 

 

سیستم عامل گروه 2

سیستم عامل گروه 1

 

 

 

برنامه سازی 1گروه 2

 

برنامه سازی 1گروه 1

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه

*    آمارگروه 2

* ریاضی مقدماتی

* ریاضی عمومی گروه 2

* ریاضی عمومی گروه 1

*      آمار گروه 1

 

 

 

 

 

زبان فنی

برنامه سازی 2

 

 

 

 

ساختمان داده ها گروه 2

ساختمان داده ها گروه 1

 

 

 

 

سیستم تجاری گروه 2

سیستم تجاری گروه 2

سیستم تجاری گروه 1

سیستم تجاری گروه 1

 

 

 

 

معارف اسلامی

اخلاق و تربیت اسلامی

فارسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه

 

 

* آمار گروه 2

* ریاضی مقدماتی

*  ریاضی عمومی گروه 2

*    آمار گروه 1

*  ریاضی عمومی گروه 1

 

 

 

برنامه سازی 1گروه 2

پایگاه داده ها گروه 2

پایگاه داده ها گروه 1

برنامه سازی 1گروه 1

تجزیه و تحلیل گروه 2

 

جزیه و تحلیل گروه 2

 

کار آفرینی گروه 2

کار آفرینی گروه1

 

 

 

 

شبکه گروه 2

شبکه گروه1

 

 

 

 

 

جمعیت (آقایان)

زبان عمومی

فارسی

کارگاه کامپیوتر گروه

2

 

 

کارگاه کامپیوتر گروه 1

آژ پایگاه داده ها گروه 1

 

 

 

 

 

طراحی وب گروه 2

طراحی وب گروه 1

 

 

 

 

 

جمعیت ( خانمها )

جمعیت ( خانمها )

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه

 

تجزیه و تحلیل گروه 2

 

تجزیه و تحلیل گروه2

 مستند سازی گروه 2

زبان فنی

برنامه سازی 2

ذخیره و بازیابی گروه 2

 

ذخیره و بازیابی گروه 2

 

ساختمان داده ها گروه 1

ساختمان داده ها گروه 1

 

 

 

 

 

سیستم عامل گروه 2

سیستم عامل گروه 1

 

 

 

 

شبکه گروه 2

شبکه گروه 1

 

 

 

 

 

معارف اسلامی

اخلاق و تربیت اسلامی

زبان عمومی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه

 

* آمار گروه

2

*  ریاضی

مقدماتی

*  ریاضی

عمومی گروه 2

* ریاضی

عمومی گروه 1

*    آمآر گروه

 1

 

 

 

 

فیزیک  مقد

ماتی

فیزیک عمومی

 گروه 2

فیزیک عمومی

 گروه 1

 

 

 

برنامه سازی 1گروه 2

 

برنامه سازی 1 گروه 1

 

 

 

 

 

 

پایگاه داده ها گروه 2

پایگاه داده ها گروه 1

 

 

 

 

 

کار آفرینی  گروه 1

کار آفرینی  گروه 2

 

 

 

 

آز پایگاه داده ها گروه 2

 

 

 

 

 

طراحی وب گروه 2

طراحی وب گروه 2

طراحی وب گروه1

طراحی وب گروه 1

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه

 

تجزیه وتحلیل گروه 1

تجزیه وتحلیل گروه 1

مستند سازی گروه 1

ذخیره و بازیابی گروه 1

ذخیره و بازیابی گروه 1

زبان ماشین گروه 1

 

زبان ماشین گروه1

زبان ماشین گروه 2

زبان ماشین گروه 2

 

ساختمان داده ها گروه 2

 

ساختمان داده ها گروه 2

توانمندی

توانمندی

 

سیستم عامل گروه 2

 

سیستم عامل گروه 1

 

 

 

شبکه گروه 1

 

 

شبکه گروه 1

 

 

 

کار گاه کامپیوتر گروه 2

 

کار گاه کامپیوتر گروه2

کار گاه کامپیوتر گروه 1

کار گاه کامپیوتر گروه 1

 

نرم افزار عملی گروه 2

 

نرم افزار عملی گروه 2

نرم افزار عملی گروه 1

نرم افزار عملی گروه 1

 

 

توچه : دورسی که با علامت * مشخص شده ا ند فقط در بهمن ماه سال 1384 برگزار میگردند

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در یکشنبه 1384/09/27 و ساعت 18:58 |

از: دانشجویان موسسه آموزش عالی آزاد انفورماتیک ایران

 

به : ریا ست محترم موسسه آموزش عالی آزاد انفورتیک ایران

 

موضوع :  اعتراض به تغییر ساعا ت کلاسهای ارائه شده در اواخر ترم

 

سلاعلیکم

 

احتراما به ا ستحضار می رساند امور آموزش موسسه آموزش عالی آزاد انفورماتیک ایران در آغاز ثبت نام ترم جدید برنامه آموزشی و ساعا ت کلاس و تاریخ امتحانات را به دانشجو ارائه ی دهد تا دانشجو بر حسب آن برنامه های خود را تنظیم و ثبت نام بعمل آورد . اما با گذشت چند جلسه آغازین از کلاسها ، استاد به دلیل مشکلات خاص خود نمی تواند سر ساعت مقرر در کلاس حضور بهم رساند ، لذا مبادرت به بر قراری کلاسهای جبرانی می نماید که این امر با ساعات کلاسهای ارائه شده د ر آغاز ترم و زمان ثبت نام مغایرت دارد . مشکلات عدیده ای را نیز برای دانشجویی که زمان برنامه های خود را با زمان کلاسهای ارائه شده  تنظیم نموده است ، بوجود می آورد . برای جلوگیری از مشکل یا ضعف امور آموزشی که نمی تواند سر موقع کلاسها را برقرار نماید پیشنهاد می گردد :

1-   قبل از آغاز ثبت نام به دانشجو اعلام دارند که زمان کلاسهای ارائه شده موقتی بوده و احتمال تغییر آن بسیار زیاد است .

2-   به دانشجو اعلام دارند که مطابق برنامه آموزشی ساعا ت کلاس و زمان امتحان بر قرار می گردد و به هیچ عنوان تغییر نخواهد کرد .

3-      به هر نحوی که مقرر می فرمایند .

 

                                       دانشجویان موسسه آموزش عالی ازاد انفورماتیک ایران

                                                                                              

 

و اما جوابیه ریاست محترم موسسه :

 

بسمه تعالی

امور آموزش

۱- تا جائی که مطلع هستم در طول ترم ساعات هیچ یک از دروس تغییر

نکرده است .

آیا استادی بدون هماهنگی چنین کاری نموده است ؟

۲- ساعات دورس جبرانی تا جائی که مقدور بوده در اول ترم پیش بینی

شده  است .

۳- ساعات جبرانی برای غیبت استادان قابل پیش بینی نیست ؟

لطفا به اطلاع دانشجویان برسانید

 

                                                                               ۸۴/۹/۱۴

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1384/09/08 و ساعت 22:29 |

از مدرسه موشها تا دانشگاه موشها

 

با خبر شدیم که دکتر خوب و محبوب دانشگاه جناب آقای کارشناس از کادر موسسه حذف و بجای ایشان خانم دکتر بهفروزی جایگزین ایشان گردیده است . به این ترتیب نشریه زاویه نیز با این تغییر و تحولات از دستی به دست دیگر افتاد. همین ! نه حرکتی و نه جنبشی و فقط فقط ، سوزش و یک آه ! ثمره تمام تلاشهای این دوستان من شد .

مدیر مسئول محترم با آمدن ایشان در تکاپو افتاد که بتواند بعد از یکسال مجوز چاپ نشریه را بگیرد . بعداز رفت و آمد های آن چنینی و این چنینی تنها باز همان خانه اول و سیاهی آن خانه نصیبش شد اما از حق نگذریم این بار در شکل بهتر و جدیدتری با نام کار آفرینی !

خانم دکتر محترم ایشان را با دید گاههای جدید و کانون جدید که آن را کار آفرینی نام نهاده اند ، مواجه ساخت که پس از ساعتها بحث و تبادل اندیشه های دو نسل متفاوت  به این نتیجه رسیدند که نسل ایشون بهتر از نسل ایشان شاید باشد و ایشان می بایست ( بهتر بگوییم ترجیحا" در راستای اهداف کانون ) حرکت نمایند و یا اگر ایشان بر سر حرف خود و اندیشه خود مصرر است می باید در کانون دیگری بنام کانون فرهنگی و هنری ادامه دهد .

 

و این چنین شد که مدیر مسئول محترم سر تسلیم و ارادت حضرت دوست را به جان قبول نمود . که این روزها نیز وقتی ایشان را می بینیم که با گروه محترم دیگری بنام iisg همکاری که چه عرض کنیم همیاری می نمایند نه تنها زاویه و دوستان من را به تعجب وا نمی دارد بلکه به ایشان هم به خاطر انتخاب شایسته شان تبریک و تهنیت عرض نموده وبرایشان ارزوی موفقیت و سر بلندی را مسئلت می نمایند .

 

اما من و زاویه هنوز نتوانسته ایم بفهمیم که این مقوله کا ر آفرینی تز یا پایان نامه کدام یک از اساتید محترم می باشد که بعد از چند سال ، امروز به مرحله اجرا در می آید . عجب وقفه ای !

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1384/09/08 و ساعت 21:57 |

دیگران

 

  قرار است چهار روز زن ِ این خانه باشم ؛ این جور که تووی ِ برنامه ام نوشته اند . حرفی از پول نبوده ، قرار نیست که فاحشه باشم . روزهام را به پنج بخش ِ مُجزّا تقسیم کرده اند ، اما فقط سر فصل های چهار بخش را نوشته اند . معقول هم به نظر می رسد ؛ من فقط قرار است که چهار روز زن ِ این خانه باشم ، پس سرفصل ِ پنجم احتمالا" یک اشتباه یا اهمال در وقت نوشتن بوده . برای این که اطمینان پیدا کنم ، یک بار دیگر کاغذی را که شبیه ِ این کاهی های روسی است ، از روی میز بر می دارم و نگاهی می اندازم که مبادا اشتباه از من بوده باشد ؛ نه ! همه چیز درست به نظر می رسد :

       1- روز اول : شما امروز چشم وُ چراغ ِ این خانه خواهید بود

       2- روز دوم : شما امروز رونق ِ این خانه خواهید بود

       3- روز سوم : شما امروز موجبات ِ دل گرمی ِ این خانه خواهید بود

        4- روز چهارم : شما امروز صرفا" زن ِ این خانه خواهید بود

        5- روز پنجم : .

 می توانم به راز بزرگ این پنج فکر کنم ، اما ترجیح می دهم که فقط به آن چه که در برنامه ام نوشته اند ، فکر کنم ؛ نه بیشتر نه کم تر . پس به روز پنجم اصلا" فکر نمی کنم و سعی می کنم به ترتیبی که برنامه ام برایم مشخص کرده ، روزها را بگذرانم و خلاص ! پس :

         1 - روز اول : چشم وُ چراغ ِ این خانه می شوم

         2 - روز دوم : رونق ِ این خانه می شوم

         3 - روز سوم : موجبات ِ دل گرمی ِ این خانه می شوم

         4 - روز چهارم : صرفا" زن ِ این خانه می شوم

 و تمام ! حرفی از پول نبوده ، پس می توانم جلوی پنج بنویسم :

         5 - روز پنجم : قرار نیست که فاحشه باشم

 حالا از در می زنم بیرون وُ به همان خانه قبلی بر می گردم و فکر می کنم به این که کار بعدی ام کجاست و چی . همین !

حسین نوروزی

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1384/08/26 و ساعت 0:5 |

 

 

‌‍‌‍" شما ها كه اصلا به درد درس خواندن نمي خوريد . براي چه سر كلاس مي آييد ... ، از قيافه هاي شما معلومه كه اين ترم هم مي افتيد ، برويد ترم بعدي بيايد و ..."

 

من محمد هستم . چند روز پيش تصميم گرفتم كه بدنبال معني اسمم بگردم . اما سراز سطر هاي زير در آوردم كه برايم جالبتر از معني اسمم بود.

همه ي اميدم اين بود كه لا اقل بعداز قبول نشدن در كنكور سراسري ، وارد يك دانشگاه خوب با يك رشته ايده ال مي شوم كه از همه ي سياسي باز ي هاي اجتماعي و دانشجويي بدور است.

راحت سرم را پائين مي اندازم و درسم را مي خوانم اما ، اما بدنم هنوز گرماي وصل يار را از دست نداده بود كه خودم را جايي كه اصلا فكرش را هم نمي كردم ديدم . توي خودكار ! خودكاري كه مي خواهد بنويسد . از چه نمي دونم  اما اولش خواست كه يك نمايشنامه با حضور من ، بچه ها ، استاد و دانشگاه بنويسد كه نوشت اما قشنگ نشد يعني افتضاح شد . وبعد با هم ديگر هر چه فكر كرديم چيزي به ذهمنون نرسيد تا اينكه ياد معلم جمله سازي كلاس دوم ابتدايي افتادم و با اين چند حرف ، جمله هاي زير را ساختيم .

به جاي اينكه از حاشيه هاي كه به درد ما نمي خورند دورمان سازند تا به رسالت خويش كه  همان درس خواندن است ! برسيم آنقدر در حاشيه غرق مان مي كنند كه نه تنهادرس بلكه آن را هم فراموش مي كنيم . " اين جا كه دانشكده سياست نيست" اين طعنه هاي استاداني است كه ما را به آن گوشزد ميكنند . اما باز با خودم مي گويم گوشهايم اگر چه بزرگ است اما دانشگاه جامع و علي الخصوص اين دانشگاه ما محيط خوبي است. خيلي بهتر از اينها مي شود تلاش و رقابت علمي داشته باشيم تا باعث تقويت حس شهرت طلبي خود و دانشگاهمان شويم . چرا كه سطح كيفي آموزشي استادانمان آنچنان بالا ست كه در مخيل ما جا نمي گيرد. اما استادن متبحر در امر ياد دهي  آنچنان درس را روي پاي تخته مي نويسند كه از صفحه هاي كتابمان هم تميزتر است . و من وتو هم نبايد با توجه به قاعده احترام به استاد علت تميزي آن را سوال كنيم !

هنوز هم با گذشت زمان مديد نتوانستم بفهمم كه چطور كلاس درس تبديل مي شود به مسائل روز اجتماعي و تكرا ر نصايحي كه پدر قبل از آمدن به دانشگاه به جاي پول توي جيبي ، نثارمان ميكند . يادش بخير بچه كه بوديم مامان جون اين كارها را برايمان بهتر انجام مي داد.

نون و پنير و پسته توي كيفمون جا نمي شه . هميشه شعاري بود در مقابل بوفه مدرسه ، اما مامان جون اين حرفها حاليش نبود و مي گفت : بوفه ، اوفه اخه  نري سراغ اون . تا اينكه رسيديم به تصميم كبري . حالا ما كجائيم و كبري كجا!!!؟

يواش يواش بايد از جلسه هاي دوم و سوم به فكر يك كتاب آموزشي هم باشي تا جاي خالي استاديار استاد را پر كند . و بعد از آن يادم مي افتد كه بگويم : اجازه استاد سوال دارم؟ بگو فرزندم ؟ بگم ! بگو ؟ استاد گفتم كه سوال دارم ! بگو فرزندم؟ و بعد تازه كه سوالم را متوجه مي شود شروع مي كند به حضور و غياب كردن : رعنا حاضر ، مرتضي حاضرو...، حبيب ، استاد رفته بيرون ؛ طيبه ، استاد رفته بيرون ؛ تهمينه ، استاد همين الان مي آد . اين هم از جلسه امروز ، استاد مثل ما آدم است . سر كار مي رود .چند شغله است. پول مي خواهد .زن مي خواهد و بچه اما نه و يه هواي تازه براي  نفس كشيدن . ديگه خودمان قضاوت كنيم چگونه بتواند با اين همه مشكلات موجود استاد براي  دانشجو فرهنگ بستر سازي نمايد .

بگذريم بيايم سر اين استاد يار خوب و گرانقدر يا همان كه خودمان مي گوئيم ، كتاب مرجع آموزش درس! اين كتاب خيلي با ارزش است بايد برويم از مغازه هاي قبل از انقلاب سراغش را بگيريم شايد يك نسخه تصادفا برايمان نگه داشته باشند . خب آقا اين كتاب چند؟

هرچه درجيبت است آقا!

بعد از اين كه كتاب را پيدا كردم و خريدم دوباره مشكل ، اما اين بار از خود من است چراكه يادم رفته بود كتاب به زبان اصلي است نه زبان مادري . آه  English مضخرف تا كي بايد با تو همراه باشم . اما ناراحت نيستم چرا كه معني اين جمله را فهميدم كه وقتي خواهرم آخر شب تلفن ميزند خونه و به مادرم مي گويد كه مثل خر گير كرده است توي گل يعني چه!

خب ديگر بايد بروم سر كلاس درس ، دارد شروع مي شود . تمرينمم آماده است اما چه فايده اي لااقل بچه كه بوديم معلمها دفتر مشقهايمان را كه تمام مي شد مي دادند به سبزي فروش و يا لبو فروش كنار مدرسه ، اما حالا دنيا پيشرفت كرده وبه قول ما نسل چندمي ها پست مدرن شده ، تمرين ها يك راست مي رن توي سطل آشغال ، البته استاد عزيز لطف مي فرمايند اين زحمت را براي ما مي كشند.     ممنون استاد!

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1384/08/10 و ساعت 22:58 |

برابر اظهارت رئيس صندوق رفاه دانشجويان وزارت علوم ، تحقيقات و فناوري جناب آقاي حميد خوش گفتار ، وام شهريه تنها به دانشجويان دانشگاههاي دولتي ، جامع علمي كاربردي وآموزشكده اي فني و حرفه اي تعلق مي گيرد . ايشان با توجه به تخصيص 600 ميليارد ريال اعتبار براي وام شهريه دانشجويان گفتند : ازاين ميزان 300 ميليارد ريال مربوط به دانشگاه آزاد و 250ميليارد ريال به وزارت خانه علوم و بهداشت است كه ازاين ميان نيز 220 ميليارد ريال به وزارت علوم و 30 ميليارد ريال به وزارت بهداشت تخصيص مي يابد .

زمان شروع پرداخت وام

خوش گفتار درادامه اين حرف كه وام مذكور تا 50 درصد دانشجويان را پوشش مي دهد تصريح كرد كه از 15 آبان ماه وام شهريه دانشجويان به دانشجويان مشمول پرداخت مي شود.

شرايط وام گيرنده

وي برخي از شرايط دريافت وام را باتوجه به آيين نامه و دستورالعمل پرداخت وام اين چنين اعلام كرد : 1- دانشجوي غير بورسيه بودن .2 – دارا بودن اولويت نياز مالي 3- عدم اشتغال به كاري كه مستلزم دريافت اجرت باشد. 4- سپردن تعهد محضري با ضامن معتبر قبل از دريافت وام .5- تمام وقت بودن دانشجوي متقاضي كه تنها در سنوات مجاز تحصيلي مي تواند از وام شهريه استفاده كند . و ...

حداكثر وامي كه تعلق مي گيرد ! و زمان باز پرداخت آن

خوش گفتار ميزان اين وام را در مقاطع مختلف تحصيلي اين چنين بيان نمود : ميزان وام شهريه براي مقطع كارداني حداكثر شش ميليون ريال كه در چهار نوبت و هر ترم 150 هزار تومان ، ميزان وام شهريه براي مقطع كارشناسي پيوسته يك ميليون و 200 هزار تومان در هشت نوبت و ميزان وام شهريه كار شناسي ارشد و دكترا 30 ميليون ريال در چهار نوبت پيش بيني شده است و باز پرداخت اين وام به يك سال پس از فراغت از تحصيل دانشجو موكول شده است .و ميزان اقساط بريا مقطع كارداني و كارشناسي نا پيوسته 36 ماه كارشناسي 60 ماه و كار شناسي ارشد پيوسته و ناپيوسته و دكترا حداكثر 72 ماه تعيين گرديد ه است .

اما كمي صبر سحر نزديك است !

درخاتمه رئيس صندوق رفاه  دانشجويان وزارت علوم اعلام كرده است كه مقدمات پرداخت وام شهريه فراهم شده است و نيز آيين نامه ها فرمهاي مورد نياز براي ثبت نام و تعهدات دانشجويان آماده گرديده است ولي هنوز مبلغ تعيين شده به صندوق رفاه ، پرداخت نشده است .

 

اين هم از خبري كه شايد خوشحالمان كرده باشد ! اما به قول ما بچه هاي نسل چندمي به ما چه 50 ميليارد ريال مابفي چه شده است!؟

 

 

 رضا مصطفوي

+ نوشته شده توسط من و زاویه در یکشنبه 1384/08/08 و ساعت 21:37 |

هوسي آمد و

                  خشتي بنهاد

طعنه يي زد

                          ليك به بي ساماني

 

با خبر شديم كه جمعي از دانشجويان تصميم گرفته اند كه با برنامه ريزهايي كه خودشان از كلاسهاي برنامه نويسي c# و اصول ساختمان داده ها از استاداني متبحر د رامر ياد دهي ! ياد گرفته اند ، توري سياحتي به يكي از بيابانهاي سر سبز اطراف طهران را ترتيب دهند . البته قابل توجه تمام دانشجويان محترم هزينه اين تور بر عهده خود دانشجويان عزيز مي باشد و موسسه هيچ گونه تعهدي نداده است كه 5الي 10 درصداز شهريه اي را كه دريافت مي كند را برابر قوانين و دستورالعمل هاي صادره از نمي دانم كجا ؟ را صرف امور فرهنگي دانشجويان نمايد .

و آنقدر اين 5الي 10 درصد رقم بالايي است!!! كه مي تواند تنها را ه گشاي مطمئني باشد در برابر ميليارد ها دلاري كه د رمجلس سناي آمريكا براي تهاجم فرهنگي كشور ايران تصويب مي شود .

دانشجويان گرامي ساعت و تاريخ حركت اين تور نيز قبلا در كلاسهاي تدريس به اطلاع رسيد است و جهت اطلاعات بيشتر مي توانند به آدرس WWW.iisg.blogspot.com مراجعه و كسب اطلاع نمائيد .

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1384/08/06 و ساعت 23:42 |

فعلا بی اسم

رفته بودم پیش روانکاو. درباره ی چیزهایی که به من گفته بودی باهاش حرف زدم چند ساعتی وراجی کرد، روانکاو می گفت: کرم، کرم همیشه سیب رو از تو سوراخ می کنه و می خوره ولی تو داری خودت رو سوراخ می کنی و می خوری. با هیچکس نمی سازم، با باباهه دعوا می کنم چند ماهیه با خواهرم میونه ای ندارم. چند تا چیزی رو کخ نوشته بودم به مادرم دادم که بخونه، بعد از اینکه خونده بود گفت: بهتره، تو چیزی ننویسی، نوشته هات بوی شلوار ده سالگیت رو می ده. دوستام هنوز نمی دونند که با تو رابطه دارم چون هنوز نمی دونند توی کیفم لوله ی خالی خودکار می ذارم.ننوشته هام تلنبار شدن، مثل لباسهای زیر خواهرم توی حموم. نمی تونم هر جایی که دلم می خواد بنویسم چون برای من مسئولیت داره. از مسئولیت بدم میاد. من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. مخاطبین نوشته هام مسئولند، چون اونها هستند که می خونند. من خونده می شم. این تقصیر من نیست. مثل دفعه ای که یکی از تراوشات ذهنی م رو روی دیوار دستشویی خالی کردم، شعر بدی نبود فقط جایی برای خالی شدن پیدا نمی کرد. همون شب بابام الم شنگه ای به پا کرد که این جا دستشویی عمومی راه آهن نیست و من نمی تونم هر جایی که اومد اونها رو بریزم، باید زیر لباسی قایمشون کنم. روز بعد فکرم تماما مشغول دستشویی عمومی و مادرم بود که صبح خیلی زود با حوله از حموم اومده بود بیرون. باز هم می گم، من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. می دونی، چیزی که می خوام اینه که هیچ چیز بسته بندی نباشه و همینطور دسته بندی. هر چی می تونی برام تشتک بفرست. مواظب باش با در باز کن نوشابه ها رو باز نکنی. با قاشق بهتره، تشتک ها کج نمی شن. صدای تشتک های کج، وقتی از بالا می اندازم پایین صدای خوب و یکنواختی نداره. اذیتم می کنه. زنگ زده هم نباشه، صدای این تشتک ها خش داره، وقتی از بالا رهاشون می کنم که بیفتند روی موزائیک، سنگین و یه وری می افتند پایین. باید به چند تا مغازه سر بزنم، دیروز هر چی پول توی این هفته جمع کرده بودم رو دادم دو جعبه نوشابه خریدم. یک چیز دیگه، از خال خوشم نمیاد. از خالدارها بدم میاد. از خط کش متنفرم. لباسهای تمیز مشمئز کننده ست. از کاغذ لخت هم بدم میاد. ديگه باید برم، وقتش شده که برم پیش روانکاو. برام وقت قبلی گرفتن.

فرامرز پارسا

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1384/08/02 و ساعت 5:5 |


وقتی بچه بودم یه روز از بابام خواستم راجع به "دیالکتیک"واسم حرف بزنه
گفت"تخم مرغ پس از بیست و یک روز از توش جوجه می آد بیرون مگه نه؟" منم گفتم آره
گفت:" آیا انتظار دیگه ای از تخم مرغ داری؟ اینکه مثلا جوجه از توش نیاد بیرون؟" گفتم نه
گفت همین یعنی "دیالکتیک" یعنی" سرنوشت محتوم "برای جدال جوجه با تخم مرغ
بعد شروع کرد چند تا مثال دیگه زد: مثل اینکه
وقتی تخم گل و می کاری بعد از چند روز جوونه می زنه از خاک می آد بیرون و هیچ حالت دیگه ای هم ممکن نیست
آدم از لحظه ای که متولد می شه در جدال دائم با مرگه اما آخر سر کی برنده می شه؟مرگ
بابام گفت این قطعیت رخداد ها بر سر پدیده ها می شه دیالکتیک
بعدها که بزرگتر شدم رفتم سراغ کتاب "فلسفه هگل" با ترجمه حمید عنایت که هیچی ازش نفهمیدم
بعدها تو یه سری مقالات چپ ، کم کم با "تز" و "آنتی تز " و "سنتز" و این حرفا آشنا شدم
اما دیدم تعریف بابام از همشون دقیق تر بوده
ما در گستره ای از سرنوشت های محتوم زندگی می کنیم
امور، پدیده ها و حتی پدیدارها، جاری به فرمان امر محتوم اند
انسان هم در قامت امر سوبجکتیو، خود، در لابیرنتی از دیالکتیک ها پرسه می زنه
مبارزه می کنه که زنده بمونه
زندگی می کنه که بمیره
می میره که زندگی ادامه پیدا کنه
و الا آخر
این روزها با یه دیالکتیک دیگه برخورد آبجکتیو و عینی دارم
دیالکتیک "سکوت و سخن" که هنوز سنتزی از درونش متولد نشده
اینو می فهمم که امری دیالکتیکیه اما گیج کننده هم هست
دیالکتیکیه چون به شکلی هایدگر گرایانه در طول زمانه و انرژی از خودش آزاد می کنه اما گیج کننده اس چون هنوز سنتزی نداره
صبح با خبر مرگ فرشته ای نادیده از خواب بلند شدم
تلوزیون مراسم رای اعتماد و نشون می داد
نمی تونستم این دو فضا رو واسه خودم در یک امتداد عقلی و منطقی تفسیر کنم
رفتم کلاس
بعد هم سر کار
چون کار می کنم که کیفیت زندگی و بالا ببرم
اما در تمام اون دقایق به مرگ فکر کردم
در فاصله چهار دقیقه ای یک کلیپ /کولد پلی/ یه خبر مرگ شنیدم و دو تا نیاز بیولوژیک و لمس کردم
خواب و غذا و این ورد که من هنوز زندم
اما تایمر چراغ قرمز انگار همون تیتر کتاب هایدگره : هستی و زمان
کانتر شیطانی محاسبه بسامد دیالکتیک سکوت و سخن و دیالکتیک حیات و مرگ
رادیو هم داره از اینکه همه خوبن و به هم مهر می ورزن و اینا حرف می زنه اونوقت جلوی چشمات دو تا راننده خطی دارن هم دیگه رو واسه یه مسافر با چاقو می زنن
کاشکه از بابام نپرسیده بودم دیالکتیک یعنی چی
تصویر از سندی اسکاگلند/ نام اثر