تبليغاتX
( زاویه ) - داستان

من یک متاهل هستم.!!!

نمی‎دانم چه طوری باید این قضیه را به خودم بقبولانم که زندگی هیچ‎چیزی نیست جزآنچه که ما همیشه داریم با آن کلنجار می‎رویم، یعنی همین لحظه. لحظه‎ای که دارد می‎گذرد و حتی نمی‎خواهیم آن را احساس کنیم. حال چه خوب، چه بد، چه خائنانه و چه چه .....

دوست ندارم در آینده، مثل الان حسرت کارهای نکرده گذشته را بخورم. می‎فهمی! هیچی ارزش ندارد.

من آیا دوباره دارم خیانت می‎کنم یا باید خیانت کنم. به کی؟ به چی؟ همیشه این سوالی است که وقتی دارم با یک غیر همنوع خودم حرف می‎زنم و یا کارهایی شبیه به آن را انجام می‎دهم، پیش می‎آید. درست لحظه ‎ای که من حقیقتی را برای آن به تصویر می‎کشم،یعنی متاهل بودن خودم را بی‎آنکه صحت و سقم آن مورد تاییدم قرار بگیرد یا تعریفی درست از متاهلی به او بدهم. آن لحظه است. لحظه‎ای که طرف مقابلم را وارد مرحله‎ای از چالش فکری می‎کنم، مرحله‎ای که احساس عذاب وجدان گرفته یا دارد در خیانتی با من شریک می‎شود، خواسته یا ناخواسته! او نمی‎داند که حقیقت تنها در لحظه است. یعنی همان لحظه‎ای که احساس می‎کند. بعد و قبل آن هیچ اهمیتی ندارد و آن لحظه است که فرد باید تصمیم بگیرد انتخاب کند یا نکند. در این صورت هم باز او هنوز نتوانسته است آن را درک کند، شاید دلیل آن دادن حق انتخاب به او است که او را به شک وا می‎دارد. اما هیچ چیز صریحتر از این نیست که بتواند این حقیقت را درک کند، حقیقت این کلمات را که روزی نویسنده‎ای در جایی گفته است: «چقدر خوب است انسان یکی را دوست داشته باشد نه به خاطر آنکه نیازش را برطرف کند، نه به خاطر آنکه کس دیگری را ندارد، نه به خاطر آنکه تنهاست و نه از روی اجبار، بلکه به این خاطر که آن شخص ارزش دوست داشتن را دارد». اگر بتواند این حقیقت را درک کند، دیگر متاهل بودن یا نبودن من نباید فرقی برای او و دیگران داشته باشد. تنها چیزی که مهم است متعهد بودن من است.

 


رعنا در حالی که پوزخندی بر لب دارد، فریاد می‎زند کات. افتضاح است، افتضاح، هیچ دلیلی بر ارزشمند بودن وجود ندارد. تنها باید این جمله را می‎گفتی. از نو شروع می‎کنیم، هرکس اینبار اشتباه کند خودش از صحنه خارج شود.

        

سوار ماشین می‎شوم، کمربندم را می‎بندم و کمی شیشه را پایین می‎دهم که بادی بیاید داخل و دوباره شروع می ‎کنم به فکر کردن. می‎گویم: یک کاری بکن، دارم قاطی می‎کنم، نمی‎ دونم نمی‎فهمم یا کم اورده‎ام. آن هم بدون آنکه حرفی بزند ضبط صوت ماشین را روشن می‎کند. به صورتش نگاه می‎کنم و زل می‎زنم درست توی چشمهایش اما حواسش نیست. دور چشمهایش را هاله‎ای از خطرهای رنگی گرفته، پلکهایش تند تند باز و بسته می‎شوند. و من فکر می‎کنم که چقدر لحظه‎ها  کند می‎گذرند. دیگر ادامه نمی‎دهم و از توی چشمهایش که با آرایش غلیظی همراه است بیرون می‎آیم. سرم را برمی‎گردانم و روبرو را نگاه می‎کنم. امتداد جاده را، جایی که برای اولین بار پیشنهاد رقص به‎هم دادیم.

زیرچشمی من را نگاه می‎کند و آهی می‎کشد و بعد دوباره می‎رود توی خودش ،  توی آهنگ شاید دوست دارد من هم همراه او تا اخر آهنگ را گوش کنم و فکر کنم. اما من دوست ندارم به این چیزها فکر کنم. دوست دارم به این فکر کنم که نقطه آغاز این سوء تفاهم کجا بود. یعنی آن لحظه . لحظه‎ای که باید اتفاق می‎افتاد و افتاد .

می‎گویم: رعنا، جوابی نمی‎دهد. دوباره صدا می‎زنم رعنا، رعنا. جوابی نمی‎‎دهد. وقتی دنبال دلیلش می‎گردم به این می‎رسم که هیچ دلیلی وجود ندارد که بخواهد جواب مرا بدهد. رعنا که نمی‎تواند جواب بدهد، چون من اصلن صدایش نکرده‎ام. و این تنها انعکاس صدای من بوده در افکارم. دو نخ سیگار بر می‎دارم و می‎زارم روی لبهایم و هر دو را در یک لحظه روشن می‎کنم. یکی‎اش را همچنان بین لبهایم نگه می‎دارم و یکی ‎دیگر را از لبهایم جدا می‎کنم و می‎دهم به رعنا. و رعنا آن را می‎گذارد روی لبهایش و به آرامی پوکی بر آن می‎زند و دود غلیظی از دهانش بیرون می‎دهد. و بعد می‎گوید حرکت کن.

 

کات. رعنا داد می‎زند: عوضی‎ها، کثافت‎ها، شما اصلن بلد نیستید حتی شبیه آنها  باشید از صبح تا بحال همه‎اش دارید حرف می‎زنید حرف. همه از صحنه بیرون.

از صحنه خارج می‎شوم. می‎آیم بیرون، هوا دیگر تاریک شده. به رعنا می‎گویم باید برگردیم. رعنا روسری‎اش را سر می‎کند و بلند می‎شود خودش را مرتب می‎کند و بعد سوار ماشین می‎شویم و دوباره راه می‎افتیم به سمت جاده، جایی که اولین پیچ اولین تماس بود، دومین پیچ دومین تماس.

و حالا سال‎هاست که من وقتی به آن لحظه فکر می‎کنم دل‎پیچ می‎گیرم و می‎اورم بالا و همه جای خودم را کثیف می‎کنم. 

                                                                                                                         

                                                                                                                           رضا قطب

تهران 1386

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1387/06/11 و ساعت 23:39 |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس