تبليغاتX
( زاویه ) - داستان 001

زيبايي تهوع آور است

 

از پله هاي دانشگاه پائين مي آيم  .مثل هميشه لب هاي بچه هايي که از کنارم رد مي شوند پر از لبخند هايي مي باشد که از ابتداي  کلاس تا انتهاي کلاس نه براي استاد بلکه براي همنوع مخالف خود است .

توي همين پله ها خيلي ها با هم عاشق معشوق و بعد اينترنت چت تلفن پارک و آخر سر هم خانه را ترجيح مي دهند ! و خيلي هاي ديگر هم حتي از لابه لاي چادرشان بيرون نمي آيند که مبادا پوست صورت اين پسرکها ترک بر دارد و خداي ناکرده گناهي را با خود حمل کنند ! البته ميان توالت و بوفه فقط چند متري فاصله است . و نمازخانه تنها جايي است که به دو قسمت مجزا تقسيم شده؛ قسمت خواهران و قسمت برادران و باز تنها جايي است که به دقت تقسيم شده است ، فکر کنم عدالت در اين مورد حداقل رعايت شده است . چرا که از کل سهم 12 متري آن ، 6 متر آقايان و  ۶متر خانمها . !

آخرين پله را هم مي آيم   پائين،  درست از روبروي ميز حراست رد مي شوم   و مي روم  توي راهرو می نشينم  . توي اين مخم که بچه ها مي گويند از گچ است هزار جور ايده پيدا مي شود  . ومهمترين آن اين است  که بتوانم از انرژي  پتانسيل موجود دراين بچه ها يي که گفتم استفاده هاي نابجا و بجايي کنم . يعني در اصل بتوانم از آنها براي پيشبرد اهدافم و در ظاهر دانشگاه سود بجويم . اين سخت ترين اعترافي است که تا بحال کرده ام . سوء استفاده . اما حداقل  اش اين است که مثل بقيه کتمان نمي کنم . همين سوء استفاده بود که ايده ي راه اندازي يک نشريه دانشجويي را به سرم انداخت . در ابتدا کساني را انتخاب کردم که هر کدام توي کارهايشان به نسبت اگر حرفه اي نبودند اما آماتور بودند . سردبير – دبير –خبر نگار و طراح  . هر کدام از اينها زيبايي خاص خودشان را داشتند ! انسان گاهي موجودي ظريف و شکننده مي شود . مثل اين چند نفر ! نفر هايي که به من اعتماد کرده بودند . خب همه چيز تکميل شده بود . همه جا رفتيم براي گرفتن مجوز اما همه کلمه نه را قورت داده بودند  . آنها نمي دانستند سخت است . تقصيري هم نداشتند چون  به آنها نگفته بودم . اما اگر ميگفتم آيا باز هم مي آمدند ؟ آنها در عمل انجام شده اي قرار گرفته بودند؟ وواضح و روشن بود که ديگر رمقي ندارند . بي اعتمادي در ميانشان رخنه کرده بود . سر خورده شده بودند . و اين به قول فروغ فرخزاد ابتدی ويراني بود . مجبور شدم خيانتي در حقشان بکنم . خيانتي بنام ...( اين بخش سانسور شده است . لطفا از ابتداي سطر  شروع به خواندن کنيد )

از راهرو بيرون مي ايم و از جلوي ميز حراست رد مي شوم و به سمت بوفه مي روم . صحنه را از پيش در ذهنم طراحي کرده ام . پشت يک ميز مي نشينم و يک چاي 150 توماني سفارش مي دهم . دو نفر آنطرفتر نشسته اند و جزوي درسيشان را باز کرده . به اصطلاح مرور مي کنند .

-        سلام . خسته نباشيد . مي تونم چند لحظه از وقتتان را بگيرم .

-        بفرمائيد .

-        غرض از اين که مزاحمتون شدم اين بود که ما تصميم گرفته ايم براي اين دانشگاه يک نشريه راه اندازي کنيم .آيا مي توانيد به ما کمک کنيد يعني عضو نشريه شويد ؟

 آن دو بدون اينکه حتي فکري بکنند جواب مثبت دادند و اين طور ي بود که دوباره شروع به سازماندهي يک گروه جديد کردم . اما اينبار هم از اين گروه سوء استفاده کردم . اما ناراحت نشدم چرا که فکر مي کنم حقشان بود چون آنها خيلي زيباتر بودند . زيبايي چيز عجيبي است . گروه اول هنوزم زيبائي شان را حفظ کرده اند و اين تنها چيزي است که از آنها به ياد دارم .

گروه جديد يک مزيت خوبي هم دارد و آن اين است که پشت کارشان و خستگي ناپذير بودنشان به مراتب از گروه اول بيشترتر است و اين خود دليلي شد براي بيرون آمدن  اولين شماره ي نشريه .

 

حالا ما هها می گذرد، و از اين گروه هم چند نفري باقي نمانده اند . چون آنها هم زيبايي شان فراتر از يک زيبايي خاص شده بود 

 

 

اخرين جرعه چايم را سر مي کشم و بلند مي شوم کيفم را بر مي دارم  از بوفه بيرون مي آيم . از جلوي ميز حراست رد مي شوم  . به خودم جرات مي دهم که ببينم چه کسي پشت ميز نشسته است . خنده ام مي گيرد . بلند مي خندم . هيچ کس نسيت .  يک راست پله ها را مي روم بالا ، و سر کلاس درس مي نشينم کنار بچه هايي که لبخند هايشان پر از زيبايي است ! و با خود فکر ميکنم که چرا زيبايي اين همه برايم تهوع آور شده است !

 

 

تهران – زمستان 1385

    دي ماه  

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1385/12/01 و ساعت 23:54 |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس