سلا م
بعد از چند مدت كوتاه كه نبودم دوباره برگشتم نمي دونم چرا شايد دليل هاي زيادي داشت و دارد شايد دليلش تو بودي كه من بايست مي بودم . بگذريم حرف به كجاهايي ختم مي شود كه دختري ميان ترس و لذت فراموش مي شود !!!!
بووووق
زندگی را همین جوری آغاز کرده ام .مثل این سطر ها ، بدون هیچ زمینه ای و هیچ اختیاری . چقدر سخت است این طوری بودن ! این سطر ها را اما دارم برای روز هایی که داشتم و دارم و خواهم داشت! می نویسم . با تمام درو غهایی که بلد هستم . توی اتاق دارم راه می روم. فکر میکنم. نفس می کشم . پیپم را بر می دارم و پر از توتونش می کنم . با دستهایم تا نزدیکی لبهایم می آورمش و سعی می کنم که ادای کشیدنش را در بیاورم . اما روشنش نمی کنم و می گذارم روی میز کنار تلفن و بعد شروع می کنم با دکمه های تلفن ور رفتن .درست مثل ور رفتن با دکمه های پیراهن مادرم که پدر هیچ گاه شکایتی نمی کند و فقط می خندد. لعنتی آنقدر می خندد که وقتی به خودم می آیم ، خیس شده ام ! عرق پیشانی ام را پاک می کنم و شیرم را می نوشم . گوشی تلفن را بر می دارم ، اول شروع می کنم به فوت کردن و بعد از آن یادم می افتد که باید فحش و ناسزا بدم : الاغ ، نفهم ، بی شعور ، مادر...، آرام می شوم .گوشی را سر جایش می گذارم .و دوباره پیپم را بر می دارم . با کبریت هم همین کار را می کنم. صدای جرقه و شعله ور شدن چوب کبریت و بوی گوگرد تمام فضای اتاق را پر می کند ، نزدیک پیپم می آورمش .یک پک ، دو پک ، سه پک ، پیپیم روشن می شود و چوب کبریت خاموش . چه دود سفید غلیظ قشنگی از خودش به هوا می فرستد . چقدر بخشنده است این پیپم ! اتاق را دارد سفید سفید می کند اما نمی دانم چرا دارد بو می دهد .بوی تعفن، بوی لجن، بوی رعنا ، بوی خودم ! وسوسه ام می کند . این وسوسه چقدر شبیه روزی است که توی تخت خواب مادرم می خوابیدم و پدر غرغر می کرد . مادرم بوی خوبی می دهد و پدرم بوی عرق! هفته ای یکبار اجاز داشتم با ملحفه های مادرم بخوابم .گاهی هم که پدر نبود می شد دو بار .
پیپم خاموش می شود . اتاق از سفیدی پاک می شود ، اما بو همچنان دارد وسوسه ام می کند . دوباره گوشی تلفن را بر می دارم .اینبار شمار می گیرم :
- الو .سلام .خوبی.
- سلام .خوبم .
- کجایی؟
- جایی مابین تخت و گوشی تلفن .
- تلفن کردم که حالی از احوالاتتان بپرسم .
- می دانم .
- می دانی ! چی را می دانی ؟
- همین که تلفن کرد ی و احوالم را می پرسی .خواب دیده بودم که تلفن زدی و احوالم را می پرسی ، درست مثل همین لحظه ، اما در یک مکان و یک زمان دیگر.
- خب . خواب که نشد ندارد ! به شرطی که بخواهیم .
- نه .نه . من خیلی ضعیفم ، مثل چینی هایی که همیشه می شکستم،می شکنم.می فهمی !
اگر می فهمیدی که هرگزاحوالم را نمی پرسیدی !
- باز داری شروع می کنی .
- من یا تو ؟ که تلفن کردی و احوالم را می پرسی .مگر روزی چند بار احوال یک آدم را می پرسند ؟!
- شوهرت کجاست ؟
- همین جا .توی تخت خواب .
- خوابیده ؟
- آره .
- تو چرا بیداری .
- تو تلفن زدی و بیدارم کردی.
- آه. ببخشید یادم رفته بود ، ساعت چند است .شب خوش.
- شب خوش ! همین !
- می بوسمت .
- همین !
- شب خوش .
- شب خوش.
گوشی را می گذارم سر جایش . باز یادم رفت که بگویم « دوستت دارم » ، سریع گوشی را بر می دارم و شماره گیری می کنم . اما اینبار دیگر خودش نیست و کسی دیگر جواب می دهد ، کسی که من می توانستم جای او باشم . کسی که همیشه بجای او جواب می دهد :
شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد .لطفا مجددا شماره گیری ننمائید . بووووق ...
تهران - زمستان 1384 – درست جایی مابین تخت و گوشی تلفن .
رضا قطب

